تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل اول رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:سه شنبه 22 اسفند 1391-11:56 ب.ظ

فصل اول رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا

نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


سلام

خوب بزار یه خورده از خودم بگم
اسمم آوا هستش ولی‌ همه رو زور کردم بهم بگن ارمیسا
از این اسم خیلی‌ خوشم میاد
با دعوا و مکافات رسیدم به این خواسته که کم چیزی هم نیست!!!
دوستای دیونم هم هر موقع میخوان اذیتم کنن بهم میگن آوا
انگاری یه پتک دارن میکوبن تو سرم
منم... نه این که بچه آرومی‌ هستم
میپرم سرشون موهاشونو میکشم گازشون میگیرم
دوستام میگن خوب پاچه میگیری شانس آوردیم سگی‌ چیزی نشدی
یه دونه آجی خوجل دارم که خیلی‌ هم دوسش میدارم
تا چشه همتون دارد
دو سال از من بزرگ تره این قدر نازه که نگو
اوه یادم رفت بگم
من متولد ۷۴ هستم و اهل قزوین
از این دخترا هم بدم میاد هی‌ میگن میخوان خانم دکتر بشن پرستار بشنو از این حرفا
رشته من کامپیوتر هست
خیلی‌ هم دوسش دارم عاشقشم اه
این قدر خوشم میاد این بعضی‌ تفنگی‌ها میزانی‌ کل طرف میمیره درجا میمیره
خودمم خیلی‌ نازم البته دوستام میگنا تعریف از خود نباشه ریا می‌شه
و شوخو شیطونو بلانسبت مارمولک
با دوستام زیاد میریم ول گردی
به عبارتی متراژ خیابون‌های قزوین و شهر‌های هوم دستمونه
خوب زیاد معرفی‌ کردم از خودم پرو میشید حالا بیاد یکی‌ شمارو بگیر
البته از الان گفته باشما قصد ازدواج ندارم میخوام ادامه تحصیل بدم
بزار یه خورده از خاطراتم تو هنرستان بگم واستون
بیشتر به این موضوع پی‌ ببرید که ما دخترا دست پسرا رو از پشت بستیم
یه روز توی کارگاه بودیم
این خانوم فاطمی معلمون
هفته قبلیش یه امتحان سخت ازمون گرفته بود
قرار بود این هفته حالشو‌ عجیب بگیریم
من از سوسک نمیترسم یه دونه گندشو انداخته بودم تو قوطی کبریت
اورده بودم تو کارگاه
خانوم فاطمی وقتی‌ رفت بیرون
من اون موقع داشتم برنامه نویسی با ویژال انجام  میدادم
درسم از همه بهتر بود
دوستام همش میومدن ازم کمک میگرفتن
واسه خودم خانم معلمی بودم تو کلاس
اوه حواسم نیست هی‌ دارم از خودم میگم ریا می‌شه خوو
خانوم  که رفت بیرون ... دوستم فرناز زد به بغلم
گفتم هان؟؟؟ چته باز؟؟ سبوس زیاد خوردی؟؟
گوفت خف بابا زود باش خانم رفت بیرون
منم که دیدم فرصت جور شده فرتی پریدم سر کیف خانم
سوسکو انداختم تو کیف ...
همون لحظه که زیپو میبستم خانم اومد تو کارگاه
گفت خانم امیری شما اینجا چه کار می‌کنید؟
گفتم خانم اجازه بچه‌ها فلشمنو انداختن اینجا ... امدیم ورش داریم
گوفت خوب برو بشین سر جات
گفت امروز من یه مشکلی‌ واسم پیش اومده
باید زود تر برم کار دارم
زنگ آخرو میتونید برید خونه ... مارو میگی‌ داشتیم بال در میاوردیم
دوستم گفت‌ ای جون ... ارمیسا متر باخودت آوردی؟
گفتم اره باو چهارتا اوردم دوتا هم تو صندوق عقبه
ما که داشتیم پچ پچ میکردیم
یه دفعه خانوم فاطمی جیغ کشید قش کرد افتاد رو زمین
منو میگی‌ همچین‌ هول خوردم که نگو
انگاری برق ۶ فاز بهم وصل کرده باشن
بعد یادم اومد کار خودمه ... راحت شد خیالم باو
بچه‌ها منو چپ چپ نگاه میکردن گفتم هان چی‌ جن دیدید؟
فرناز زد بغلم گفت از اون بد ترشو دیدیم
خندم گرفته بود واسه این که ۳ نشه جلو خودمو گرفتم
چند تا از این زپرتی‌ها واسه خود شیرینی‌ رفته بودن
زیر بغل خانومو گرفته بودن ... یکی‌ باد میزدش
یکی‌ هم رفته بود آب قند اورده بود
اه حالم بهم میخوره از این آدما هوق
زنگ تموم شد با کلی‌ خوش گذرونی که کردیم
البته بگم حقش بود...
اون امتحانی که از ما گرفت ... باید بدتر از اینو سرش میاوردیم
قبل این که از هنرستان خارج بشیم
مثل سابق همه ریختیم تو دست به آب :) 
اونجا واسه خودمون آرایشگاهی درس کرده بودیما
فقط باید شانس میاوردیم از دستشویی تا جلو داره مدرسه خفت نشیم
شانس ما اون روز کسی‌ تو هیات نبود که مارو ببین زدیم بیرون
ما کلا یه گروهیم
من که معرف حضور هستم ارمیسا
یکی‌ از دوستام هم اسم آجی‌ گلم ارنیکا ... که خیلی‌ دوسش میدارم چشاتون دراد
سانازو عسل
چهار تای زدیم بیرون
ساناز گفت من یه سری کار دارم باید برم انجامش بدم
گفتیم اوه اوه نری شیطونی کنی ‌ها زشته قباحت داره
رسیدی خونه زنگ بزن از نگرانی در بیایم
گفت خوب حالا شما کار دست خودتون ندید بقیش پیش کش
 ۳ تا شیطون که با هم بشوند چه شود خواهد شد
میرفتیم تو مغازه های پاساژ های خیام فروشندش پسر بود
یه خورده سر به سرش میذاشتیم
کل لباسارو امتحان میکردیم میپوشیدیم بعد
میگفتیم از فلان لباس خوشم اومده غروب با بی اف میایم میگیرمش
باید اونجا بودی قیافه پسره رو میدیدی وقتی‌ میگتم بی ‌اف
انگاری آب سرد ریختن روش ... بد عسل گفت
فردا تولد ساناز ... فکر کنم واسه اون زود تر رفت خونه
گفتم به به به
ما که فراموشی گرفتیم باز شما ۲ تا کچل هستید به دادم برسید
گفتم دارم براش یکی‌ خوشگلشو
حالا مارو دعوت نمیکنه دیگه
ارنیکا گفت برو بابا به من گفت که بیام خبریشو به شما ۲ تا انتر بدم
گفتم خوب حالا بیا بریم یه جای خوب اونجا تو با کی‌ کار داری؟
ارنیکا گفت باز چه نقشه تو سرته؟
گفتم تو کاریت نباشه بیا یه چیز خوب میخوام براش بگیرم بره حالشو‌ ببره حالا
با من نموندی برو حالشو‌ ببر دلمو شکوندی برو حالشو‌ ببر
عسل گفت کوفت باز چرت خوندنتو شروع کردی؟
وسط خیابونیما زشته بیشعور احمق
گفتم احمقشو بزار اول بیشتر بهم میاد
گفت حالا چه غلطی میخوای بکنی؟؟ بگو ما هم شریک جرم بشیم
گفتم شما با من بیاید اون با من
رفتیم تو یه مغازه که وسایل بچه میفروشن
من واسش یه مای ‌بیبی گرفتم از اون خوجلش چیک چیکینا
ایش واسه شما نمیگیرما پرو نشید
ارنیکا هم گفت من واسش پستونک میگیرم میزارم تو قاب انگشتر
گفتم‌ ای عوضی‌ عجب مارمولکی هستی ‌‌ها تو
عسل گفت حالا من چی‌ بگیرم واسش همه جا پارک هارو که شما پر کردید
گفتم غمت نباشه واسه تو هم یه چیز خوب سراغ دارم
بیا بریم خونه ما
خونه ما هم تو همون خیابون خیام هست
جرنگی پریدیم تو خونه
مامی گفت باز از مدرسه در رفتید شیطونا؟
آخر با این کاراتون سر خودتون رو به باد میدید
گفتم مامی عاشقتم ... نه بابا خانم کار داشت رفت
ما بیکار بودیم فرستدنمن خونه ... گفتم ارنیکا کوو؟
گفت هوشت کجاست دختر بغلت واستاده که
گفتم این عتیقه رو نمیگم آجی گلم میگم
دیوونه احمق زد تو سرم ... ارنیکا گفت خیلی‌ خری
گفتم شما بیشتر
مامی گفت برید تو اتاق الان بابا میاد شمارو ببینه
باز غرغرش شروع میشه ... ابجیتم کار داشت بیرونه
رفتیم تو اتاق درو که بستم
ارنیکا افتاد رو سرم حالا نزن پس کی‌ بزن
هیچی‌ دیگه جلو بندی مارو کلا اورد پاچوند دیوونه...من جیغ میزدم
مامی گفت یا ابوالفضل باز اینا افتادن به جون هم
تا برسه به اتاق دیگه من کتک رو کامل خورده بودم
زخمو زیلی شدم رفت
گفتم کجای مامی که به دادم برسی‌ از دست این دیوونه‌ها زنده نمیمونم
مامی که منو دید زیر ارنیکا بودم مشت اینم بالا بود
خندش گرفت گفت حقته تا تو باشی مسخره نکنی‌ دوستاتو
منم ارنیکا رو ویجگون گرفتم گفتم پاشو الاغ له‌ شدم
عسل تو فکر بود ... اصلا کتک خوردن منو ندید
صداش کردم عسل دیدم جواب نداد
دستمو جلو چشاش تکون دادم دیدم جواب نمید
ارنیکا گفت نکنه مرده باشه
گفتم نه بابا الان خودم زندش میکنم
یه دونه محکم کوبوندم پس کلش
 شیش متر از جاش پرید
گفت هان؟؟ چی شده؟؟
گفتم چته؟؟ عاشوخ شودی نترسی یه موقع خراب کاری میکنی‌
گفت کوفت بابا سرم درد گرفت عوضی‌
دارم برات یکی‌ گندشو
گفتم بهش رسیدشم بده واسه اطمینان خاطر
گفت حالا بسه
گفتم تو فکر چی‌ بودی شیطون
نکنه خبر مبری هس
گفت نه بابا
فکر میکردم واسه ساناز چی‌ بگیرم
گفتم ایییییش
اونو که من  قرار بود واست جور کنم راستشو بگو تو چه فکری بودی
نکنه بی‌ خبری ما لای کشیدی‌ ؟؟؟ ای عوضی‌
گفت دیگه دیگه ... گفتم دیگه دیگو کفت مرز روانی‌
بیا این خودکار نمینویسه پشتشو با یه چی‌ بزن بشکن
گفت واسه چی‌ ؟؟؟ گفتم کاریت نباشه
بعد پریدم سر گاز رو حرارت بر عکس نگهش داشتم جوهرش زد بیرون
یه سر خود کار دیگه زدیم روش اصلا بهش نمیخورد یه رنگ دیگه بود
بعد گذاشتیمش تو یه جای خودنویس شیک
کادوش کردیم . خوب محموله آماده بود
من خواستم یه سوسک هم بذارم تو جای خود نویس عسل نزاشت
گفت سکته می‌کنه... اخه ساناز خیلی از سوسک میترسه
گفتم ننرها...ایش
عسل ارنیکا گفتن دیر شد بریم خونه که دیر برسیم مامانامون کله ‌مونو میکنن
اون ۲ تا افغانی رو شوت کردم از خونه بیرون
پریدم تو آشپز خونه سر قابلمه غذا
بوش همه جارو گرفته بود
عسل ارنیکا التماس میکردن از اون غذا یه خورده بیارم بخورن
بوش داره مارو میکشه
گفتم من کوفت به شما ۲ تا نمیدم گمشید خونه‌هاتون
ما اینجا غذا کم داریم میخوام همشو خودم بخورم
گفت بودن کوفتت بشه که همینم شد
سر قابلمه بودم
اصلا حواسم نبود زیرش روشنه
درشو میخواستم بردارم که دستم اوف شد
زدم زیر گریه
مامی سریع اومد آشپز خونه گفت باز چه دست گلی‌ به آب دادی؟
گفتم هیچی‌ به جون عسل
گفت جون اونو الکی‌ قسم نخور بی‌ ادب
هنوز یاد نگرفتی‌ جون اینو اونو الکی‌ قسم نخوری؟؟
گفتم نوچ
گفت نچو کوفت
بیا اینجا ببینم با خودت چه کار کردی؟
انگشتم قرمز شده بود
مامی یه پماد داد بهم گفت بیا اینو بزن
گفتم نمیخوام خوب میشه خودش خو
گفت خوب میشه ولی جاش میمونه
گفتم اهههههه زود بده بزنمش
آخه من خیلی‌ به ظاهر خودم توجه دارم
ماشالا خاطر خواهم طبق طبق جلو در واستادن
به همشون میگم برید خونه هاتون فعلا میخوام درس بخونم
البته شوخی‌ میکنما تو این بحران شوهر یه پسر کور کچلم بیاد جواب بله بهش میدم
دور بر ندارید ... پاشید بیاید جلو درمون فردا ... الکی‌ گفتم
من خیلی‌ هم خوجلم
نمی خامتون ... شاه زده قصه ‌های من با یه پورشه سفید رنگ از غبار مه محو میاد
منم میپرم تو ماجینش میزنیم میریم باراجین عشقو صفا...
ناهار که کوفتم شده بود
خوردمو رفتم پای لب تاپم
مودم رو روشن کردم و به عبارتی
به دنیای دیجیتال خوش آمدید به قول بچه ها
گوگلو زدم اومد بالا
منم نه این که از کل کل با پسرا خوشم نمیاد
زرپی نوشتم ضد پسر
یه وب لاگ بود نظرمو به خودش جلب کرده بود
نوشته بود آنتی گرل وسه وی اس آنتی بوی
منم که کرم ... فضولیم گل گرفته بود
زدم روش رفتم توش
قالب ساده ای داشت ولی‌ در کل جالب بود
تقریبا میشه گفت قالبش قهوه‌ای بود
پشت زمینش تختی ... منظورم چوبی هستا
مطالبش خیلی‌ باحال بود خوشم اومد
تو چند تا از پستش نظر گذشتم
بد بالا صفحه یه عکس بود نوشته بود
داستان سراب عشقو هرزگی
مربوط میشد به یه دختر پسر .اوایلش خیلی‌ جالب بود
وقتی‌ به آخرش رسید خیلی‌ تحت تاثیر قرار گرفتم
چند تا فحش زیرش نوشتم که این چه داستانی بود
اصلا حواسم نشد زمان کی‌ گذشت یه دفعه دیدم عقربه ساعت رو شیش هست
ارنیکا هم اومده بود... از تو اتاق پذیرای داد میزد کجای جوجو من
باز چسبیدی به لپ تاپت نمیای پیش ما
گفتم جونم اومدم آجی گلم
این لب تاپ هم که میخواد خاموش بشه جون آدمو میگیره
فرتی سیمشو از برق کشیدم :دی
به همین راحتی‌ به همین خوش مزه گی پودر کیک رشد
رفتم پیش آجی گلم
پاپی هم اومده بود ... واسم شوکول گرفته بود
پریدم بوسش  کردم گفتم عاجقتم دیوونتم رد کن بیاد شوکول هارو
گفت بیا بابا تو همش سر من کلاه میذ‌اری
گفتم میخوامت جیگر
گفت حرف نزن این آکادمی گوگوش شروع شده ببینیم اینا چی‌ میخونن
گفتم ایش حالا یه خورده تعریف کردیما
من رفتم آشپز خونه ببینم تو یخچال چی‌ پیدا میشه
یه ربع سر یخچال بودم
مامی داد زد باز دره یخچالو وا کردی ؟؟؟ ول کنش نیستی‌ ... شکمو
یه چیز بردار در یخچالو ببند
داد زدم چشم مامی گلم
بعد از مناظره طولانی که داخل یخچال داشتم
یه سیب برداشتم ... خرچو خرچ گاز میزدم
اومدم تو حال
دیدم ارنیکا منو چپ چپ نگاه میکنه
گفت میمردی یکی‌ هم واسه من میوردی
گفتم نزن حالا تو دستور بده کیه که گوش بده؟؟؟
رفتم یه سیب دیگه از یخچال برداشتم
از جلو همون دره آشپز خونه انداختم طرف ارنیکا حواسش نبود خورد تو سرش
دیدم همه برگشتن منو چپ چپ نگاه می‌کنن
گفتم خو ببخشید دیگه ایش
اصلنشم میرم تو اتاق خودم
سریع جیم شدم تو اتاق تا بلا ملا سرم نیاوردن
رفتم یه خورده درس بخونم ... واسه کنکور داشتم آماده میشدم
کلی‌ از درس ها مونده بود
دیدم به همشون که نمیرسم ... از درس های عمومی هم بدم میاد
تصمیم گرفتم تخصصی هارو بخونم که ضریب ۱۵ داره
نشستم سر درس شبکه
داشتم میخوندم که یه دفعه دیدم یکی‌ داره اتاقمو میزنه
گفتم هوووم؟ کیسته؟
گفت من زروم حالا همه بگید زرو!!!!
گفت ارمیسا بیا شام حاضره
گفتم الانو شام؟؟؟؟
گفت هوشت کجا رفته دختر ساعتو نگاه
یه نگاه انداختم دیدم راست میگه‌ها ساعت ۱۰:۳۰ هست
گفتم زودی میام تا غذا رو آماده کنید
گفت عجیب زرنگی‌ها خوب از زیر کار در میری
وقت خوردن خوب بلدی
گفتم ایش حالا یه دفعه فرار کردیما
خندید گفت بار اول نیست که
رفتم تو آشپز خونه گفتم به به
میمیرم واسه دست پخته مامی جونم
دیدم مامی گفت امشب حال نداشتم زنگ زدیم از بیرون پیتزا اوردن
گفتم نمی‌شد مارو ضایع نکنی؟؟؟‌
واسه پیتزا هم میمیرم رد کن بیاد
گفت سرپا نه ... بیا بشین سر میز غذا
جاتون خالی‌ اون شب یه دلی‌ از ازا در اوردما
داشتم میترکیدم البته بگم تو رژیمم
بعد از غذا نشستیم با خانواده گل سر ماهواره
فیلم نگاه میکردیم فیلمش طنز بود
جاتون خالی‌ یه فیلم نایس هم نگاه کردمیو
نصفه شب شد
به آجی جونم گفتم بیا تو اتاقم کارت دارم
بهم گفت اونجا تو با کی‌ کار داری؟
گفتم بیا دیگه لوس نشو ... گفت تو برو الان منم میادم
رفتم تو اتاق با گوشیم داشتم آهنگ گوش میدادم
این اچ‌ تی ‌سی ‌ها خیلی‌ زود صفحه اش کثیف می‌شه اه
اعصاب آدمو خورد میکنه
ایش این همه پاش پول دادیم اینه وزش
ملطفت شدید من اچ‌ تی ‌سی دارم یه بیشتر توضیح بدم؟
آجی جونم هم اومد گفت ‌ها چی‌ کارم داری؟
گفتم آجی گلم بیا یه لحظه اینجا
گفت باز چیه تو مخت؟
گفتم فردا تولد ساناز هست
بیا یه خورده منو خوجل کن
منو چپ چپ نگاه کرد
گفت فردا که مدرسه داری بعد مدرسه چشم
گفتم مدرسه نه هنرستان ایش
گفت حالا اه تو هم گیر هستیا سر این چیزا چه فرقی‌ میکنه؟
گفتم فرق می‌کنه مدرسه رو بچه‌ها میرن هنرستانو خوجلی مثل من
گفت بگیر بخواب صبح خواب نمونی گفتم چشم رفت درو بست
دراز کشیده بودم تو تخت خواب ... خوابم نمیبرد
به فردا فکر می‌کردم متوجه نشدم که کی‌ خوابم برده بود
که صدا مامی میومد میگفت ارمیسا پاشو دیرت نشه
به زور گفتم چشم مامی الان میام رفتم سر میز صبحانه
از این کرم شکلاتا بود دخلشو اوردم :دی
مامی گفت زیاد نخور ضررت میکنه ... گفتم چشم
پاشدم رفتم تو اتاقم برنامه درسی‌ اون روزمو گذاشتم تو کیفم
یه خورده به سرو وضعم رسیدم زدم بیرون از خونه
ارنیکا دیروز میگفت قراره فامیلای هم سنو ساله پسر سانازم بیان تو تولدش
داشتم به اون فکر میکردم که چی‌ بپوشم تو تولدش
قدم زنان رسیدم به هنرستان
اون روز اصلا نفهمیدم چه جوری روز گذشت
زنگ آخر کلاس هم خورد با دوستام زدیم بیرون
همه رفتن خونه‌هاشون که واسه بعد از ظهر تولد ساناز آماده بشن
به عسل ارنیکا یواشکی سپردم که کادو‌ها یادتون نره بیارید
اومدم خونه ... نهارو یه چیز خوردم رفتم تو اتاقم
یه خورده با لب تاپم بازی‌ کردم
بد آجی جونمو صدا کردم بیاد منو خوجل کنه واسه رفتن
خوجل خوجل که شدم رفتم سر کمدم
از بین کلی‌ لباس مونده بودم چی‌ رو بپوشم
لب تاپمو روشن کردم
بین عکسها‌های مد نگاه می‌کردم که چه طور لباسی بپوشم با چه رنگی‌
خلاصه یکی‌ رو انتخاب کردم که زیاد باز نباشه آخه پسر هم هست تو مهمونی
یه لباس زرد ناز بود که خیلی‌ هم دوسش میدارم
آماده شدم ... قرار بود ما یه خورده زود تر بریم خونه ساناز اینا
منظورم منو عسل ارنیکا
یه آژانس گرفتم به انریکا و عسل هم زنگ زدم راه بیفتن
وقتی‌ رسیدیم یه ساعتی‌ قبل شروع مهمونی بود
ساناز هی‌ میگفت چی‌ گرفتی‌ واسم؟
گفتم به موقع اش میفهمی
یه سورپرایز بزرگ داریم واست
گفت میمیرم واسه سرپریزت ... نمیدونست چه بلایی میخواد سرش بیاد
سه تای رفتیم سانازو آماده کردیم واسه مهمونی خوجل خوجل شده بود 
شبیه عروس خانوما  شده بود واااااااایییییی
مهمونا هم کم کم داشتن میومدن
ما سه تا چسبیده بودیم به ساناز ولش نمیکردیم هرجا میرفت
پسر خالش تیکه انداخت بادی گردا حالشون چطوره؟
بابا ولش کنید آسیبی بهش نمیزنیم
گفتم جلوتر نیا ...جلو در بازدید بدنی نشدید از کجا معلم صلاح با خودتون نیاورده باشید
گفت نه بابا در اون حد نیستیم تهش ۴ تا ترقه آوردیم بندازیم زیر پای ساناز
گفتم جرات داری این کارو بکن ... گفت دارم میکنم
گفتم بچرخ تا بچرخیم
من یه عادت بدی دارم اینه که با پسرا زیاد کل کل میکنم
خووو عادت بده دیگه چرا اونجوری نگاه میکنی؟؟؟‌
این قدر حرف زدیم که یه دفعه مامی ساناز
از آشپز خونه اومد بیرون کیک رو داشت میاورد
روش زده بود ۱۷... تا گذاشت رو میز
من سریع گرفتم جای ۷ و ۱ رو عوض کردم...شد ۷۱
گفتم ساناز ننه تولدت مبارک ایشالا ۱۰۰ ساله بشی‌
کل جمع زدن زیر خنده
کم مونده بود بلند بشه یه کتکم از ساناز بخورم
شمع هارو که فوت کرد ... گفتن وقت کادو‌ها هست
زود باشید هرچی‌ اوردید رو کنید
گفتن اول دوستای صمیمی‌ ساناز
کادو هاشونو بدن
ما قبول نمیکردیم میگفتیم آخر سر میدیم
گفتن باشه ببینیم چی‌ گرفتید شما ۳ تا
گفتیم حالا حالا دیگه دیگه
پسر عموش یه ساعت ناز گرفته بود
دختر دایش یه لباس خوجل ابی کم رنگ گرفته بود
دونه دونه کادو هارو میوردن
رسید به اون پسر خاله زبون درازش
 گفتم الان این کادو رو بده کلی‌ مسخرش میکنم
وقتی‌ باز کرد ... یه پلاک طلا بود
دهنم وا مونده بود ... نتونستم چیزی بگم
وقتی‌ اینو دیدم گفتم وا ویلا
الان ما کادو بدیم ابرومون میره عجب غلطی کردیما
گفتن حالا شما ۳ تا بیاید ببینیم چی‌ گرفتید
من درجا زدم زیر همه چیز گفتم عسل اول تو
عسل گفت نه ارنیکا تو اول بده
ارنیکا منو نگاه کرد
عسل هول دادیم بره کادوشو بده
ما چه قدر هوا همو داریم یاد بگیرید
عسل دستش میلرزید می‌خواست کادو رو بده
ساناز فکر میکرد چی‌ هست از دست عسل قاپید
سریع کاغذ کادو هارو پاره کرد
گفت آخ جون خود نویس دوس دارمش
وقتی‌ درشو و کرد ... قرمز شد
اومد نشون بده کادو رو کل جمع زده بودن زیر خنده
ساناز منو چپ چپ نگاه میکرد
خو به من چه اصلا انگاری من نقشه کشیده باشم
کسی‌ لو بده کشتمشا که این کادو ها زیر سر من بوده
بعدش من نامردی نکردم ارنیکا رو هول دادم بره کادوشو بده
وقتی‌ واسه اینو هم باز کرد دید پستونکه
بعد این که ملت منفجر شده بودن
همه داد میزدن زود باش واسه ارمیسا هم باز کن
این پسر خالش زیاد اصرار میکرد
ساناز نمیخواست باز کنه میدونست بدتر از ایناست
ولی‌ تو موقعیت بعدی قرار گرفته بود باید باز میکرد
وقتی‌ باز شد پوشک چیک چیک مای‌ ‌بیبی رو نمایی شد
پسر خالش کفه زمین قش کرده بود
رنگ ساناز اینو لبو شده بود....اومد پیش ما گفت
سند مرگتنو امضا کردید منتظر باشید
گفتیم‌ ای به چشم دوست میداریم خیلی‌ زیاد
بعد مامی ساناز ضبطو روشن کرد
رفته بودیم وسط داشتیم میرقصیدیم
دیدم این پسر خالش اومد پیشم
داشتیم موقع رقص حرف میزدیم
یه دفعه برگشت گفت می‌تونم شمارتو داشته باشم؟
خیلی‌ خوشم اومده ازت گفتم واه واه واه رو ... رو ببین سنگ پا
چیز دیگه نمیخوای بگم بقالی سر کوچه واست بیاره
گفت قربون این بل بل زبونیت برم ... منو با ۱۸ چرخ زیر کردی که
گفتم حالا پرو نشو شمارتو بده حوصله داشتم بهت تک میندازم
گفت آخه چه جوری؟
من که نه کاغذ اوردم نه خود کار
همین جوری که داشتیم قر میدادیم گفت...اصلا حفظ کن
گفتم چی‌ چیو حفظ کنم....بی‌خیال بابا اصلا نمیخوام
گفت نمیخوام چی چیه؟؟؟ من شمارتو یه جور گیر میارم غمت نباشه
گفتم ببینیمو تعریف کنیم...بعد کلی‌ رقصیدیم
خسته که شدیم میوه اورد مامی ساناز خوردیم
دیگه شب شده بود آماده شدیم که برگردیم خونه همون
واسه همه آژانس گرفتن ... من که رسیدم خونه این قدر خسته شده بودم
رفتم افتادم تو تخت خواب خوابیدم
اصلا هوش نبودم هرچی‌ مامی صدام میزد
یه دفعه یه پارچ آب سرد خالی‌ شد رو صورتم پریدم از جام
از خستگی‌ نمیخاستم برم هنرستان مامی زورم کرد ... رفتم
چند روزی گذشت از این پسر خاله ساناز خبری نشد
منم بیخیال شده بودم گفتم حتما یادش رفته
بعد دیدم یه شماره ناشناس تماس گرفت با گوشیم
برداشتم گفتم سلام بفرمایید
صدای یه پسر بود خیلی‌ هم واسم آشنا میومد
گفت تخلیه چاه مش اصغر؟
گفتم اشتباه گرفتید
گفت شما ارمیسا کارگر افغانیشون نیستید؟
گفتم اون وقت شما کی‌ باشید؟
گفت پارسا هستم در خدمت شما و البته خاطر خواه شما
گفتم خاطر خواه‌های من جلو در صف کشیدن برو ته صاف
بهش میگم بجا نمیارمت کدوم خری هستی؟؟؟‌
میگه خر شریکی همسایه بغلی با اکبر گاز کش!!!
خندم گرفته بود گفتم تو پسر خاله ساناز نیستی؟؟‌
گفت پ نه پ میخواستی پدر بزرگش باشم؟
خندیدم... یه خورده که با هم صحبت کردیم
گفت کار دارم باید برم ... بای دادیم
بل بل زبونی ‌های پارسا بد جوری رفته بود تو مخم
یه حس عجیبی‌ بهش پیدا کرده بودم نمیدونم چی‌ بود
ولی‌ خوب بود...هواس پرتی گرفته بودم
اون سری جورابمو گذاشته بودم تو یخچال :دی
مامی تا دید جیغ کشید گفت ارمیسا اینا این تو چه کار میکنن؟
گفتم نیدونم مامی... گفت می‌کشمت :دی
صدای پارسا همش تو ذهنم بود... هر روز که میگذشت
حسم بهش شدید تر میشد با این که فقط یه بار قشنگ باهاش حرف زده بودم
یه هفته‌ای میشد گذشت هی‌ میخواستم بهش زنگ بزنم
گفتم پرو میشه بذار خودش زنگ بزنه واسش ناز کنم :دی
اون روز قرار بود با ارنیکا بریم لباس بگیریم واسه من
رفتیم تو یه بوتیک صاحبش نبود یکی‌ دیگه بود گفت تا چند مین دیگه
صاحب اصلی‌ میاد شما لباستنو انتخاب کنید
یه ساندیویچ تازه گرفته بودم بخورم 
گذاشتم رو میز ... ارنیکا گفت من مغازه بغلی برم یه چیزی بگیرم
تا تو میری این لباسو بپوشی .... گفتم باشه
لباس عوض کردم اومدم بیرون دیدم یه پسر داره
ساندیویچمو میخوره چپ چپ نگاش کردم
گفت خانم بفرما قابل شمارو نداره
میخواستم بگیرم خفش کنما پسر جلف ۲ قرتنیمشم باقیه
هیچی‌ بش نگفتم بعد اون پسر اولی‌ اومد
این یکی‌ که داشت ساندیویچ منو میخورد گفت عارف عجب ساندیویچی گرفته بودی ها
دمت گرم
گفت من نگرفته بودم که ساندیویچ واسه خانم بود
گفت چی؟؟؟؟‌
قرمز شده بود ... کلی‌ معذرت خواهی‌ کرد ازم گفتم اشکالی‌ نداره
کلی‌ هم تخفیف گرفتیم ازش زدیم بیرون با ارنیکا
یه مقدار دور دور کردیم من جدا شدم از ارنیکا گفتم میخوام برم خونه
تو راه بودم که دیدم پارسا زنگ زد
برداشتم گفتم به به به یادی از فقیر فقرا کردی؟
گفت شما که سرور ما جیگر ما هستی...
خانمی مهمون من ... میای بریم بیرون در در؟
گفتم حالا تا کجا باشه؟
گفت جای بدی نیست خوش میگذره گفتم باشه
گفت یه سورپرایز توپ واست دارم منتظر باش
گفتم بگو مردم از فوضولی 
گفت نوچ به موقعش میفهمی
من هی‌ اصرار کردم ... گفت کار دارم باید برم
بی شعور رو میبینی‌ آدمو میذاره تو کف اه
بدم میاد از این آدما 
کل اون روز فکرم مشغول بود که قراره چه کار کنه؟


بازگشت 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


Can Pilates make you look taller?
جمعه 17 شهریور 1396 10:10 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your weblog
and in accession capital to assert that I acquire actually enjoyed account your blog posts.
Any way I will be subscribing to your feeds
and even I achievement you access consistently fast.
How long does Achilles tendonitis last for?
یکشنبه 15 مرداد 1396 03:08 ب.ظ
obviously like your website but you need to test the
spelling on several of your posts. Several of them are
rife with spelling problems and I to find it
very bothersome to tell the truth nevertheless I'll surely come back
again.
الناز
چهارشنبه 10 مهر 1392 09:31 ق.ظ
mekham ba yk moshawer chat konam
الناز
چهارشنبه 10 مهر 1392 09:29 ق.ظ
man natonstam ba kasi chat konam
salar
چهارشنبه 20 شهریور 1392 04:21 ب.ظ
خوب بود
رضا
دوشنبه 24 تیر 1392 04:43 ب.ظ
سلام وای فوق العاده بود وبلاگت واقعا خوشم اومد آفرین قالبتم خوب انتخاب کردی امیدوارم موفق باشی دوست داشتی یه سری به سایت منم بزن اگه دوست داشتی با این لینکم کن مرسی خرید شارژhttp://www.charrge.ir
sepehr
پنجشنبه 20 تیر 1392 11:43 ب.ظ
besiar ghashang boood
sepehr
پنجشنبه 20 تیر 1392 11:43 ب.ظ
besiar ghashang boood
ava
سه شنبه 18 تیر 1392 01:32 ق.ظ
avarin
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر