تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل دوم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1391-11:58 ب.ظ

فصل دوم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا

نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


پارسا زنگ زده بود که میخواد منو سورپرایز کنه

کل فکرم درگیر اون قضیه شده بود تو راهم
کم مونده بود با یه ماشین تصادف کنم واییی
طرف حق هم داشت ... داشتم وسط خیابون راه میرفتم
گفتم تا ماشین نزده منو نکشته یه تاکسی دربست گرفتم تا خونه
دو روز بعدش بود فکر کنم پارسا زنگ زد گفت امروز
میام دنبالت بریم یه جای خوب خوش بگذرونیم
بهش گفتم کجا قراره بریم ؟؟ گفت نمیگم خودت میفهمی
منو میگی‌ اون لحظه دستم بهش میرسید زندش نمیذاشتم
ایش پسر جلف مزخرف :| 
داشتم با گوشی آهنگ گوش میدادم زنگ زد
گفت خانومی خودم کجاست که زیر پام داره علف سبز میشه
گفتم ایش علف رو له‌ نکنی‌ ها بگم گوسفندا بیان بخورن
گفت سر کوچه ام زود بیا که کلی‌ جا‌های خوب می‌خوایم بریم
گفتم کجا‌ها مثلا؟؟ گفت حالا بماند
منم لباس پوشیدم مامی گفت کجا شالو کلاه کردی دختر؟
گفتم میرم خونه عسل اینا یه خورده درس بخونیم
گفت باشه مواظب خودت باش
گفتم چشم مامی جونی خوجل من
اومدم بیرون دیدم اوه چه تیپی‌ هم زده جیگول
ناز شده بود عوضی‌ :دی
گفتم کجا قراره بریم؟ گفت کاریت نباشه تو بیا
با ماشین اومده بود ۲۰۶ داشت بیشلف
سوار که شدم آهنگ محسن چاوشی بود
آهنگ غیر معمولی‌ خیلی‌ از این آهنگ خوشم میاد
ولی‌ رپ یه چیز دیگست :دی
آهنگ‌های هیچ کسو خیلی‌ دوس میدارم خیلی‌ خوجل میخونه
گفتم پارسا جونی؟؟؟ کجا داریم میریم هوم؟؟؟
گفت چیه؟؟؟؟ مهربون شدی؟؟؟
گفتم ایش بهم نمیاد مگه هان؟؟؟؟
گفت آره خیلی‌ خوبه حداقل با ۱۸ چرخ از روم رد نمیشی‌
گفتم حقته که همون رد بشم از روت پسره جلف
دوباره گفتم پارسا جونی؟؟؟ گفت بله خانمی
گفتم آهنگ رپ نداری بذاری گوش بدم؟ :) 
از اون خوجلش البته ها
گفت‌ ای به چشم .... اما دخترا که رپ گوش نمیدن؟
گفتم چه ربطی‌ داره من دوس میدارم خیلی‌ زیاد
یه مقدار با ماشین تو شهر دور زدیم بعد رفتیم تو یه کافی‌ شاپ
یه میز رزرو کرده بود رفتیم نشستیم... گارسون اومد
گفت چی‌ میل دارید؟؟؟ پارسا گفت هرچی‌ خانم میل داره دوتا باشه
منو میگی‌ یه چشم قره بهش رفتم
  دوتا نسکافه سفارش دادم
پارسا گفت ‌ای قربون سلیقت دوست دارم ... گفتم من سلیقم خوبه
مثل همه چیز دیگم ایش نمیبینی مگه؟؟؟ کوری؟؟؟
گفت راس میگی‌‌ ها منو هم با همین سلیقت انتخاب کردی
بش میگم نمیری تو با این زبونت؟؟؟  ... تو بدترین انتخابی بودی که من کردم
گفت تازه نصفشو گربه همسایمون خورده
نسکافه رو اوردن داشتیم میل مینمودیم که
دیدم پارسا یه کادو گذاشت رو میز ... گفتم توش چیه هوم؟
گفت باز کن میبینی‌ ... بش گفتم مسخره بازی‌ باشه کشتمتا
گفت نه چه مسخره بازی‌
میخواستم کادو رو بردارم بازش کنم که
یه دختر اومد دو دستی‌ کوبند رو میز
گفت پارسا خانوم کی‌ باشن؟؟؟
پارسا گفت به تو ربطی‌ نداره سحر ... دیگه همه چیز
بین منو تو تموم شده ... الانم نمیخوام قیافتو ببینم
خوش امدی بیرون مزاحم نشو حالم ازت بهم میخوره
گفتم پارسا؟؟؟ این دختر کیه چی‌ میگه؟؟
دختر گفت خانم شما کی‌ باشی؟؟‌
من گفتم خودت کی‌ باشی‌ ... با پارسا چه کار داری؟
دختر گفت من سحر هستم ... عشق آقا پارسا
اون وقت شما کی‌ باشی؟؟؟‌
من گفتم پارسا؟؟؟ واقعا که
کادو رو که برداشته بودم پرت کردم تو سمتش
زدم بیرون از کافی‌ شپ ... نمیدونم چرا گریم گرفته بود
پارسا دنبالم بود هی‌ میگفت ارمیسا واستا واستا کارت دارم
سرم پین بود همین جوری داشتم میرفتم
یه دفعه صدا بوق یه ماشین اومد ... چشامو که وا کردم
دیدم رو هوا هستم بعدش زرپی خوردم زمین
بقیشو نفهمیدم چی‌ شد... 
یادم میاد یکی‌ زیر سرمو گرفت بلند کرد ... هی‌ میگفت ارمیسا ارمیسا
به هوش که اومدم دیدم تو بیمارستان هستم دستمو با باند بستن
پارسا بالا سرم بود گفت خدارو شکر چیز زیادی نشده
فقط دستت ضرب دیده
من تازه چشمم به دستم افتاد... زدم زیر گریه
گفتم چی‌ شده ؟؟؟ من اینجا چه کار می‌کنم؟؟؟
گفت هیچی‌ ماشین خورده بهت خانمی
گفتم من خانمی تو نیستم برو با همون سحر اه
تو که اونو داشتی چرا امدی با من میخواستی دوست بشی‌ عوضی‌
گفت ارمیسا اینجوری نگو بهم ... بذار واست تعریف کنم
بعدش هرچی‌ دوست داشتی بهم بگو ... اون موقع تصمیم بگیر
گریم گرفته بود ... نمیدونم چرا؟؟؟ شاید واسه این بود که
نمی خواستم از دستش بدم ... دوست داشتم 
واسه خودم باشه چشماش فقط منو نگاه کنه پارسا فقط
صداش واسه من نازک بشه ... فقط نازه منو بکشه
گفتم بفرما تعریف کن
گفت من سحرو اصلا دوست نداشتمو ندارم
قضیه ما برمیگرد به چند هفته پیش ... ۲ هفته قبل از این که با تو آشنا بشم
توی یه چت روم بودم که با سحر آشنا شدم
چند ساعتی‌ باهم چت کردیم بعد بهم گفت ازت خوشم اومده
می‌خوام ببینمت میشه؟؟؟ گفتم باشه اشکالی‌ نداره
یه روز بیرون قرار گذشتیم ... 
رفتیم با هم یه فیلم تو سینما دیدیم ... نمیدونستم اینجوری میخواد
ازم خوشش بیاد که پا پیچم بشه ... فکر میکردم فرداش ولم میکنه
ولی‌ اینجوری نشد
اون بهم علاقه پیدا کرده بود ... هر روز بهم زنگ میزد
زده شده بودم از دست کارش اه
ولی‌ من اصلا ازش خوشم نمیاد .... از وقتی‌ که تورو دیدم
اصلا دیگه جوابشو ندادم ... واسه اون چند روز دنبالم بود
امروزم که دیدی چه کار کرد؟؟؟ به جون مادرم من بی‌ تقصیرم
من اشکم در اومده بود بی‌ اراده بغلش کردم
زدم زیر گریه ... الان گریه نکن پس کی‌ گریه کن
دره گوشش گفتم پارسا دوستت دارم ... نمیخوام با هیچ دختر دیگه ای‌
حتی حرف بزنی‌ باشه عزیزم؟؟
گفت باشه گلم
بعد پرستاره اومد تو گفت این دختر لوس رو نگاه کن
دستت فقط ضرب دیده ببین چه گریه زاری داره میکنه
میخواستم بگم به تو چه زنیکه خر دوس دارم گریه میکنم
دیدم میگه آقایی محمدی بعد از تصفیه حساب میتونید خواهرتنو ببرید
یه نگاه به پارسا انداختم گفت هیس الان میام
رفت تصفیه کرد اومد لباس‌های منو داد بهم که بپوشم
خودش رفت بیرون ... رفتم بیرون گفتم قضیه چیه بود؟
گفتش بهشون گفتم خواهرمی  رفته بودیم خرید کادو تولد مامان
پات سور خورده خوردی زمین دستت ضرب دیده که گیر ندن
زدم تو شکمش گفتم عجب مارمولکی هستی‌‌ها تو
گفت از تو یاد گرفتم دیگه
گفتم وایییییی الان با این وضع برم خونه مامی کشته منو
حالا چه کار کنم؟؟
گفت یه فکری واسه اون هم میکنم بیا فعلا بریم
رفتیم تو ماشین نشستیم گفتم به پاپی مامیم چی‌ بگم با این وضع؟
گفت بگو رفته بودم خونه یکی‌ از دوستام از پله ‌ها سر خوردم
دستم ضرب دید رفتیم باند گرفتیم
گفتم هوم باشه ... فقط گوشیتو بده یه زنگ من بزنم
گوشی من اصلا شارژ نداره ... گفت چشم خانمی بفرما
بیشلف آیفون ۵ داشت :دی
خواستم بهش بگم بیا گوشی همون عوض
فکر که کردم دیدم نه موقیعتش مناسب... هم زشته میگه ندید بدیدو ببین
زنگ زدم به عسل قضیه رو براش تعریف کردم
بعد گفتم اگه مامی اینا زنگ زدن خونتون قضیه رو یه جور بپیچون
گفت خوبه دیگه عشقو صفاش واسه خانم جمع کردنش واسه ما؟
گفتم ایش خو جبران میکنم بوس بای بای گلم
پارسا منو رسوند تا سر کوچه بعد گفت برو خونه
فقط حواست باشه یه موقع صوتی ندی قضیه امروز رو
چشتون روز بد نبینه وقتی‌ رفتم تو
مامی تا دست منو دید
انگاری منو کردن تو چرخ گوشت در اوردن بیرون :| 
یه کاری میکردا که نگو :| 
انگاری از زیر ۱۸ چرخ در اومدم
بد جوری اون روز سین جینم میکردن که چی‌ شده واسه دستت
منم یه جوری پیچوندم قضیه رو
شانس اوردم به عسل سپرد بودم قضیه رو
مامی زنگ زده بود خونه عسل اینا ...عسل هم گوشی رو ورداشته بود
قضیه رو به طرز فجیح پیچونده بود :دی
مامی فرداش زنگ زد به هنرستان و قضیه رو گفت
و دو روز مرخصی گرفت واسم
این قدر بهم تو این دو روز رسیدن که سه کیلو اضافه وزن پیدا کردم :دی
به شما هم پیشنهاد میکنم هر از چند گاهی
یه بالا ملایی سر خودتون بیارید :دی
خیلی‌ میرسن خو ایش فاز میده
تو این دو روز که خونه بودم شبا پارسا زنگ میزد بهم
کلی‌ با هم حرف میزدیم ... بدجوری وابستش شده بودم
خودمم اینو حس میکردم ... بهش میگفتم پارسا هیچ وقت تنهام نزار
بی‌ تو نمیتونم زنده باشم اونم نازمو می‌خرید 
کلی خوش بودم
وایی‌ فردا باید میرفتم هنرستان
دیگه اون ارمیسا درس خون قبل نبودم خیلی‌ درسام ضعیف شده بود
زود عصبی میشدم ... ولی‌ یه حس خوب داشتم
از هواس پرتیم نگو باز که کار دستم داد
داشتم یه فیلم عاشقانه میدیدم تو لب تاپم رو تخت
حرفای‌ پارسا اومده بود تو سرم ... توی بیمارستان که بغلش کردم
اشکم در اومده بود حواسم نبود پارچ شربتو برداشتم
میخواستم بریزم تو لیوان نگو ریختم رو لب تاپ
درجا ترکید ... جیغ زدم واییییییی مامی بدبخت شدم
مامی درجا اومد تو اتاقم گفت باز چه کار کردی؟؟؟
من زده بودم زیر گریه جیغ میکشیدما
البته اینم بگم فیلم بازی‌ میکردم مامی چیزی بهم نگه
مارمولکم خودتی بی‌ ادب :دی
مامی گفت اشکال نداره گریه نکن
بابات اومد میگم ببره درس کنه... اشک تمساح نریز الکی‌
گریه کنان گفتم چشم مامی
رفتم دست صورتمو بشورم تو دستشویی ... گوشیمم بردم
زنگ زدم به پارسا
گوشی رو ور نداشته گفتم همش تقصیر تو هستا
بدبختم کردی راضی‌ شدی هاان؟؟؟
چی‌ از جونم میخوای‌ بیچارم کردی امروز اه
گفت مارو ندیدی کبوندی به دیوار بستی به رگبار؟
من که کاری نکردم بگو ببینم چی‌ شده؟
براش تعریف کردم زد زیر خنده گفت از بس دوسم داری دیگه
گفتم دور بر ندار اصلنشم دوست ندارم مزخرف
گفت میدونم میدونم
بعدش گفت لب تاپتو بیار بده من یکی‌ از دوستام تعمیرکاره
بدم بهش واست درست کنه ... گفتم قولبونت عجیجم بوس
برم که مامی الانه که گیر بده کجا رفته این ...  بای دادیم
تا چند روز دپرس دپرس بودم سر قضیه لب تاپ
واییی فردا امتحان برنامه نویسی دارم هیچی‌ هم بلد نیستم
رفتم نشستم سر درس خوندن ... شب شد
ارنیکا آجی خوجل خودم اومد پیشم
گفت این قدر درس نخون میدزد نتا گفتم ‌آدم مگه قحطه
شام چی‌ چی‌ داریم که دارم میمیرم؟؟؟
گفت یه موقع نیای خودت کمک کنی‌ ها
گفتم ‌ای به چشم نمیا‌م :دی
گفت چه قدر تو روو داری دختر ... چی بکشه شوهرت
گفتم یه سال نشده فراری میدمش
گفت بیا شام حاضر
رفتم شامو با خانواده صرف کردم
داشتم از سر درد میمردم از بس درس خوندم
بین ۴ تا دوستامون شرط بسته بودیم که هرکی‌ کم ‌ترین نمره رو بشه
باید بستنی مهمونمون کنه
منم که هیچ رقم شرطو نمیخواستم باخت بدم
تا صبح داشتم میخوندم ... امتحانو که دادیم
جلسه بعدیش خانم اومد نمره هارو گفت
ارنیکا بی‌چاره ۰.۲۵ نمره‌اش از ساناز کم تر شده بود
سر اون افتاد گردنش بیچاره
گفت توف به این شانس ... بعد از ظهر بریم تا صاف کنم شرطو
گفتیم ‌ای به چشم هرچی‌ زود تر بهتر
گفت کوفتتون بشه
تا بعد از ظهر با گوشیم اچ ‌تی ‌سی بود‌ها آهنگ گوش میدادم :دی
آماده شدم رفتم سر قرار
دیدم به‌‌‌ به‌‌‌ به‌‌‌ این کچلا سفارش دادن مشغولن
بستنی گرفته بودن سر میز بغلی ۳ تا پسر نشست بودن
زیاد تیک مینداختن ... بهشون گفتم آقایون مزاحم نشید
گفت مثلا مزاحم بشیم چی‌ میشه؟
جملش تموم نشده جیغ کشیدم گفتم ایهاالناس
تو روز روشن مزاحم ناموس مردم میشن کجایید مردم
سه‌ تاشونو انگاری برق گرفته باشه خشکشون زد
سه‌ تا صوت نزده بودم که ملت ریختن سرشون
انگار دزد گرفتن حالا نزن پس کی‌ بزن
این افغانی‌ ها دوستامم زده بودن زیر خنده
گفتن ایول کارت حرف نداره
یه دفعه ساناز گفت خوب داری پسر خاله مارو دور میزنی‌ ها
حواست باشه من نقش کشیده بودم واسش ... آدم باش
گفتم منو اونو نمیخوام که اون منو میخواد
همون لحظه دیدم پارسا زنگ زد به گوشیم
نشونشون دادم گفتم بیاه نگاه کنید
حلال زاده هم هست عوضی‌
اسمش نیومد خودش میاد
گوشی رو ورداشتم رفتم بیرون که یه موقع این الاغ ها تیک نپرونن
آبروم بره ... 
رفتنی همین جوری داشتن میگفتن عشق معشوق رو نگاه
پارسا گفت خانمی خودم خوبه؟ چطوره؟ کجا‌ی؟ چه کار میکنه؟
گفتم ایش مگه ایست بازرسی راه انداختی؟؟
 یا این که بیست سوالی‌ بازی‌ میکنی؟؟؟‌
بیشرف گفت تو دست جا میشه؟ دو دستی؟؟؟‌
منم که کیلیپ اینو گوش داده بودم خندم گرفت
گفتم خیلی‌ بیشعوری پارسا بار آخرت باشه ها
خندید گفت ‌ای منحرف
گفتم کارم داشتی زنگ زدی؟؟ با بچه‌ها امدیم بیرون
زیاد طول بکشه واسم حرف در میارن
گفت نه لب تاپت تا دو روز دیگه درست میشه کجا ببینمت بدم بهت؟
گفتم خبر میدم بهت خداحافظ
رفتم پیش بچه‌ها نشستم این قدر بهم متلک مینداختن که نگو
آبرمو اونجا برده بودن
گفتم اصلا از کجا شما دو تا فهمیدید من با پارسا دوس شدم؟
اشاره کردن به عسل اونم مثلا بی‌ خبره :دی
گفتم عسل حالتو میگیرم
گفت من هیچ کارم بابا از دهنم پرید اه
این وحشیم تا منو نزنه ولمون نمیکنه
بچه‌ها منو از دست ارمیسا نجات بدید
اون دوتا افغانی که زده بودن زیر خنده
جاتون خالی‌ اون روز خیلی‌ خوش گذشت دلی‌ از ازا در آوردیم
تو این دو روز واقعا داشتم کلافه میشدم بدون لب تاپ
زنگ زدم به پارسا گفتم حاضر نشد این لب تاپم
گفت حاضر بیا فلاجا بهت بدم
منم رفتم که ازش بگیرم ... 
گفت فقط قابش خراب شده بود مجبور شد عوضش کنه
بعدش اطلاعات توش هم پاک شده هاردش خراب شده بود
هر کاری کردم نگفت چه قدر هزینش شده
هیچی‌ ازم نگرفت
گفتم میسی پارسا جونی خودم عاشوختم تا همیشه دنیا
گفت جیگر خودمی دیگه کاریش نمیشه کرد
بعد گفت جای کار دارم زود رفت
گفتم دوستت دارم عزیزم
چند روز بعدش لب تاپو بردم تمیرگاه 
یکی‌ از دکمه های کیبورد گیر کرده بود
که اونو درست کنه گفت این لب تاپ‌های جدید اینجورین
قدیمی‌ هاش بهتر بود
گفتم من این لب تاپو پنج ماه میشه گرفتم آقا
گفت خانم چی‌ میگید شما؟؟
لب تپه شما خشک هست چند روز راه اندازی شده
گفتم چی‌ میگی‌
گفت خانم دست من نیست که بیا ببین این تاریخ فعال سازی لب تاپ
دیدم راست میگه بنده خدا
از تمیرگاه که اومدم بیرون زنگ زدم به پارسا
گفتم پارسا لب تاپ منو چه کار کردی؟؟
گفت درستش کردم دادم بهت که
گفتم این نه لب تاپه خودمو چه کار کردی؟
گفت دستت که ااااااااا چرا هچین میکنی؟؟؟‌
گفتم این یه ایرادی پیدا کرد بردم
 بیرون یارو میگه این چند روز فعال سازی شده
لب تاپه منو چه کار کردی؟کل عکس هام با دوستام توش بود
گفت آییییی‌ چرا بردی جای دیگه؟؟؟
 میدادی بهم میدادم دوستم درس میکرد
گفتم بحثو نپیچون پارسا لب تاپه منو چه کار کردی
گفت آاا به زور از آدم حرف میکشه
لب تاپت کلا سوخته بود نمیشد کاریش کرد یکی‌ دیگه واست گرفتم
گفتم نمیخوام اینو بیا ببر
گفت به عنوان کادو ازم داشته باش ... گفتم نمیخوامش
یا بیا پولشو بهت بدم گفت پولتو بذار جیبت ... ناراحت میشما
یه خورده ناز کردم واسش قبول کردم
گفتم فقط چیزی ساناز از این قضیه نفهمه که بیچارم میکنه
گفت ‌ای به چشم حواسم هست ... بای دادیم
همون لحظه زنگ زدم به ساناز برداشت گفت بنال؟؟؟
گفتم درس حرف بزن آشغال
گفت عزیزم جیگرم بگو گلم چی‌ شده؟
گفتم نه تا این حد دیگه
گفت اییش چی‌ شده بگو دیگه چهار نعل نرو رو اعصاب
از وضع مالی خانواده پارسا پرسیدم
گفت که توپه وضعشون چند تا ماشین دارنو کلی‌ تعریف کرد
پرسید چطور چیزی شده؟ منم که استاد کوچه علی‌ چپ هستم
به طرز فجیح پیچوندم
شبش پارسا زنگ زد بهم قرار سینما رفتنو گذاشت
منم قبول کردم با هم رفتیم
نشسته بودم تا فیلم شروع بشه
یه دختر پسر اومدن جلو نشستن مشخص بود که دوستن
تا این که فیلم شروع بشه این قدر پچ پچ کردن خندیدن
صداشون نمیومد که بشنوم داشتم از فضولی میمردم :|
این پارسا هم رفته بود چیپسو از این چیزا بگیره خبری ازش نبود
فیلم شروع شد ولی‌ پارسا نیومد زنگ زدم گوشیش
برداشت گفت سرتو برگردون سمت راست عزیزم
برگردوندم دیدم اینجاست گفتم دیوونی تو پارسا
گفت قابل شمارو ندارم
جاتون خالی‌ اون روز خیلی‌ خوش گذشت بهم
هر روز علاقم به پارسا بیشتر میشد
چند روز بعدش بهم زنگ زد که قراره واسه دو هفته بره مسافرت
یکی‌ از شهر‌های جنوب کشور و خطشم آنتن نمیده
گفتم بدون تو چه کار کنم عزیزم گفت تا چشم بهم بزنی‌ اومدم
رفتن پارسا همانا و غمگین شدن من همانا
این سه‌ تا کچل حالو روز منو دیده بودن که دارم داغون میشم
یه سری برنامه تفریحی واسم گذاشته بودن یه خورده شاد بشم
بزار واستون تعریف کنم چه کاری که تو اون چند روز نکردیم
یه سری قرار گذاشتیم تو یه ساندیویچی
ارنیکا تنها بود تو مغازه با این فروشنده ... یه پسر جوان بود
تا منو دید دارم از بیرون میام بلند گفت سلام
این پسر گفت علیک سلام خانوم
ارنیکا گفت با شما نبودم آقا
گفت اشکالی‌ نداره که سلام سلامتی‌ میاره
انریکا گفت نه تو این زمونه سلام درد  سر میاره
داشتم کل کل این ۲ تارو میدیدم میخندیدم حواسم نشد اصلا
پام گیر کرد به در زارتی خوردم زمین
ارنیکا که ترکید از خنده
این پسره فروشنده بد منو نگاه میکرد
بهش گفتم خوشت اومد میخوای‌ یه بار دیگه بخورم زمین؟؟
گفت این چه حرفیه؟؟ بزار بیام خاکتو پاک کنم
من که اصلا خاکی نشده بودم گفتم لازم نکرده
خودم پاکشون میکنم
گفت تو که اصلا خاکی نشدی
دیدم داره ضایع بازار میشه
گفتم آقا سرتون تو کارت خودتون باشه ... گفت‌ ای به چشم
 مین نشده بود که این دوتا انتر هم سر کلشون پیدا شد ده
این نامرد ارنیکا نه گذاشت نه ورداشت صاف قضیه زمین خوردن منو گفت
صدا خندشون مغازه رو ورداشته بود
اون روز خیلی‌ خوش گذشت
چند بار دیگه هم رفتیم بیرون با بچه‌ها تا پارسا از سفر بیاد
اومدن اون هماناو شاد شدن دوباره من همانا
همون روزی که رسید با هم رفتیم بیرون کلی‌ خوش گذروندیم
چند ماهی‌ میشد باهم بودیم ... خیلی با هم خوش گذروندیم
کم کم اخلاقش یه جوری شده بود باهم
سرد بر خورد میکرد
منم گفتم احتمالا مشکلی‌ واسش پیش اومده که اینجوری میکنه
بیخیال بودم میدونستم که منو خیلی‌ دوس داره
اگه هم اینجوری میکنه حتما حالش خوب نیست
هرچی‌ زنگ میزدم یا گوشی رو ور نمیداشت
یا این که سرد جواب میداد بهم ... دیوونه میشدم با خودم
کلنجار میرفتم که چیزی نشده اون هنوز منو دوس داره
بدجوری رفته بودم تو حالت غم ... انگاری همه چیزمو ازم گرفته باشن
ولی‌ باز به خودم دل داری میدادم که چیزی نشده
همه چیز درست میشه ... قضیه رو واسه دوستام که تعریف میکردم
میگفتن بیخیال این بشو فکر کنم زیر سرش بلند شده
باهاشون پرخاش گری میکردم میگفتم نه پارسا اینجور آدم نیست
گفتن خوددانی از ما گفتن بود
هر جور خودت راحتی‌
یه روز با عسل قرار بود بریم بیرون واسش لباس بگیریم
عسل رفت تا لباسو بپوشه من اومدم بیرون هوا آزاد بخوره به سرم
اون ور خیابونو که نگاه کردم دیدم ماشین پارساست جلو دره کافی‌ شپ
پارک کرده ... فضولی منم گل کرد رفتم اون ور ببینم چه کار میکنه
وقتی‌ صحنه رو دیدم همه چیز داشت رو سرم خراب میشد
پارسا با یه دختر دیگه نشست بود سر میز
منو میگی‌ اشکم در اومده بود
درو محکم باز کردم همه افراد توی کافی‌ شاپ برگشتن
منو نگاه کردن پارسا تا منو دید هول خورد
تا اومد بلند بشه چیزی بگه با کیف کوبوندم تو صورتش



بازگشت 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


What do you do when your Achilles tendon hurts?
چهارشنبه 5 مهر 1396 05:49 ق.ظ
I'm amazed, I have to admit. Seldom do I come across a blog that's
both equally educative and engaging, and let me tell you, you have hit the nail on the head.
The issue is an issue that not enough folks are speaking intelligently about.
Now i'm very happy that I came across this during my
search for something relating to this.
foot pain and swelling
چهارشنبه 7 تیر 1396 06:25 ب.ظ
We are a bunch of volunteers and starting a brand new scheme in our community.
Your website provided us with useful info to work on. You've done a
formidable task and our whole community will probably be thankful to you.
Noe
دوشنبه 5 تیر 1396 12:48 ق.ظ
First off I want to say excellent blog! I had a
quick question which I'd like to ask if you do not mind.
I was interested to find out how you center yourself and clear your mind before writing.

I've had trouble clearing my thoughts in getting my thoughts out there.
I do take pleasure in writing but it just seems like the first 10 to 15 minutes are
lost simply just trying to figure out how to begin. Any recommendations or hints?

Cheers!
Lorenza
چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 11:18 ب.ظ
Hello my family member! I want to say that this post is amazing, nice written and include almost all vital infos.

I would like to see more posts like this.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:23 ب.ظ
Hi there colleagues, how is the whole thing,
and what you want to say on the topic of this article, in my view its
really remarkable for me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر