تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل سوم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:پنجشنبه 24 اسفند 1391-12:00 ق.ظ

فصل سوم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا

نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


کیفو کوبوندم تو صورتش گفتم خیلی‌ آشغالی‌ پارسا

دختره تا این صحنه رو دید هول خورد پاشد دوید بیرون
پارسا هم دنبالش دوید رفت بیرون ... همونجا از شدت گریه
قش کردم افتادم زمین مردم دورم جمع شده بودن
یه دختر اومده بود داشت بهم آب قند میداد گفتم نمیخوام
گفت بخور ... عوضی‌زوری ریخت تو حلقم
اون لحظه دوست داشتم زمین دهن باز کنه منو بکشه تو خودش
داشتم سکته میکردم ... باورم نمیشد که پارسا همچین کاری
باهام کرده ... منی ‌که عاشقش بودم 
منی‌ که اونو بیشتر از خودم دوست داشتم منی ‌که
نمیتونستم حتی یه لحظه غمشو ببینم
واسش جوجه میشدم گوسفند میشدم که بخنده
خیلی‌نامرده که این کارو باهم کرده
  دو تا از دخترا منو از جام بلند کردن حالم که یه مقدار سرجاش اومد
گفتم ولم کنید بابا دیونه ‌ها اه حالم از همتون بهم میخوره
چیزی نگفتن بهم اومدم بیرون از کافی ‌شاپ
اشکم دیگه بند نمیومد قدم زنان داشتم میرفتم
حتی نمیدونستم کجا میخوام برم .... اصلا اونجا چه کار میکردم؟
یه صدا از پشتم میومد میگفت ارمیسا کجا؟ کجا میری اه
اصلا اتنا نکردم داشتم راه خودمو میرفتم
یه دفعه یکی‌دستمو گرفت کشید میخواستم مشتو بندازم تو صورتش
برگشتم دیدم که عسل هست بغضم شکست گریم گرفته بود
گفت چیه؟؟؟ چرا گریه میکنی؟؟؟ 
گفتم پارسا پارسا ... این قدر شدت گریم زیاد بود که نمیتونستم حرف بزنم
گفت پارسا چی ؟؟‌ چی‌شده؟
من فقط گریه میکردم
درجا یه ماشین گرفت رفتیم خونشون ... منو برد تو اتاقش
گفت تعریف کن بگو ببینم چی‌شده؟
چرا چیزی بهم نمیگی
من فقط گریه میکردم ... رفتش واسم یه لیوان آب قند اورد داد دستم
 خوردم یکم حالم بهتر شد
انگاری یه پتک میکوبن تو سرم
گفت تعریف کن ببینم چی‌شده
منم قضیه رو واسش گفتم ... دیدم اشک اونم در اومده
ولی ‌به روم نیاورد زیاد ... منو دل داری میداد
میگفت این پسرا کلا عوضی‌هستن عزیزم گریه نکن
ارزششو نداره واسه این آشغالا گریه کنی‌
اشکاتو که میبینم نمیتونم طاقت بیارم... عزیزم گریه نکن جون عسل
خیلی‌دل داری داد عسل ... حالم بهتر شده بود
نزدیک بود هوا تاریک بشه گفتم من برم خونمون دیگه
عسل گفت واستا به مامانم بگم بیام برسونمت
گفتم نه خودم میرم ... دوست دارم تنها باشم
خیلی‌اصرار کرد که باهم بیاد ولی‌من نذاشتم
گفت پس رسیدی خونه بهم زنگ بزن از نگرانی در بیام
گفتم باشه
قدم زنان داشتم میومدم تا خونه
چشمم پر از اشک بود ... نمیتونستم جلو اشکمو بگیرم
اونی که میدونست من بی‌اون هیچی‌نیستم رفته بود با یه نفر دیگه
من خر چرا وقتی‌اون وضعیت سحر رو دیدم بازم حرفاشو گوش دادم
آخه چرا؟؟؟ آخه من چه گناهی‌کرده بودم که این بالا باید سرم میومد
داشتم دیوونه میشدم
رسیدم تو خونه ... بدون این که احوال پرسی‌کنم با خانواده
رفتم تو اتاقم درو قفل کردم
دراز کشیده بودم رو تختم فقط گریه میکردم
از این عوضی‌هم خبری نشد ... حتی زنگ نزد که توضیح بده اون دختر کی‌بود
چند باری خواستم خود کشی‌کنم
حرفای‌عسل یادم اومد منصرف شدم ... یه بارم کم مونده بود همون شب
رگمو بزنم از این زندگی‌نکبتی خلاص بشم ... ولی‌حیف
هنوز دوستش داشتم اگه برمیگشت بازم باهاش بودم ولی‌حیف
چند روزی گذشت حال من هر روز بدتر میشد
دیگه اون ارمیسای قبل نبودم ... شده بودم یه آدم بد دهن
تلخ و زود رنج ... با کوچیکترین چیزی ناراحت میشدم پرخاش گری میکردم
از همه فاصله گرفته بودم ... حتی از دوستای صمیمیم عسل ارنیکا و ساناز
واقعا داشتم خورد میشودم ... حتی یکی‌نیومد دلیل حال خرابمو بپرسه
برگشتم خونه ... شماره پارسارو پاک کردم .... دیگه تصمیممو گرفته بودم
میخواستم همه چیزو فراموش کنم ... همه چیز که بینمون بوده
یه هفته ‌ای گذشت ... دیدم یه شماره ناشناس زنگ زد
گوشی رو ورداشتم گفتم بله؟؟؟
گفت پارسا هستم از بابت اون روز تو کافی‌شپ
گوشی رو پرت کردم خورد تو آینه که تو اتاقم بود
خورد شدن هم آینه هم گوشیم... بازم گریم گرفته بود
ارنیکا درجا اومد تو اتاقم این وضعیت رو دید درو قفل کرد
اومد پیشم نشست .... گفت آبجی‌جونم؟؟؟ چرا گریه میکنی‌عزیزم؟
گفتم هیچی‌آجی یه ذره مشکل واسم پیش اومده حل میشه
گفت اون گوشی که تو آینه خورد شده ... مشکل از یه ذره بیشتره
بگو ببینم چی‌شده عزیزم ... این روزا اصلا اون ارمیسا قبل نیستی‌
همش تنهایی تو اتاقت
من شبا چند بر صدای گریتو شنیدم ... 
امروزم که اینطوری شده ... مامی درو میکوبید میگفت ارمیسا؟؟ ارمیسا؟؟؟
دخترم چی‌شده؟؟؟ چرا درو قفل کردی
ارنیکا گفت مامان من پیششم داریم حرف میزنیم
مامی گفت درو باز کن ببینم چی‌شده
ارنیکا گفت مامان بعدا بهت میگم
ارنیکا گفت حالا تعریف کن ببینم چی‌شده
منم از اول گفتم ... چجوری با پارسا آشنا شدم
چه چیزی بینمون گذشته .... و تعریف کردم چه بلایی سرم اورده
دیدم اونم اشکش در اومد ... گفت وایستا این آینه که شکوندی رو جمع کنم
شیشه هاش خطرناکه ... فهمیدم بغضش گرفته نمیتونه حرف بزنه
منم که بعد از تعریف کردن خاطراتم حالم بهتر شده بود بلند شدم
رفتم کمکش کردم آینه های شکسته رو جمع کردیم
بد گفت بیا اینجا بشین میخوام باهات حرف بزنم
گفتم چشم آجی گلم
گفت ببین آجی
تو از اول اشتباه کردی که دوست شدنتو با پارسا از من مخفی‌کردی
مگه من مرهم راز‌هات نبودم؟
گفتم آخه آجی؟
گفت آخه نداره که ... حرف منو گوش بده
گفتم چشم .... داشت صحبت میکرد برام
میگفت پسرای امثال پارسا رو من خوب میشناسم
همین اتفاقی‌که برای تو افتاده چند سال پیش برای من افتاد
یادت میاد که چه روزهایی داشتم گفتم آره آجی یادمه خیلی‌داغون بودی
گفت اون سری که ساناز اینجا بود از پسر خالش داشت میگفت برام که
میخوام یه جوری باهاش دوست بشم
من یه خورده باهاش درباره اینجور پسرا حرف زدم
اونم حرف منو گوش داد باهاش دوست نشد
اگه تو مخفی‌نمیکردی این چیزارو ازم میتونستم کمکت کنم
اون شب خیلی‌باهم حرف زد من آروم شدم
انگاری دنیای که ازم گرفته شده بهم پس دادن
گفت حالا پاشو برو دست صورتتو بشور
چند روز پیش میخواستم باهات حرف بزنم
زیر چشمات گود افتاده بود ... معلومه که گریه میکنی‌
از هنرستانت هم چند باری زنگ زدن که
عسل و ارنیکا رو گرفتی‌زدی .... درستم به شدت افت کرده
خودت بگو آبجی این پسره اشغال ارزش اینو داشت؟
ارزش اینو داشت که دل نازت بشکنه؟
ارزش اینو داشت که اشکت اینطور بریزه؟
ارزش اینو داشت که دوستای صمیمیتو از دست بدی؟
گفت پاشو برو صورتتو بشور بقیه حرفا باشه واسه فردا شب
گفتم چشم رفتم دست صورتمو شستم اومدم گرفتم خوابیدم
احساس میکردم حالم بهتر شده راحت تر میتونم با این قضیه کنار بیام
فرداش تو هنرستان رفتم پیش عسل و ارنیکا از دعوایی که باهاشون کرده بودم
عذر خواهی‌کردم ... دیدم اومدن بغلم کردن گفتن اشکالی‌نداره
اون روز حس نسبتا بهتری داشتم
زنگ آخر که خورد .... اومدم خونه ... بازم مثل قدیمم
رفتم سر قابلمه غذا پاتک بزنم 
مامی اومد دید منو ولی‌دیدم چیزی بهم نگفت
تعجب کردم فکر کردم حالش خوب نیست گفتم مامی خوجل من ناراحته؟
گفت نه عزیزم خوبم گلم
منو که میگی‌شوکه شدم از این حرکت مامی
شک کردم که ارنیکا قضیه رو گفت باشه... بعد فهمیم حدسم درست بود
شب شد تو اتاقم بودم که یکی‌در میزنه
گفتم کیه؟؟ بیا تو در بازه
دیدم ارنیکا هست ... گفت آجی خوجل من چطوره؟
گفتم بهترم .... دستش پشتش بود اومد نزدیکم
گفت چشماتو ببند ... چشامو بستم ... گفت حالا باز کن
چشمامو باز کردم دیدم یه جعبه کادو شده تو دستش هست
گفتم این چیه آجی خوجله خودم؟؟؟ گفت باز کن میفهمی
بازش کردم گوشی بود ... گفتم دستت درد نکنه آجی جونی
اچ‌تی ‌سی که داغون شده ... گفت غصه نخور اونو بردم تعمیرگاه
چند هفته طول میکشه تا درست بشه
 حالا بیا این دستت باشه تا اون موقع
گفتم ایش آجی یکی‌بهتر نبود بگیری واسم؟؟؟
گفت برو بابا بهترین گوشی رو گرفتم واست
ببین این جی ال ایکس هست ... راحت از جیبت در میاد ... راحت میره تو جیبت
اون گوشی اچ‌تی ‌سی رو که داشتی با سیم بوکسل در میومد از جیبت
بعد از چند هفته گریه کردنم خندم گرفت
گفتم حالا اگه راحت از جیب در نیومد چی؟؟‌
گفت اوه اوه اوه اون موقع باید ببیرم نمایندگیش
ببینن مشکل از جیب تو هست یا از جی ال ایکس
کلی‌اون شب شوخی‌کردیم با هم .... منم پارسا رو به کلی‌فراموش کرده بودم
دیگه هم به خطم زنگ نزد و دورو ورم آفتابی نشد
بعد‌ها فهمیدم ساناز واسش خطو نشون کشیده بود که دورور من نیاد
منم دوباره برگشت بودم تو جمع اون ۳ تا انتر الکی‌خوش
نزدیک عید بود ... مامی اینا واسه بهتر شدن حال من ترتیب یه مسافرت رو دادن
بریم شمال کشور .... منم که عاشق دریا بودم
روز شماری میکردم تا رفتنمون ... چند روز قبل رفتنمون بود که
یه شماره ناشناسی بهم زنگ زد ... گفت خانم عکس های شما دست منه
اگه فلان روز نیای فلا جا ... عکساتو پخش میکنیم ... گفتم هر گهی میخوای‌بخور
فهمیدم کار اون پارسا عوضی‌هست .... خطمو عوض کردم
حالم باز بهم ریخت ... ارنیکا که دید دوباره حال روزمو
بازم اومد دل داریم داد بهتر شدم .... اگه این آجی خوفو نداشتم
آخه چه کار میکردم من هووم؟؟؟؟
شبی‌که میخواستیم بریم مسافرت اصلا خوابم نمیبرد
بد جوری فکرو خیال زده بود به سرم 
با خانواده ارنیکا دوستم هم صحبت کرده بودیم
که ارنیکا دوستم هم با ما بیاد شمال ... اونا هم قبول کرده بودن
قرار بود صبح زود بریم جلو دره خونه ارنیکا اینا از اون ور راه بیوفتیم بریم
اوه یادم رفت بگم ماشین ما یه پژو پارس نو‌ک مدادی رنگ هست
منم لب تاپ رو زده بودم تو شارژ که پر باشه
چند تا فیلم هم گرفته بودم از دوستم ریختم توش که تو راه ببینیم
صبح شد وسایل رو گذاشتیم تو ماشین ... رفتیم دنبال ارنیکا انتر
تو راه کلی‌زدیم تو سر کله هم منو ارنیکا‌ها :دی
رسیدیم اونجا یه ویلا اجاره کرده بود بابام ... به قول یکی‌از دوستام
ترک هست ..... قیز لر توکلین (یعنی‌دخترا بریزید) منو ارنیکا‌ها حمل کردیم
من درجا پریدم تو یکی‌از اتاق‌ها درشو قفل کردم
اجیم هم رفت تو یکی‌از اتاق ها
مامی پاپی هم رفتم تو یه اتاق
بیچاره ارنیکا اون شب تو پذیرایی خوابید
صبح که مامی بیدار شده بود ارنیکا رو دید تو پذیرایی داد زد
ارمیساااااااا  هم چین از خواب پریدم که کلم خورد به سقف
گفت رفتی‌تنهایی تو اتاق خوابیدی دوستت تو پذیرای رو کاناپه خوابیده؟؟
گفتم هان؟ قضیه چیه؟؟ اینجا کجاست؟؟ این بچه رو کی‌..... ؟؟؟ :دی
ای منحرف .... بی‌ادب خودتی پرو قزوینی :دی
هیچی‌دیگه با کلی‌ماست مالی قضیه رو فیصله دادم رفت ... شانس اوردما
صبحانه رو که خوردیم زدیم بیرون
من دیدن دریا رو خیلی‌دوس دارم ... صدای موج‌های دریا بهم آرامش میده
بعد یهو داد زدم ارنیکا اسب ارنیکا اسب ارنیکا اسب
مامی گفت زشته دختر به دوستت میگی اسب؟؟؟
گفتم نه مامی منظورم اسب اونجاست بریم عکس بگیریم
گفت باشه بریم .... من میدونستم دوستم از حیونا میترسه
هولش دادم بره سوار بشه .... اونم تو رودروایستی گیر کرد سوار شد
وقتی‌سوار شد اسب با دمبش هی‌میزد بهش
اینم فقط دادو بیداد میکرد من میخندیدم
اونجا پر از پسر بود سوژه گیر اورده بودن هی‌میخندیدن
دوستم خودشو از اسب انداخت پایین از ترسش
وایی‌اونجا بودی صحنه رو میدیدی ملت ترکیده بودن
اومد پیشم گفت یه خشم شب پیشم داری
منم گفتم بدبخت شدم رفت
یه خورده کنار دریا منو ۲ تا ارنیکا قدم زدیم چند تا عکس گرفتیم
نزدیک ظهر شده بود پاپی گفت بریم رستوران غذا بخوریم
کباب سفارش دادیم جاتون خالی‌بعده اون گشنگی‌های که کشیدم
سر قضیه اون عوضی‌پارسا اولین غذایی بود که میچسبید بهم
بعداز ظهر آجی و پاپی و مامی گفتن میخوایم برگردیم ویلا
ولی منو دوستم رفتیم قدم بزنیم تو ساحل
پسرا که اونجا بودن هی‌اشاره میکردن به ارنیکا که آره این همون دختر بود
که از اسب خودشو انداخت زمینو از این حرفا
اصلا توجه نکردیم رفتیم کنار ساحل نشستیم دوتای یه
قلعه شنی‌خوجل درس کردیم چند تا عکس ازش گرفتیم
چند نفری هم عکس گرفتن ازش
یه پیر زن اومد با یه پسر بچه فکر کنم نوش بود
 نه سالش میشد تقریبا پسره از این ننر‌های روزگار بود
اصلا تیپش داد میزد ... پچ پچ میکرد زیر گوشه‌مامان بزرگش
زنه اومد پیشمون نشست ژست گرفت که عکس بگیره نوش
ما بلند شدیم نذاشتیم آخه رو این چیزا خیلی‌حساسم من
بد نوه زد زیر گریه هی‌زر زر میکرد بعد این که کلی‌
مادر بزرگش نازشو کشید راضی‌شد گریه نکنه
نمیدونم قول چی‌رو بهش داد که راضی‌شد
میدونید که این بچه‌های دوره نودی رو با پول می‌شه خرید :دی
اینو ما ساده نبودن که توسری خور باشن
پیره زنه اومد پیشمون نشستو شروع کرد حرف زدن
آره دخترای امروزی فلان جور شدنو فلانو فلان
دخترای قدیم اینجوری نبودنو
درکل این چیزا نبودو ... حرفاش خیلی‌زننده بود
اگه پنج مین دیگه حرف میزد تو دریا خلاصش می‌کردم :دی
زر زر نوش باز شروع شد دستشو گرفت رفتن
با دوستم امدیم تو ویلا
شام رو خوردیم .... رفتیم تو اتاقمون که بخوابیم
من هر لحظه آماده بودم که جا خالی‌بدم
آخه این ارنیکا قرار بود خشم شب بزنه بهم
من حرفای‌دوستامو خیلی‌جدی میگیرم ... آخه میدونم دیوونن
انجام میدن سرم .... اون شب به خیر گذشت کاری نکرد
فرداش هم کلی‌دور زدیم عکس گرفتیم کلی‌
خدا روز بد نده که شبش چه بلای سرم اومد
این ارنیکا نامرد یه شربت اورد واسم
نمیدونم چی‌توش ریخته بود که اون شبش تا صبح تو دستشویی به سر بردم
تا خود صبح بیدار بود مسخرم میکرد
صبح که پاشدیم پاپی میگه از شرکت زنگ زدن باید برگردیم
گفتم پاپی جونی قرار بود سه روز بمونیم چرا داریم سر دو روز برمیگردیم
گفت دخترم از شرکت زنگ زدن یه مشکلی‌پیش اومده نمیشه بمونیم
هیچی‌دیگه وسایل رو جمع کردیم راه افتادیم
با کار این بیشعور که تا صبح بیدار بودم
تو ماشین راحت خوابیدم اصلا متوجه نشدم کی‌رسیدیم
وسایل رو بردم بالا بازم گرفتم خوابیدم :دی
فرداش قرار بود بریم عید دیدنی‌
اون سال کلی‌عیدی جمع کردم باهاشون یه اچ‌تی‌سی دیگه گرفتم :دی
یکی‌از بچه‌ها یه داستان بهم داد که بخونم گفت خیلی‌قشنگه
وقتی‌که خوندمش تمام خاطراتی که بین منو پارسا بود اومد جلو چشم
باز گریم گرفته بود .... از این ناراحت بودم که عشقی‌که بهش داشتم
تبدیل شده بود به نفرت
این داستانو شب سیزده بدر خوندم که فرداش قرار بود برم هنرستان
اون شب خیلی‌طولانی واسم گذشت خیلی‌فکر کردم درباره پسرا
و تصمیم خودمو گرفتم .... 
فرداش با اون سه تا انتر یه جلسه گذاشتم تا تصمیمو بهشون بگم

بازگشت





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


fifa 17 ultimate team cheats
شنبه 5 اسفند 1396 08:32 ق.ظ
من اغلب وبلاگ می نویسم و ​​به طور جدی از اطلاعات شما تشکر می کنم. این مقاله دارد
واقعا علاقه من را به خود جلب کرد. من علامت وبلاگ خود را ذخیره و نگه دارید
بررسی جزئیات جدید درباره یک بار در هفته. من برای خوراک خودم را نیز انتخاب کردم.
What do you do for a sore Achilles tendon?
یکشنبه 15 مرداد 1396 12:16 ق.ظ
Magnificent beat ! I would like to apprentice at the same time as you amend your website,
how could i subscribe for a blog site? The account helped me a applicable deal.
I have been tiny bit acquainted of this your broadcast offered shiny transparent idea
ivonnedolbee.weebly.com
دوشنبه 9 مرداد 1396 11:25 ق.ظ
Hey there! I just wanted to ask if you ever have any issues with hackers?
My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing many months of hard work due to no backup.
Do you have any methods to stop hackers?
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:32 ق.ظ
I simply couldn't leave your web site before suggesting that I actually loved the standard information an individual supply to your visitors?
Is gonna be back frequently in order to check out new posts
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر