تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل چهارم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1391-11:02 ب.ظ

فصل چهارم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا

نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


به اون سه‌ تا انتر خبر داده بودم که فردا یه جلسه مخفی‌ داریم

جلسه شروع شده بود توی یکی‌ از کارگاه‌ها زنگ تفریح
گفتن چه کارمون داری ؟؟ گفتم هیچی‌ نگید فقط گوش بدید
من فکرامو کردم ... میخوام از همه پسرا انتقام بگیرم
عسل گفت چه ربطی‌ داره؟؟ تو هر چیزی خوب و بد هست
گفتم میتونی‌ بکشی کنار ... وقتی‌ جنگل آتیش میگیره خشکو تر با هم میسوزه
گفت باهات میمونم نگی‌ بی‌ مرامی‌ فقط اینو بدون کارت اشتباه هست
اون روز کل بین زنگ تفریح‌ها واسشون حرف زدم
خوب دیگه دوره‌ ما بود که حق پسرا رو بذاریم کف دستشون
که با دخترا این قدر بازی‌ نکنن ... 
نمیدونم چه حس نفرت عجیبی‌ به جنس مخالف پیدا کرده بودم
حتی به پاپی خودمم بد بین شده بودم 
همش این تو ذهنم بود که تمام پسرا آشغالن
برای تمرین ... از توی نت شروع کردم که بفهمم پسرا چه نقطه ضعف‌های دارن
نرم افزار یاهو مسنجر رو نصب کردم ... و کاری کردم که ای دی یاهوم
پخش بشه ... با خیلی‌ از پسرا حرف زدم و هیچ کدومشون
از اون یکی‌ خبر نداشت ... نقش یه دختر معصومو بازی‌ میکردم
که با هیچ کس نبوده و میخواد با اونا دوست بشه
وقتی‌ که میفهمیدم بهم علاقه پیدا کردن وقتش بود که
باهاشون بازی‌ کنم ... عقده ‌ای که تو دلم رو خالی‌ کنم
حیف ... خالی‌ نمیشد بدتر زیادتر میشد
دیدم اینطوری نمیشه باید بیشتر وارد اخلاق این پسرا بشم
تیریپ دوستیمو سنگین تر ‌کردم که فقط یه دوست ساده باشیم
نه بی اف جی اف بیشترشون قبول نمیکردند ولی‌ بعضی‌ ‌هاشون راضی‌ میشدن
خوب موش‌ های آزمایش گاهیمو پیدا کرده بودم
وقتی‌ به حد حساب بهم وابسته میشدن بودن
و با احساس غم من اونا هم غمگین میشدن وقتش میشد
که از داخل خوردشون کنم ... با نقش‌ های که بازی‌ میکردم
خورد میشدن ... من دیگه کارم تو دنیای مجازی کارم تموم شده بود
با چند نفری که مونده بودن ... یه صورت مسئله‌ مینوشتم واسشون که
وقت حل کردنش بشن آدم بده قصه ... ما باشیم گل سر سبد
سر بسته گفتم خودتون بقیشو برید ...
خوب اخلاق پسرا دستم اومده بود ... و نقطه ضعفشون
وقتش شده بود که توی دنیای واقعی‌ شروع به شکستنشون کنم
شدت خورد شدنشون بیشتر بشه ... از گریه‌های که میکنن شاد بشم
توی صحبت‌های که با بچه‌ها کرده بودم قرار بود بیشتر تیپ بزنیم
که پسرا جذب بشن واسه دوستی‌ باهامون
ما هم واسشون فیلم بازی‌ کنیم که دوستشون داریم
بعد از این که به طرز فجیح تیغشون زدیم و هرچی‌ داشتن رو یاد گرفتیم
طرفو بپیچونیم که حتی از خودش متنفر بشه جوری
بزار این مورد ‌های که خر کردیم رو تعریف کنم
تا شما هم بخندید به این بدبختای ساده لوح
چند روز بعد با بچه‌ ها زدیم بیرون
رفتیم تو پارک نشستیم دوتا تا پسر اومدن سمت ما
گفتن خانوما چی‌ میل دارن؟؟ گفتم شما گارسون پارک هستید؟؟
خندید گفت گارسون که نه ولی‌ در خدمت شما هستیم
سفارش سه تا بستنی دادیم .... ارنیکا اون روز نیومد گفت کار دارم
خوب بگذریم
داشتیم بستنی رو پنج تای میخوردیم و کلی‌ باهم می ‌خندیدیم
خواستیم بریم گفتن حالا بودید در خدمت باشیم
گفتم جایی دعوت هستیم یه آدرس دادم بهش پرسیدم از کجا باید تاکسیشو بگیرم
توضیح دادن ... پرسیدم کرایش تا اونجا چه قدر میشه
گفت نفری فکر کنم ۵۰۰۰ تومن باشه ... الکی‌ توی کیف رو نگاه کردم
گفتم عسل بدبخت شدیم پول رو روی دراور جا گذاشتم باید پیاده تا اونجا بریم
پسر واسه خود شیرینی‌ دراورد پول کرایه ماشین مارو داد ... بیشترم داد :دی (یاد بگیرید)
شمارشم که تو یه کاغذ نوشته بود با پولا بود
ما هم خدافظی‌ کردیم پشت کردیم بهشون ... شماره رو خورد کردم
با دستم پخش کردم رو سرمون
پسره با لحن تند گفت خانوم واستا کارت دارم
منم کولی‌ بازیم شروع شد آییییی‌ ایها الناس ...
یه کتک حسابی‌ بدبختا خوردن اون روز :دی  
اینا باشن که مزاحم ناموس مردم نشن
یه ماهی‌ میشد دیگه هیچ پولی‌ خرج نمیکردیم از پسرا سواری‌ میگرفتیم
ولشون میکردیم ... قیافشون بعد از این که میفهمیدن رکب خوردن دیدنی‌ میشد
سوژه خندمون بودن ... بدجور احساس خوش حالی‌ میکردم
به این اصلا فکر نمیکردم که همونای که این بلا هارو سرشون میاریم
فردا روزی سر هزاران نفر دیگه میارن ... اصلا واسم مهم نبود
مهم خودم بودم که احساس آرامش میکردم
دیگه خسته کنندشده بود این کار که همون اول خوردشون کنیم
باید بیشتر میشکستن .... همونطوری که من شکستم
یه سوژه رو باید گیر میوردم تا عقده هامو سرش خالی‌ کنم
چند روزی فکر کردم به این که چه جور مشخصاتی داشته باشه
خوب شروع این نوع تیریپ دوستی‌ باید یه نفر جلو میرفت
به بچه‌ها گفتم شما توی همون مرحله اول تیغد زدن باشید
اینو فقط من واردش میشم اونا هم قبول کردن ... 
 یا شیش تا پسر بودن که همیشه میومدن توی پارک سر خیابون پنج
خیلی‌ شاد بودن شوخی‌ میکردن با هم ... هر موقع از اونجا رد میشدم
همشون بهم تیک مینداختن به جز یکیشون که سرش تو لاک خودش بود
من زیر نظرش داشتمش از دور ... وقتی‌ من اون دورو وارا نبودم
خیلی‌ سر شاد بود ... از همه اون پسرای اشغال سرحال تر بود
ولی‌ وقتی‌ از اونجا رد میشدم انگاری خجالت می‌کشید ازم
خوب سوژه مورد نظرمو پیدا کرده بودم ... 
خیلی‌ دورو ورش می پلکیدم ... ولی‌ انگاری اون اصلا منو نمیدید
باید خودم قدم اول رو برمیداشتم
یه روز توی پارک بودن ... رفتم جلو اون ۴ تا پسر عوضی‌ شروع کردن به زبون ریختن
ولی‌ اون سرش پایین بود ...
اسمش مرتضی‌ هست ... سوال کردم فعلا پاساژ کجاست؟؟؟ بعدا فهمیدم
دیدم همه دارن آدرس الکی‌ میدن ... مرتضی‌ با صدای لرزون گفت
سر خیابان بغلی هست ... گفتم میشه بلندتر بگید نشنیدم
گفت سر خیابون بغلی ... تشکر کردم ... مسیرومو گرفتم رفتم
چند روز بعدش دوباره رفتم سمتش ... از دور گفتم آقا مرتضی‌
انگار نشنید صدامو ولی‌ دوستاش هولش دادن اومد سمتم
گفت بله خانم کارم داشتید؟؟؟ گفتم راستیتش یه مشکلی‌ واسم پیش اومده
میشه این جزوه رو واسم کپی‌ بگیرید من یه کار واجب دارم باید برم انجام بدم
به بهونه جزوه ‌ها شمارمو بهش دادم که وقتی‌ کارش تموم شد
زنگ بزنه برم ازش بگیرم ... برگشتنی حواسم بود که
دوستاش داشتن متلک بارش میکردن ... میگفتن مارمولک عجب دافی خورده به پستت
 جزوه رو هم بهم ریختن
بیچاره شانس اورد رو برگه‌ها شماره صفحه رو زده بود
چند ساعت بعدش زنگ زد بهم گوشی رو ورداشتم گفت
سلام احوال پرسی‌ کردم باهاش ... خیلی‌ سخت جوابمو میداد
گفت نیم ساعت دیگه بیاید تو همون پارک جزوه آماده شده
گفتم چشم ممنونم که کمکم  کردی ... چطوری میتونم جبران کنم؟
گفت قابل شما رو نداره .... چیزی نبوده که ... میشه بپرسم اسم شما چیه؟
اوه اصلا حواسم نبود اسممو نگفتم بهش گفتم ارمیسا هستم
گفت خوشبختم .... ولی‌ از کجا اسم منو میدونستید؟؟
گفتم اون روز تو پارک فکر کنم یکی‌ از دوستات گفت
گفت آهان باشه ... قطع کرد
مرحله اول نقشم گرفته بود... شمارشو در اورده بودم
الان موقعی بود که باید یه کاری میکردم که بیشتر با هم آشنا بشیم
چند هفته بعدش بهش زنگ زدم ... برداشت گفت الو جانم بفرمایید؟
گفتم ببخشید آقا مرتضی‌ ... خوب هستید شما؟ 
شرمنده همش مزاحم شما میشم ... گفت مراحم هستی‌ ... دیگه از این حرفا نزن
جونم بگو کارم داشتی ؟؟؟ گفتم راستیتش من یه پروژه درسی‌ دارم
یه مقدار عکس گرافیکی احتیاج دارم میتونید واسم جور کنید؟
این دوستای من که به درد لای جرز دیوار نمیخورن *****
گفت خودم که ندارم .... سعی‌ میکنم براتون جور کنم ولی‌ قول نمیدم
گفتم ممنون عزیزم قربونت بشم ... بدون این که خدافظی‌ کنه قطع کرد
خندم گرفته بود که این دیگه چه جور پسری هست ... نه به اون هرزه هاش نه به این
ولی‌ تصمیممو گرفته بودم باید خوردش میکردم همون کاری که با من شد
یه ساعت بعدش بهم زنگ زد ... صداش لرزون بود
گفت ببخشید خانم ارمیسا ... گفتم ارمیسا صدام کن لطفا ... راحت باش
گفت من عکس هارو واستون جور کردم چه جوری به دستتون برسونم؟
گفتم اوه اصلا حواس نمونده برام ... فلشمو کجا بدم بهت؟؟؟
فقط این عکس هارو واسه فردا میخواما
گفت باشه .... فلشو زود تر برسونید دستم ...
زیاد طول نمیکشه که بیارم واستون
گفتم خواهشا جمع نبند خوشم نمیاد ... 
گفت باشه قطع کرد
چند باری به بهونه ‌های مختلف باهاش تماس گرفتم ... و بیرون همدیگه رو دیدیم
این دفعه وقتی‌ بهش زنگ زدم صداش غمناک بود
گفتم مری چیزی شده عزیز؟؟؟ دیگه تو این مدت راحت شده بودیم باهم
گفت نه چیزی نیست ... گفتم نه تو امروز یه چیزیت شده یه جوری هستی‌
خیلی‌ اصرار کردم بهش ولی‌ چیزی ازش در نیومد
چند وقت بعدش دوباره شده بود همون مرتضی‌ قبل شادو سر حال
چند باری هم خودش زنگ زد بهم باهم حرف زدیم
یه مدتی‌ ازش خبری نبود ... تو پارک هم نمیدیدمش
زنگ زدم ... میگفت مشترک مورد نظر تلفن خود را خاموش کرده است
داشتم دیوونه میشدم که کجاست؟
فرداش از دوستش پرسیدم ولی‌ چیز زیادی نفهمیدم
با یه خط دیگه زنگ زدم بهش زنگ خورد
گوشی رو ورداشت گفت جانم بفرمایید ... گفتم واقعا که مرتضی‌ چه مرگته؟
چرا چیزی بهم نمگی ...  بغضش شکسته شده
شروع کرد به حرف زدن .... از دوست دخترش میگفت که چه جوری دورش زده
یه خورده دل داریش دادم باهاش شوخی‌ کردم خنده‌ی تخلی کرد
گفت کار دارم خدافظ
اونطوری که درباره این پسرفکر میکردم نبود ...  برعکسش‌ بود
این که اصلا شاد نیست .... حرفاش همش بوی غم میداده
از اولم غمگین بوده .... چند روزی درباره خودش برام میگفت
منم شده بودم سنگ صبورش حرفاشو گوش میدادم آرامش میدادم بهش
گذشتو گذشت حال مرتضی خوب شد .... من اصلا چیز زیادی از خودم بهش بروز نمیدادم
همش میذاشتم تو حالت ابهام بمونه
گفتم به خاطر امتحانام چند وقتی‌ نمیتونم باهات در ارتباط باشم
یکی‌ نبود بهم بگه وسط سال تحصیلی‌ امتحانات کجا بود اخه؟
اونم پوز خندی زد گفت باشه منتظرتم
دو هفته‌ ای نبودم باهاش
وقتی‌ بهش زنگ زدم بازم میخندید
ولی‌ خنده هاش دیگه همون یه ذره شادی رو نداشت ... داشت به زور میخندید
تا  حال من بد نشه ... منو ناراحت نکنه
بعد‌ها فهمیدم تو این دو هفته با یه دختری آشنا شده بود که
به  بهش ضربه زده و رفته
 من واسش از مشکلم گفتم که یکی‌ از فامیلامون مزاحم میشه
دنبالم میکنه .... تو جمع خانواده تحت فشار میذاره منو
که باهاش کل کل کنم ... از این حرفا
اونم تمام حرفمو گوش میداد
واسم توضیح میداد در بار همچین پسرا
خیلی‌ حرفا زد .... من فقط گوش میدادم
دیگه کارش شده بود حرف زدن درباره جامعه و دوره زمونه امروزی
حرفاش خیلی‌ سنگین بود ... واسم جالب بود کسی‌ تو این سن‌
این حرفا ازش در بیاد ... هر روز بیشتر به حرفاش علاقه مند میشدم
خیلی‌ چیزا ازش یاد گرفتم .... ولی‌ اون چیزی که داشتمو واسش رو نکردم
 همیشه تو حالت ابهام بود که من بهش علاقه دارم یا نه
اون بهم ابراز علاقه میکرد ... من بهش میگفتم هیچ حسی بهت ندارم
ولی یه کارایی میکردم که فکر کنه دوسش دارم
یه علاقه خواستی‌ بهش پیدا کرده بودم نمیدونم چه حسی بود
چند ماهی‌ میشد که با هم در ارتباط بودیم
.
.
.
تولد ارنیکا نزدیک بود
من با این پولی که جمع کرده بودم از طریق پسرا
واسش یه انگشتر طلا گرفته بودم
خیلی‌ خوش حال شده بود ... ذوق میکرد بنده خدا
چند وقت بعدش فهمیدم انداخته توی چاه فاضلاب
راسته که میگن باد اورده رو باد میبره :دی
درسم توی هنرستان نسبتا بهتر شده بود
.
چند وقت بعد خبر بهم رسید که داره با یه دختری دوست میشه
نمیدونم چرا حسودی منو گرفت که کاری کنم دوستیشون به هم بخور
بعد بیام تحقیرش کنم
همینم شد ... با دختره تو پارک نشسته بود رفتم جلو گفتم
مری جون یه لحظه میای کارت دارم ... گفت الان میام ... یه لحظه
پاشد اومد که باهم حرف بزنه دختر بلند شد رفت
منم تا دیدم این لحظه رو گفتم اه فراموش کردم اون چیزی رو که
میخواستم بهت بدم رو بیارم ... جا گذاشتم رو میز کامپیوترم
گفت اشکالی‌ نداره ... برگشت دید دختر داره میره
هی‌ صداش میزد که وایسته ولی‌ کوو گوش‌ شنوا
خودمو بیشتر بهش نزدیک کردم ... که احساس جای خالی‌ جنس مخالف رو نکنه
 که نره با یکی‌ دیگه دوست بشه ... کاملا در اختیار من باشه که به موقع حالشو بگیرم
چند وقتی‌ رو باهاش خوب بودم ... اونم احساس آرامش میکرد باهم
از وضع خانوادش برام گفت زیاد اوضاع شون خوب نبود
مرتضی هم تنها دلم خوشیش دوستاش بودن
پدرش شهید شده بود ... مادرش تنهایی سه تا بچه رو بزرگ کرده بود
مرتضی‌ که کوچیکترین بچشون بود و یه آبجی‌ و یه داداش
میگفت وضع مالیمون زیاد خوب نیست ... داداشم واسه خرج خونه میره سر کار
من از این که نمیزارن برم سر کار کمک خرج خونه باشم ناراحتم
نمیذارن کار کنم میگن تو درستو بخون به جایی‌ برسی‌
از بچگی‌ تو سختی بزرگ شدم ... خاسته‌های دلم هیچ کدومشون عملی نمیشن
خیلی‌ سخت زندگی‌ واسمون میچرخه حتی یه پدر بالا سرمون نیست که
پشتوانمون باشه تو سختی‌ها ... مادرم خیاطی میکنه
خواهرم شوهر کرده رفته سر خونه زندگیش
این مادرشوهر آشغالش خیلی‌ اذیتش میکنه .... آبجی‌ بیچارم شبا
با گریه میخوابه ... منم وقتی‌ حال روز خانوادمو میبینم
 و نمیتونم کاری کنم همش تو خودم میریزم ...
اطرافیان میدم ... همه فکر میکنن آدم شادی هستم و یه خنده تحویل
به نفعمم هست .... تو این دوره زمونه بفهمن راحت شکسته میشی‌
میشکننت خیالشونم نیست ... 
 میگفت تنها دلم خوشیم لحظاتی هست که با دوستام هستم
وقتی‌ میرم خونه غمو قسته شروع میشه ... برعکس خیلی ‌‌های دیگه
وقتی‌ میبینم هم سنو سال‌ها  چه چیز‌های دارن
 و مسافرت کجا ها میرن ... ولی‌ من نمیتوم حتی اینارو تو خواب ببینم
خیلی‌ روم اثر بد گذاشته
از خاطراتش برام میگفت که یه سری رفته بودن اردو از طرف هنرستانشون
خیلی‌ کلنجار رفت با خودش که بگه هزینشو از پس انداز مادر و برادرم داده بودن
 اردو منو فرستادن واسه این که از فکر این حال روز نکبتیمون بیام بیرون درسامو بهتر بخونم
 توی اتوبوس یکی‌ از بچه‌ها باند اورده بود یه ساعتی‌ توی راه آهنگ گذاشته بود
بچه‌ها میرقصیدن ... شاد بودیم ... بهترین لحاظت زندگیم بود اون روز
رفتیم همدان غار علی‌ صدر .... وارد سالن ورودیش که شدیم
گفتن از بردن خوراکی مایع جات خود داری کنید .... ما که نه بچه خوب
و حرف گوش کن .... خودداری کردیم بردیم با خودمون تو :دی
همین اومدم یه قلپ بخورم بالا اوردم ریختم رو زمین
یه جوری ماست مالی کردیم با بچه‌ها کسی‌ ندید
خوب یه چیزی میگن حرف گوش بدید دیگه
یه مقدار پیاده که رفتیم .... واقعا منظره قشنگی‌ بود
سنگ‌های آهکی جوری بودن که آدمو تو عجب فرو میبرد
رفتیم قایق سوار شدیم یه تیک مسیرش آب بود
 یه سری دختر اونا هم فکر کنم اردو اومده بودن
بچه‌ها خیسشون کردن اونا هم آب میپاچیدن ... من که خجالتی بودم
فقط نگاه میکردم بهشون میخندیدم
چند تا عکس با بچه‌ها اونجا گرفتیم .... پولشو که من نداشتم بدم
قرار گذاشته بودن به حساب خودشون واسه منم عکسارو چاپ کنن
خلاصه امدیم بیرون ناهار رو خوردیم
بعد از ظهر رفتیم موزه
تو حیاطش گولو گیاه بود ...
واقعا موزه معرکه ای بود اسمشو یادم نیست ولی‌ تعریف میکنم
وارد که شدیم یه سمت نوشته بود ورودی یه سمت دیگه خروجی‌
 همون اولشم خیلی‌ باحال بود
یه آکواریوم مانند بود محیط دایناسور هارو بود
 چند تا ماکت دایناسور هم توش بود
داخل ورودی شدیم من کف بور شدم .... یه راه رو بود دو طرفش
اتاقک اتاقک بود جلوش شیشه داشت
داخلشم ... مثلا ماکت پنگوئن بود و محیط قطب رو درست کرده بودن
یا ‌خرس توی جنگل بود همونو شبیه سازی کرده بودن تو موزه
خیلی‌ جالب بود واسم که این چیزارو میدیدم ..
وارد یه قسمت دیگه شدیم آکواریوم بود ماهی‌‌های زنده
یه ماهی‌‌ های اونجا بود که من تا بحال ندیده بودم ... یکی‌ بود
روش زده بود شیطان ماهی‌ ... قرمز رنگ و بزرگ بود
نگاهش که میکردی میترسیدی بعد از اون وارد قسمت سنگ‌ های فضای شدیم
اون سنگ ها جون میداد بزاریشون توی آکواریوم :دی
بعدش حشرات واقعا خیلی‌ جالب بود
از موزه که امدیم بیرون کم کم وسایل رو جمع کردیم که برگردیم
اون روزو هیچ وقت فراموش نمیکنم که چه قدر بهم خوش گذشت
بهترین روز زندگیم بود ....
خیلی‌ از خودش واسم میگفت مرتضی
سختی‌ های که کشیده .... درس‌ های که از این زندگی‌ گرفته
حرفاش شبیه حرفای‌ مادر بزرگم بود .... 
اصلا گوش نمیدادم میگفتم داره چرت میگه حرفای‌ مادر بزرگمو
حرفاش  به درد ۶۰ ساله قبل میخوره نه الان که عصر ارتباطات هست
ولی‌ حرفای‌ مرتضی‌ نمیدونم چرا به دلم مینشست
وقتی‌ که حرف میزد من فقط گوش میدادم به حرفاش
خیلی‌ تو حرفاش تاکید به رفاقتو مرامو این چیزا داشت
میگفت آدم دو تا دوست با مرام داشته باشه از صدتا رفیق نما بهتره
همیشه دوستاتو امتحان کن ... هیچ کس تو شرایط عادی نشون نمیده چطور
آدمی‌ هست ... و خیلی‌ درس‌های دیگه‌ زندگی رو ازش یاد گرفتم‌
خوب دیگه ما اینیم ....
چند روزی نبود یه مشکلی‌ واسش پیش اومده بود
دیگه مطمئن شده بودم شدید بهم وابسته شده
وقت این رسیده بود که بشکنمش ... خوردش کنم
بهش میگفتم واسم اصلا مهم نیست تو با دختری دوست میشی‌ یا نه
اونم زیاد درگیر این چیزا نبود چند وقت بعدش موقعیتشو جوری
درست کردم که دخترا اطرافش زیاد بپلکن
با چند تاشون دوست شد و به هم زد ... کم کم به دختر بازی‌ عادت کرد
حالا وقت شکستنش بود ... بهش میتوبیدم که
خیلی‌ عوض شدی اون مرتضی‌ دیگه نیستی‌ که من دوست داشتم
دیگه واسم اصلا ارزش نداری
رفتارمو باهاش تغییر دادم .... بهش توهین میکردم
ولی‌ چیزی بهم نمیگفت .... میگفت مقصر منم 
دعوا مرافه راه مینداختم اون آرومم میکرد
با شوخی‌‌ های که میکرد سعی‌ داشت حالمو بهتر کنه
منم یه خنده‌ی واسش میومدم و قضیه رو فیصله میدادم
 میگفت تو آروم باش ... دل داریم میداد ... ولی‌ صداش تغییر کرده بود 
یه بغضی تو گلوش گیر کرده بود ... یه سری یادش رفت گوشی رو قطع کنه
صدای گریشو میشنیدم ... ولی‌ من باید میشکستمش 
حال اون هر روز داشت بدتر میشد ... حال من بهتر
وقتی‌ خورد شدنش میدیدم لذت میبردم ... سزاوار پسرا همین هست 
هم زمان با مرتضی‌ با چند نفر دیگه هم دوست شده بودم
که خوردشون کنم ... ولی‌ اون قدری که با مرتضی‌ جلو رفتم با اونا نرفتم
یه روز بدجوری بهش توپیدم ... حرفای‌ ناگفتشو بهم زد
گفت فکر میکنی‌ کی‌ هستی‌ اگه چیزی بهت نمیگم به حرمت دوستی که بوده‌ هست؟؟؟ ***********
تو چی میفهمی دوستی یعنی چی ؟ وقتی هایی که به خاطر توهین های تو گریه میکنم
تو اصلا اینارو میبینی‌ ؟؟؟ چی‌ میخوای‌ ازم؟؟؟ من همینی هستم که هستم
دیدم بد جوری داره ناراحته ازم ... الان هست که رابطمون قطع بشه
من کوتاه اومدم ... هنوز کار داشتم باهاش
کلی‌ مونده بود تا قلبش بشکنه
یه هفته بعدش ... شمارشو دادم به یه دختری
که تیریپ دوستی‌ باهاش بریزه .... دختره کلی‌ واسش زبون ‌ریخت
میگفت دوستت دارم عاشقتمو ... از دور همش حواسم بهت هست
وقتی‌ تورو میبینم آروم میشمو از این حرفا بهش میزد
 دختره کلی‌ بهش اصرار میکرد که بگه دوستش داره
مرتضی‌ هم راضی‌ شد ... گفت که دوستش داره .... دختره گفت اینطوری نه
بگو عاشقمی دیوونمی .... ولی‌ مرتضی نمیگفت
دختره گفت بگو ببینم چقدر منو دوست داری
مرتضی‌ گفت کم ... یه دفعه گوشی رو گرفتم گفتم به به به
آقا مرتضی‌ خوب آدمی‌ تشریف داری
با چند نفر اینطوری هستی‌ هان؟
تو هستی‌ آدم خوبه ؟؟؟ که حرف از رفاقت و حرمت دوستی میزنه‌
کجای کار هستی؟ تو که به همین راحتی پا میدی
باریکلا خوب خودتو نشون دادی ... تو که این همه دختر دورت ریخته
برو با همونا منو دیگه چه کار داری؟
قطع کردم .... معلوم بود حالش عجیب گرفته شده
هی‌ به گوشیم زنگ میزد گوشی رو ور نمیداشتم
برداشتم گفتم بله کارم داشتید؟
به منم همین دوستت دارم های که به ۱۰۰۰ نفر میگی‌ ... میزانی؟؟‌
خیلی‌ وقت عوض شدی خودت خبر نداری
گفت من فقط دنبال یه دوست دختر خوب بودم
هرکی‌ منو میدید با این حال روز زندگیم ... دمبشو میزاشت رو کولش میرفت
دیدم این دختر این جوری باهم خوش رفتاری میکنه گفتم ببینم تا کجا
کشیده میشه ... تهش فهمیدم کار تو بود و حالم عجیب گرفته شد
گفتم آقا مرتضی‌ تو که خوب یاد گرفتی‌ مخ دخترا رو بزنی‌
دیگه چه احتیاجی به من داری ... اونجور دوستی‌ که تو میخوای‌ تو خیابون ریخته
برو مخ یکی‌ رو بزن باهاش دوست بشو
گفت حرفاتو زدی
من اونجوری که تو فکر میکنی‌ نیستم .... به حرمت دوستی‌ که بینمون بود چیزی
بهت نمیگم .... هرطوری هم دوست داری در برام فکر کن
من اون آدمی‌ نیستم که تو فکر میکنی‌
حیف اون اشکی که به خاطر تو ریختم .... حرفایی‌ که بهم زدی اون دنیا
ازت جواب میخوام... قطع کرد  .... زنگ زدم بهش گوشیش خاموش بود
چند روز خبریش بهم رسید که بعد از صحبت‌های من
رفته موتور دوستشو گرفته تو جاده باراجین با یه وانت تصادف کرده
توی بیمارستان هست
فردایش از هنرستان که برگشتم خونه
رفتم تو اتاقم اجیم اومد گفت ارمیسا بیا اینجا ببینم
یکی‌ خوابوند زیر گوشم
گریه ام گرفت گفتم دیوونه واسه چی‌ میزنی؟‌
گفت من اون حرفا رو بهت زدم که گول امثال پارسا رو نخوری
حالا شدی یکی‌ مثل اون اشغال عوضی‌ .... چه کار داری میکنی‌ با خودت دختر؟
گریه کنان گفتم آبجی‌ چی‌ کار کردم مگه؟ من که کاری نکردم
گفت میدونم چه بلای سر اون مرتضی‌ بیچاره آوردی؟
گفتم مرتضی‌ دیگه کیه نمیشناسمش
گفت دروغ بهم نگو ... عسل دوستت همه چیزو برام تعریف کرده
اینم گفت که الان گوشه‌ بیمارستانه
و خانوادش پول ترخیسیشو نداران بدن
ارمیسا تو چی‌ بودی چی‌ شدی دختر
اون بنده خدا چه گناهی‌ داشت که به این حال روز انداختیش
گفتم آخه آبجی‌ توی آتیش هیزم خشکوتر با هم میسوزه
گفت چه ربطی‌ داره ... اگه همه مثل تو فکر کنن که سنگ رو سنگ بند نمیشه
اون شب خیلی‌ حرفا بهم زد ... خیلی‌ توهین‌ها بهم کرد 
که آدم آشغالی شدم ... و اون بلای که سر مرتضی‌ اوردم حقش نبوده
ولی‌ من قد بودم و غرور داشتم هنوزم از کاری که کرده بودم پشیمون نبودم
فرداش تو مدرسه عسل رو گرفتم زدم که چرا رفته به آبجیم گفت
اونم زنگ زده به آبجیم قضیه کتک خوردنشو گفت
اومدم خونه یه کتک حسابی‌ از آبجیم خوردم
اولین باری بود که روم دست بلند میکرد
قبل این از گل کمتر بهم نگفته بود
خیلی‌ تحت تاثیر قرار گرفتم .... و داشتم اشک میریختم
بهش گفتم برو گمشو دیگه نمیخوام ببینمت
یکی‌ زد زیر گوشم گفت با خواهر بزرگترت درست حرف بزن
زدم زیر گریه گفتم اگه بابا مامان الان خونه بودن
میدونستن باهات چه کار کنن ... منو میزنی‌ ؟؟؟
گریه بند نمیومد .... اومد بغلم کرد گفت ارمیسا
تو چه دختر گلی‌ بودی چی‌ شدی الان ... گرگه زمونه شدی الان
اون شب خیلی‌ باهم حرف زد .... بی‌ راه نمیگفت ... توهر چیزی خوب بد هست
من نباید این کارو با مرتضی‌ میکردم اون که هیچ گناهی‌ نداشت بیچاره
اون قربانی انتقام جوی من از پسرا شد
قرار شد فرداش با آبجیم بریم هزینه بیمارستانو پرداخت کنیم
بعد که دید کسی‌ بالا سر مرتضی‌ نیست گفت برو ازش معذرت خواهی‌ کن
وقتی‌ رفتم تو اتاق دست پای شکستشو دیدم گریم گرفت
گفت چرا گریه میکنی‌ عزیز اتفاق هست پیش میاد
گفتم مرتضی‌ ببخشید واسه همه کاری که کارم معذرت میخوام
من باعث شدم به این روز بیوفتی من باعث شدم به اینجا کشیده بشی‌
من با نقشه از قبل آماده شده باهات دوست شدم
ولی‌ باور کن وقتی‌ باهات بودم خیلی‌ چیزا ازت یاد گرفتم
رسم زندگی‌ رو یاد گرفتم ... من هیچی‌ از زندگی‌ نمیتونستم
از سختی هاش چیزی نفهمیده بودم ... یه دختر لوس ننر نازپرورده بودم
از این که به من این چیزا رو یاد دادی ممنونم
دیدم هیچی‌ نمیگه فقط نگاه میکنه
حرفام که تموم شد چند دیگه‌ ای فقط داشت منو نگاه میکرد
میدونستم میخواست فحش بده زیر لب یه چیزی میگفت
ولی‌ یه حرفی‌ زد که اصلا انتظارشو نداشتم
گفت امید وارم همیشه خوش باشی‌ ... اشکالی‌ نداره منم خیلی‌ چیزا
از تو یاد گرفتم که هر کسی‌ ارزش دوست بودن نداره برو به سلامت
گریم گرفت در اومدم بیرون
اجیم گفت چی‌ شده ارمیسا چرا گریه میکنی‌ ... گفتم هیچی‌ فقط بریم
چند ماهی‌ گذشت منم کم کم شده بودم همون ارمیسای قبل
ولی‌ مرتضی‌ شکسته تر شده بود ... آدم وقتی‌ یه بار بشکنه
دفعه دوم راحت تر میشکنه این بهم ثابت شده
.
.
.
آخرای امتحانات پایان طرم بود که پاپی اومد گفت
که باید کوچ کنیم بریم به شهر ساری مرکز استان مازندران
از طرف شرکت انتقالی دادن بهش اجباری هست
من گریه میکردم خواهش میکردم که نه پاپی نریم
ولی‌ کوو حرف شنوا
لحظه‌ای که از دوستای صمیمیم جدا میشدم خیلی‌ غم انگیز بود
سخت ‌ترین روز زندگیم بود ... چه کنیم چیزی بود که شده
موقع تعطیلی تابستون ... من همش تو خونه بودم
یه روز پاپی اومد گفت خونه رو تمیز کنید امشب قرار
واسه ارنیکا خواستگار بیاد .... گفتم چی‌ پاپی جدی میگی؟؟؟؟؟؟‌
گفت آره من شوخیم با تو چیه زود باش
یه حس عجیبی‌ داشتم هم غم هم شادی
غمش از این که اجیم قرار بود ازم جدا بشه
شادیم از این بود که آجی خوجلم قرار بود عروس بشه
هیچی‌ دیگه شب شد خواستگار‌ها هم اومدن
شیرینی و میوه رو که خوردن و صحبت‌های اولی‌
قرار شد آجی با اون پسره برن تو اتاق حرفاشونو بزنن
یعنی‌ چی‌ میخواد بشه؟
یعنی‌ آجی قبول میکنه با این پسر ازدواج کنه؟
من که مرده بودم از فضولی که قراره چه اتفاقی‌ بیفته




بازگشت 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


Maria
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:06 ب.ظ
Hi friends, how is the whole thing, and what you would like to say concerning this article, in my view its truly amazing in favor of me.
Jed
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:03 ب.ظ
Hi, constantly i used to check webpage posts here early in the dawn, since i like to find out more and
more.
imvu credits
جمعه 10 آذر 1396 02:30 ق.ظ
بستگان من هر بار می گویند که من هدر می روم
وقت خود را در اینجا در شبکه، به جز من می دانم که من هر روز با دانستن مقالات خوب آن را دریافت می کنم.
cam4 premium hack
دوشنبه 6 آذر 1396 09:40 ب.ظ
سلام، این تعطیلات آخر هفته به نفع من است، زیرا این مناسبت این مقاله آموزشی عالی را در خانه من خواندم.
best psychic medium reading
چهارشنبه 10 آبان 1396 10:27 ب.ظ
راه شما برای توضیح دادن همه چیز در این پست واقعا خوب است، هر کس بتواند راحت باشد
از آن بسیار آگاه است، بسیار سپاسگزارم
cheap psychic readings
دوشنبه 20 شهریور 1396 02:04 ب.ظ
چطوری این پست نمی تواند خیلی بهتر نوشته شود!
رفتن به این مقاله به من همسایه قبلی من یادآوری می کند!
او به طور مداوم در مورد این صحبت کرد. من قصد دارم به جلو
این اطلاعات به او. خیلی مطمئن است که او بسیار خوب خوانده است.
با تشکر برای به اشتراک گذاری!
cheap phone psychic readings
دوشنبه 20 شهریور 1396 07:09 ق.ظ
پست بزرگ من این وبلاگ را دائما چک کردم و تحت تاثیر قرار گرفتم!
اطلاعات فوق العاده مفید به خصوص قسمت آخر :)
برای این اطلاعات بسیار مهم است. من برای مدت زمان بسیار طولانی این اطلاعات خاص را جستجو کردم.
سپاس و موفق باشی.
psychic phone reading
دوشنبه 20 شهریور 1396 05:43 ق.ظ
من کنجکاو هستم تا ببینم سیستم وبلاگ شما از چه استفاده می کند؟ من با آخرین وبسایت من مشکلات برخی از مشکلات امنیتی را تجربه می کنم و می خواهم چیزی امن تر پیدا کنم.
آیا راه حل دارید؟
std clinics near me
دوشنبه 20 شهریور 1396 05:13 ق.ظ
فوق العاده است، چه وبلاگ آن است! این وب سایت فراهم می کند
حقایق مفید برای ما، نگه داشتن آن.
private std screening
دوشنبه 20 شهریور 1396 03:13 ق.ظ
پست بسیار خوب من واقعا از این سایت قدردانی میکنم
با تشکر!
std testing near me
یکشنبه 19 شهریور 1396 01:00 ب.ظ
من تعجب کردم اگر شما تا به حال تغییر صفحه را فکر کرده اید
طرح وبلاگ شما؟ بسیار خوب نوشته شده است من عاشق تو هستم
باید بگم اما شاید شما می توانید کمی بیشتر در راه محتوای، به طوری که مردم می تواند با آن ارتباط برقرار بهتر است.
شما فقط متن زیادی برای داشتن یک یا بیشتر دارید
2 عکس آیا شما می توانید آنرا در فضای بهتری جا دهید؟
How you can increase your height?
شنبه 14 مرداد 1396 11:39 ب.ظ
Very rapidly this web site will be famous among all blogging people, due to
it's fastidious content
http://kathleenlunnon.weebly.com/blog/will-severs-disease-demand-surgical-treatments
جمعه 13 مرداد 1396 11:51 ق.ظ
Hello terrific website! Does running a blog like this
require a great deal of work? I've no understanding of coding however I was hoping to start my own blog in the near
future. Anyhow, should you have any ideas or tips for new blog owners please share.
I understand this is off topic nevertheless I simply had to ask.
Thanks a lot!
free token generator chaturbate
پنجشنبه 12 مرداد 1396 10:05 ب.ظ
It's very effortless to find out any topic on web as compared
to books, as I found this article at this web page.
Hattie
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:28 ب.ظ
If some one needs to be updated with most recent technologies therefore he must be visit this web site and be up to date all
the time.
home std test
یکشنبه 4 تیر 1396 10:10 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل آیا نه کار کاملا با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما موفق به من مؤمن اما
تنها برای بسیار در حالی که کوتاه.
من هنوز مشکل خود را با فراز در مفروضات و یک
ممکن است را خوب به کمک پر همه کسانی شکاف.
در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من را قطعا بود مجذوب.
Sophia
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:17 ب.ظ
These are actually impressive ideas in about blogging. You
have touched some pleasant factors here. Any way keep up wrinting.
Donna
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:02 ب.ظ
Very good article! We will be linking to this particularly great content on our site.
Keep up the good writing.
ندا عشقالگر
دوشنبه 17 تیر 1392 10:23 ق.ظ
Romanetghashange...
Ama ghashang taram mishod!
ندا عشقالگر
دوشنبه 17 تیر 1392 10:23 ق.ظ
Romanetghashange...
Ama ghashang taram mishod!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر