تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل پنجم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:چهارشنبه 23 اسفند 1391-11:03 ب.ظ

فصل پنجم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا

نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


به عبارتی آنچه گذشت هههههه
پاپی که از سر کار اومد کلی‌ خرید کرده بود
پاپی: زود باشید خونه رو تمیز کنید امشب مهمون داریم
من:کی‌ قراره بیاد ؟؟؟ ما که اینجا کسی‌ رو نمیشناسیم
پاپی: واسه ارنیکا امشب میخواد خواستگار بیاد، بیا اینارو بگیر از دستم
من: پاپی شوخی‌ نکن اییییییش‌ لوس
پاپی: دختر مگه من با تو شوخی‌ دارم زود باش دیگه
رفتم خرید‌های که پاپی کرده بودو گرفتم بردم آشپز خونه
اومدم تو پذیرای دیدم مامی با پاپی دارن صحبت میکنن
منم فضولیم گل کرده بود رفتم پیششون نشستم
یه دفعه مامی گفت ارمیسا برو میوه هارو بشور آماده کن دیگه 
میخواستم همونجا بش بگم مامی تو به روح اعتقاد داری؟؟؟
چاره‌ای نبود اون روز تا شب ازم بیگاری کشیدن من بیچاره :|
حتی وقت نکردم واسه اون شب لباس انتخاب کنم
بد جوری فضولیم گول کرده بود... یه فکر خبیثانی زد به سرم
ولی‌ هم ترس داشتم هم دیر شده بود یه مقدار
گوشیمو می‌خواستم بذارم تو اتاق که وقتی‌ آجی با اون پسر
میرن حرفاشونو بزنن صداشونو ضبط کنم :دی
مارمولک فضولم خودتی
ولی‌ حیف ... دیر این فکر به ذهنم رسیده بود ... گوشیم شارژ نداشت
فرتی پریدم زدم تو شارژ
آخه میدونید که این اچ ‌تی‌ سی‌ ها نه این که صفحه نمایششون بزرگه
شارجشون زود خالی‌ می‌شه :دی نیازی که به توضیح زیاد تر نیست؟؟؟؟
شب شد منم رفتم یه لباسی انتخاب کنم بپوشم
و گوشی رو هم شنود گذشتم ... 
مهمونا هم از راه رسیدن .... با کلی‌ تعارف تیک پاره کردن اومدن تو
نشست بودیم روی مبل ... داشتن صحبت میکردن درباره ازدواج 
منم حوصلم پوکیده بود ... حوصله نداشتم از خستگی‌ داشتم میمردم
این مامی ما انگاری کارگر افغانی گیر اورده باشه این قدر ازم کار کشید
خانواده اونا هم ... اینو واسه ما چهار نفری بود ولی‌ به جا این که دوتا دخی ناز
داشته باشن دوتا پسر جلبک داشتن یکیش که اومده خواستگاری آجی خوجلم
اون یکیشم ایشالا میاد خواستگاری خودم :دی والا بحران شوهر دیگه
اسم داداش بزرگش نیما بود اسم کوچیکه نیاک
نیما چنگی به دلم نمیزد نه قیافش نه تیپش 
ولی‌ این کوچیکه عجب جیگری بودا آدم دلش میخواست بخورتش :دی
منم نه این که گل دخترم همش سرم پایین بود... دید نمیزدم اصلا
صحبت ها شدو ...‌ آجی با نیما رفتن تو اتاق که حرفاشونو بزنن
منم خدا خدا میکردم که گوشی خاموش نشده باشه 
آخه بد سوژه ای رو از دست میدادم... تو این مدت هم مامی و پاپی من
با مامی و پاپی نیما داشتن حرف میزدن ... منو نیاک ساکت مونده بودیم
میخواستم بهش بگم پاشو بیا منو تو هم بریم حرفامون بزنیم :دی
دیدم خیلی‌ ضایع هست باو ... آبرو هرچی‌ دخترو میبرم
نیاک هم فکر کنم از من خوشش اومده بود یه طوری نگاه نگاه میکرد
بد سرشو مینداخت پایین... هیچی‌ دیگه اون شب صحبت‌های اولیه‌ شد و قرار 
یه شب دیگه رو گذاشتن که دوباره بیان صحبت‌ های انتهای رو بکنن
تا مهمونا رفتن من جنگی پریدم تو اتاق گوشی رو وردارم....
اه گوشی خاموش بود مطمئن شدم نصف حرفا ظبط شده
بازم از هیچی‌ بهتر بود که :دی
رفتم اتاقم گوشی رو زدم شارژ که روشن بشه گوش بدم
یه دفعه مامی صدا زد ارمیسااااااااااااااا
گفتم جونم مامی چرا جیغ میکشی؟؟؟؟ شیرت خشک میشه
مامی: تو هنوز یاد نگرفتی‌ با بزرگترت چه طور حرف بزنی؟ .. یه ذره ادب داشته باش‌
من: نوچ مامی تو ترکم... به دوستام قول دادم آدم نشم تنهاشون نزارم
مامی: خوب حالا دیوونه‌ها ... زود باش بیا کمکم کن دست تنهام
آبجیت رفته تو اتاقش ... یکی‌ اومده خواستگاریش... ذوق مرگ شده ... هرچی صدا میکنم جواب نمیده
بیا ظرفارو بشور ببینم ارمیسا ... 
من: مامی خیر سرمون ماشین ظرف شویی‌ داریما بذار تو اون خو
مامی: اون اصلا به درد نمیخوره خوب نمیشوره
من: خوب واسه چی‌ خریدیمش... دکور بذاریم اونجا ؟؟؟
مامی: حرف نباشه دیگه بیا کلی‌ کار مونده
اون شب ازم بیگاری کشید مامی ... که داشتم غش میکردم از خستگی‌
رفتم تو اتاقم اچ‌ تی‌ سی مو برداشتم دراز کشیدم رو تخت
هندزفری رو گذاشتم گوشم اون فایل شنود رو پخش کردم
اوهو ۲:۳۰ بود ... ویلا
همین طوری پخش میشد لامصب نوار خالی‌ انگار داری گوش میدی :دی
حوصلم نکشید زدم جلو ۱۵ مین بیشتر نمونده بود ازش که یه صدای ازش در اومد
سلام
اجیم بعد از ۱ مین سلام
اه شد ۱۴ مین :|
نیما: خوبید شما؟
ارنیکا:ممنون بد نیستم شما خوبید؟
نیما: به خوبی‌ شما منم خوبم... چه خبرا؟
ارنیکا: سلامتی‌ ... شما چه خبر؟
نیما: سلامتی‌
دوباره ۵ مین نوار خالی‌ بود.... اه اعصابم داشت خورد میشدا...چرا اینا حرف نمیزنن
نیما: خوب میگفتیم
ارنیکا: از چی ؟‌
نیما: ملاکتون واسه انتخاب همسر چیه؟
ارنیکا: خوب خیلی‌ چیزا هست نمیشه یکجا گفت
نیما: پس لیستشو بنویسید میام ازتون میگیم امضا تونم تهش بزارید
صدا خونده ارنیکا اومد گفت باشه حتما ... 
ارنیکا: خوب از خودتون بگید
نیما: راستیتش من فوق لیسانس حسابداری هستم تو یه شرکتم مشغول به کارم
اهل رفیق بازی‌ و دود ودمم نیستم... بیشتر وقتم هم مشغول کارم هستم
در کل پسر آروم و شوخی‌ هستم و به جاش جدی و خشک
مردمی هستم ..................................
.
.
من این وسط ‌... ای بیشرف از داداش نازتم بگو دیگه :دی
.
.
کلی‌ حرف زد... فکر کنم اینارو قبلا تمرین کرده بود با خودش
ارنیکا:شما فقط ۲ تا داداش هستید؟
نیما: بله
ارنیکا: خدا داداشتنو نگاه داره 
نیما: ممنون همچنین آبجی‌ شمارو
نیما: راستیتش این داداش من خیلی‌ بازی‌ گوشه‌ اگه من حواسم بهش نباشه
کار دست خودش میده.... اون دفعه تو دانشگاهشون ....
اه قطع شد ... گوشی اون موقع خامش شده بود .... اعصابم داغون شدا
اون شب تا صبح خوابم نبرد داشتم بالش رو گاز میگرفتم
نفهمیدم کی‌ خوابم برد که یه دفعه مامی داد زد ارمیسااااا
از جام همچین پریدم پرت شدک پایین ... دستم ضرب دید
گریم درامد مامی اومد تو دید منو دارم گریه میکنم
گفت چت شده دختر چرا گریه میکنی‌ ؟
من: مامی اینطوری خو صدا نکن از تخت افتادم زمین دستم
هیچی‌ دیگه ن که مامی ما رومون حساس نیست مارو برد یه جا
شبیه تیمارستان بود ولی‌ بهش میگفتن بیمارستان داشتم دیونه میشدم
از بس اینا حرف میزدن ... هیچی‌ دیگه الکی‌ الکی‌ اون روز ۲ تا آمپول تپوندن به ما
به دکتر گفتم هوووی دستم ضرب دیده چه ربطی‌ داره آمپول مینویسی
دکتر: دخترم آمپول که ترس نداره
خواستم بگم باباش خبر نداره... عمت چه قدر چناره .........
مامی کوبوند رو پام... آخه قبلا با یه دکتر دهن به دهن شده بودم ... سابقه قبلی داشتم
راسته میگن پیش گیری بهتر از درمان هست ولی‌ پای بیچاره من ترکید
دستمو باند گرفتنو امدیم خونه... یه خوبی‌ داشت این چند روز که دستم 
بسته بود هیچ کاری انجام نمیدادم :دی
خواستگارا قرار بود بیان ولی وقت باز کردن باند دستم فرداش بود
هر کاری کردم زود تر باندو باز کنم اون شب دستم بسته نباشه
مامی نذاشت که نذاشت
هیچی‌ آبرومون اون شب رفت... مهمونا نشست بودن یه دفعه مامی نیما گفت
خدا بد نده ارمیسا جون چی‌ شده دستش....
مامی:خدا بد نداده عزیز تقصیر خودش 
نیاک یه چیزی زیر لب گفت یه نیش خند زد... من یه خورده لب خونی بلدم
بیشرف گفت خدا بد نداده خودش بد داده :)
خواستم فحشش بدم بیشعور ابله گاو نفهم
هیچی‌ نگفتم ... سیبو گاز زدم!!! اون شبم صحبت هاشونو کردن قرار شد
چند روز بعد ارنیکا و نیما برن خرید کنن واسه عقد
تابستون بود و من هیچ کسو نمیشناختم تو ساری حوصلمم عجیب سر رفته بود
آویزون آجی شدم که منم با خودشون ببره تو خریداشون منم باشم
ارنیکا:تو اگه بخوای بیایی‌ نیاک هم میاد این چیزا که بچه بازی‌ نیست
من: خو بیاد چه بهتره.... پسر به اون گلی‌ مگه چشه؟
آجی یه چش قره رفت گفت نکنه چشت گرفتتش
من: حالا حالا دیگه دیگه میام باهاتون آیا؟
ارنیکا: آیا و مرز باشه بیا ولی‌ دخالت نمیکنی‌ ها
من: قربونت بشم عزیزم قول میدم شیطونی نکنم
چند روز بعد نیما اومد با هم ۳ تای رفتیم بازار
نیما و آجی جلو میرفتن من پشتشون بودم... یه پسر بیشعور
تیکه انداخت اووف چه جیگری ........... بخورم... من دختر با جنبه ای هستم
ولی‌ حرف بعدی زد منم نامردی نکردم یه پاچک دادم پسر سر رفت
تو بغل یه دختره .... وایی‌ اونجا بودید ترکیده بودید
ملت منفجر شده بود.... اون دختر هم با کیف کفش هرچی‌ دم دستش بود
اون پسر احمق رو میزد... چه کتکی خورداااااااااا
رفتیم تو مغازه ساعت فروشی... من یه ساعت رو نشون کردم که الا‌ و بلا باید اینو بگیرید 
ولی‌ نیما زیاد راضی‌ نبود... آجی هم گفت آره همین خیلی‌ قشنگ... همینو میگیریم
نیما گفت راستیتش این نمیشه... 
من: واسه این که من انتخاب کردم نمیشه؟؟؟ واقعا که
نیما: نه این ساعت مورد علاقه داداشمه الانم دارتش فقط این دستشه
یه سری خواستم یکی‌ شبیهشو بگیرم کم مونده بود کتک بخورم
من: آهان از اون لحاظا په میترسی‌ از داداش
نیما: آره والا ترسم داره ... به غیر از مشتو لقد گاز هم میگیره
من: خوب بندازیدش یه جای تاریک سر ماه نشده خوب میشه
اجیم با کیف زد بهم گفت زشته ایییی‌ این حرفا چیه؟؟؟؟
من: خوب حالا سلیقه منو که قبول ندارید خودتون انتخاب کنید
از مغازه در اومدم بیرون... چه شهر مزخرفی هست ساری
دل گیره... آدماش یه جوری هستن... نمی‌ه بهشون اعتماد کرد
  پنج مین جلو مغازه واستاده بودم پنجاه نفر شماره دادن بهم
چه دورو زمونه ای شده ها.... اون روزم گذشت خرید هاشونو کردن
به اجیم گفتم اصلا دیگه من باهاتون نمیا‌م خرید خوش نگذشت بهم
اونم از خدا خواسته ... نه ونگی نه جنگی گفت باشه چه بهتره
می‌خواستم با همین ۲ تا دستام بگیرم خفش کنم دختری جلف :|
بعد از عمری گوشیم زنگ خورد... تعجب کردم گفتم حتما ایران سل هست
که باهم قهر کرده این چند وقت اس نداده زنگ زده که معذرت خواهی‌ کنه
 ورداشتم گفتم هان؟؟؟ یکی‌ گفت هانو کوفت مرض ... ادبت کجاست؟
من: ادبم رفته آب بخوره شما؟؟؟ امرتون؟؟؟
ساناز:من سانازم... بش بگو بیاد کارش دارم
من: زهره مار ... مرد بیا حلواشو بخور
ساناز: به به به دلم لک زده واسه حلوای میت رد کن بیاد
من: گمشو کدوم گوری بودی تا الان ذلیل مرده؟؟؟ یادی ازم نمیکنی‌
حلوا هم میخوای‌ بخوری پاشو بیا اینجا واست درس کنم
ساناز: اتفاقا میخوام بیام پیشت یه چند روزی تو اتاقت بخوابم
من: اونجایی‌ ادم دروغ گو... اگه نیای‌ نامرد عالمی
ساناز: خوب حالا فوش نزار... مخ بابامو زدم مسافرت بیایم ساری
‌من: ای خبر مرگت بیاد خوش حال بشم... حالا کی‌ لشتو میاری
ساناز: هوووی باز رم کردی تو؟؟ درست حرف بزن
من: خوب حالا خانمی جونی خودم ... کی‌ تشریف میارید خونه‌ ی مارو منوّر کنید؟
ساناز: تا چند روز آینده قدم رو تخم چشات میذاریم
من:ای دیوونه ابله ... دارم میمیرم بدون شما اسکولا
ساناز:بی‌ تربیت نشو دیگه قهر میکنما ....
من: قهر کن بینم لوس ننر
زارت گوشی رو قطع کرد... خواستم زنگ بزنم فحشش بدم
یه صدای نکره ای اومد .... مقدار موجودی شما برای برقراری تماس کافی‌ نمیباشد....
ای تووف ..... اینم شانس ما داریم؟؟؟
ولی‌ خیلی‌ خوش حال بودم که دوباره سانازو میبینم
تو این چند روز مامی اینو لودر ازم کار کشید ... اجیم بهم میگفت آفرین
همینطوری باش .... خوب کار گر افغانی هستی‌
قیافه من در اون لحظه :|
سانازاینا هم اومدن
این قدر خوش حال بودم دوباره میدیدمش ... از در نیومد تو
دستشو گرفتم بردم تو اتاقم درو قفل کردم
یه دل سیر کتکش زدم :دی تا این باشه منو تنها نظر
سانازم فقط بلده جیغ بکشه... مامی میزد به در میگفت
باز شما ۲ تا خروس جنگی افتادید به جون هم؟؟؟؟
ساناز داد زد خاله این دخترتون دیوونست ببرید تیمارستان بستریش کنید
من موهاشو کشیدم نذاشتم حرفش تموم بشه اونم جیغ کشید
بعده این که کلی‌ زدیم تو سر کله هم دیگه... 
‌ای عوضی‌ بیا اینجا ببینم بدون من چه کارا کردید من:
ساناز: هیچی‌ به جون تو ... دست تو دماغ کردیم...دنبال بچه همسایه کردیم
کلاغ محل رو با سنگ زدیم
من:به به به چه کاری نامردا بدون من کردید...من که اینجا فقط مگس میپرونم
... درآمدش چطوره؟؟؟؟ شریک نمیخوای؟؟؟ ساناز: چه شغل خوبی‌
من:خبر مرگت بیاد ساناز.... از بچه‌ها چه خبر؟؟؟؟
ساناز:واستا بزار واست قشنگ تعریف کنم
ارنیکا در زد گفت زود باشید بیاید شام حاضره
شانس گند ما همش باید تو کف بمونیم
شام رو کوفت کردیک به ساناز اشاره کردم زود باش بیا بریم تو اتاق
 گفتم زود باش بگو ببینم چه کارا کردید
ساناز: باشه بابا هول نزن ماشین نمیره
ساناز: وایییییی بزار تعریف کنم چه کاری با ارنیکا سر کلاس زبان کردیم
من: بنال ببینم اه وقت بلده آدم زجر بده
ساناز: خوب حالا جوش نزن بچه ات سخت میشه 
اون سری با ارنیکا به اندازه کل کلاس تخم مرغ گرفتیم
زود تر رفتیم کلاس... هرکی‌ از در میومد تو یکی‌ میزدیم تو سرش
تا میومدن حرف بزنن یکی‌ دیگه سمتشون نشونه میرفتیم
صداشون قطع میشد هیچی‌ دیگه دونه دونه بچه هارو تخم مرغی کردیم
یکی‌ موند واسه معلم ارنیکا احمق تخم مرغ رو داد دست من
خودش رفت نشست همین که درباز شد من پرت کردم
از شانس گند من مدیر آموزشگاه بود خورد تو صورتش
داد زد خانوم راحمیییییییییییییییییییی گفتم جونم عزیزم؟؟؟؟
هیچی‌ دیگه منو ارنیکارو از اون آموزشگاه شوت کردن بیرون
جنبه ندارنا والا گیر چه کسایی‌ افتادیم
ساناز که اینو تعریف کرد ترکیده بودم از خنده گفتم ‌ای عوضیا
بدون من چه قدر خوش میگذرونید ها
ساناز: آره بابا صبر بقیشو تعریف کنم
یه سری هم قرار شد با عسل بریم باشگاهشون تمرین کردنشو ببینم
تو ترافیک گیر کردیم دیر رسیدیم به باشگاه... مربیشون هم واسه تنبیه ش
با چوب افتاد به جونش... عسل قاطی‌ کرده بودا.... سگو مینداختی به وجونش
سگ رو تیک پاره میکرد... بعد نمیدونم چی‌ بهش گفت تا آخر تمرینش
قیافش شده بود شبیه اینای از جنگ ویتنام برگشته بودن
هرچی‌ باهاش حرف میزدم چیزی نمیگفت 
امدیم بیرون باشگاه توی کوچه که داشتیم برمیگشتیم
عسل اخماش تو هم بود... معلوم بود منتظر یه بهونه هست بگیر یکیو
شتک کنه و اجداد و رفتگانشو بیاره جلو چشاش
یه پسر از این لوس های مامانی  اومد گفت خانمی وقتی‌ اخم میکنی‌ شبیه
عروسک زشتا میشی‌ ... عسل نمیگی منتظر یه بهونه بود دستشو گرفت
با لقد یکی‌ کوبوند تو شکمش .... پسره خم شد گفت وحشی چته؟؟
چرا پاچه میگیری؟؟ عسل دستشو پیچوند ... سرش که پایین بود با زانو زد تو صورتش
اومد بلند شد که در گیر بشه... منم ژس رزمی گرفتم
بد بخت پسر جاشو خیس کرد... کاش بودی میدیدی انگاری سگ دنبالش کرده
گوله گاز فرار کرد بدبخت
یه سری هم با مهتاب دختر عموم رفته بودیم پارک
منم عشق موتور سواری هستم... یه موتوری از اون سمت پارک داشت چشمک میزد
نفهمیدم چطوری رفتم سمتش موتورش رو دیدم خوشم امد ولی یه انتر قیافه ‌ای سوار موتور بود
به مهتاب گفتم حیف همچین موتوری... پسر تا متوجه ما شد
شروع کرد به نمک ریختن و لوس شدن
میخواستم بالا بیارم تو قیافه انتریش
ولی‌ حیف باید خرش میکردم موتورشو سوار میشدم
یه خورده که باهاش گرم گرفتم گفتم علییییییییییییییییی جون؟؟؟
اجازه میدی یه دور با موتورت دور بزنم؟؟؟
بیشعور برگشت گفت بیا با هم بریم دور بزنیم
من: تنهایی دوس دارم خوب یه خورده لوس شدم واسش
‌: باشه عروسکم علی
خواستم همونجا بالا بیارم بریزم تو ظرف بدم بهش ببره شب شام بخوره ...
موتورش سفید و مشکی‌ بود چه قدر ناز بود
اولش میترسیدم یواش میرفتم... دستم که یه خورده عادت کرد
از پارک در اومدم بیرون .... خیابان خلوت بود ... سرعتو گرفتم پیچیدم تو یه فرعی
یه ماشین سبز شد جلوم ... منم رفتم تو درخت چنار :دی
خودم هیچی‌ نشدم ولی‌ موتور داغون شده بود
بیچاره شدم رفت ... هنگ مونده بودم چه کار کنم
درجا زنگ زدم به مهتاب گفتم... بدون این که تابلو کنی‌
بگو مامان باشه الان میام چند دیقه دیگه خونم 
و از پارک بزن بیرون بیا سمت پاساژ طالقانی ... اونم همون کاری رو کرد که گفتم
اومد تا دیدمش داد زدم گفتم زود باش بدو بریم
علی‌ هم دنبالش اومده بود تا موتور رو دید دوید سمتش میزد تو سر خودش
سرشو بلند کرد دیگه ما اونجا نبودیم جیم فنگ شده بودیم
جات خالی‌ ارمیسا سکته رو زده بودما 
من: آره والا منم جای تو بودم همون اول که کوبوندم به درخت کار خرابی‌ میکردم
مامی اومد تو اتاق :شما ۲ تا چه قدر حرف میزنید نصف شب شده بگیرید بخوابید دیگه
من: چشم مامی الان ساناز رو میزارم رو سایلنت ... یه لقد کوبوندم تو شکمش... مامی صداش قطع شد
ساناز: ای عوضی زورت به من میرسه؟؟؟ شب حالیت میکنم
اون شب کلی‌ پچ پچ کردیم با هم... قرار شد فردا بریم بازار 
ناهارو رو خوردیم... یه مقدار با لب تاپ ور رفتیم بعد ازظهر با هم
رفتیم بیرون ... یه خورده که چرخ چرخ کردیم تو خیابونا
یه ماشین سمند اسپرت ناز پارک بود رفتیم واستادیم کنارش
دستمو گذاشته بودم روش که ۲ تا پسر اومدن سمتمون
اشاره کردم به ماشین گفتم برسونیمتون
پسر:ممنون میشیم مسیرتون کجاست
من: حالا کنار میایم با هم
پسر: خوب درو وا کنید سوار بشیم
من تا اومدم درو باز کنم یکی‌ ریمت ماشین رو زد در باز شد
پسر: شرمند کیلید شمارو ما قرض گرفتیم
اومدن سوار شدن... منو میگی‌ سگ شده بودم 
پسر: خانم برسنیمتون
منم واسه این که کم نیارم دره ماشینو باز کردم خواستم بیشینم توش
بیشرف پاشو گذاشت رو گاز ماشین تیکاف کشید من افتادم زمین
پسر سرشو از ماشین در اورد بیرون: بیا اول اینو ...... بعد سوار شو
من: کثافت اشغال عوضی‌ بی‌ فرهنگ نفهم گاو خر
ساناز فقط منو نگاه میکرد میخندید
وسط جمعیت که ترکیده بودن از خنده میخواستم بزنم ساناز رو شلو پل کنم
دختری جلف به جای این که بیاد طرف داری منو بکنه واستاده بود سیخ سیخ داشت به من میخندید
تو این چند روزی که پیشمون بودن کلی‌ خوش گذروندیم
.
.
.
هر کاری کردیم واسه عقد اجیم با نیما بمونن قبول نکردن
پاپی ساناز مرخصیش تموم شده بود باید برمیگشتن
منم غصم گرفته بود دوباره تنهایی چه کار کنم
ساناز اینا رفتن یه هفته بعد عقد آجی گلم بود
منم که هیچی‌ تدارکات ندیده بودم... کلی‌ فکرم مشغول بود
یه جوری سرهم کردم لباسو اینارو توی این وقت باقی‌ مونده 
دل تو دلم نبود اصلا ... که قراره اجیم ازم جدا بشه
ولی‌ از یه نظرم خوش حال بودم که دارم خوش بختیشو میبینم
اون روزو هیچ وقت از یادم فراموش نمیشه
اجیم سر سفر عقد نشسته بود با نیما... منم بالا سرشون بودم
داشتم قند میساویدم عاقد هم داشت خطبه رو میخوند
تا گفت آیا وکیلم... گفتم عروس رفته گل بچینه
دوباره عاقد خطبه رو خوند.... بازم گفتم عروس رفته گلاب بیاره
واسه بار سوم ..... 
و آجی جونم بله رو گفت خلاص :دی از بحران بی‌ شوهری جون سالم به در برد
همه اومده بودن تبریک میگفتن و روبوسی میکردن
خیلی‌ واسم جالب بود که نیاک یه گوشه واستاده بود داشت فقط نگاه میکرد به یه نقطه
هیچ کاری نمیکرد.... رفتم سمتش گفتم نمیخوای بری تبریک بگی‌
صدامو انگاری نشنید.... گفتم نیاک خان....
نیاک: هان؟؟؟؟ چیزی گفتی ؟‌
من: هان نه بگو بله
نیاک: بله؟؟؟ شرمنده حواسم نبود
من: حواست کجا بود تو این گیری ویری؟؟؟ خیر سرت عقد داداشته ها
نیاک: فکرم جای مشغول بود
من: مثلا کجا؟؟؟
نیاک: مبارک باشه به سلامتی‌ بریم عکس بگیریم با عروس دماد
منو میگی‌ ‌خواستم بگیرم بزنمش
اولین پسری بود که بهم بی‌ محلی میکرد
دوس داشتم یه جوری بکشمش سمت خودم ولی‌ هیچ رقمه پا نمیداد
رفتیم چند تا عکس یادگاری با آجیمو نیما گرفتیم
چند روز بعد نیما اینا مارو دعوت کردن واسه شام بریم خونشون
تا خانواده‌ها بیشتر با هم آشنا بشن
شام رو که خوردیم نشستیم پای صحبت .... کشیده شد به نیاک
 نیاک خیره شده بود به ظرف میوه میخواستم بش بگم معذبی ؟؟؟ میوه بیارم واست تعارف نکنی‌
مامیش در برارش میگفت  که... آره پسر دست گلی‌ هست
نمره هاش توی دانشگاه عالی‌ هست .... کلی‌ تعریف کرد
دیگه من داشتم بالا میوردم حالم بد شده بود :دی
پرسیدم نیاک رشته تحصیلیش چیه؟؟؟
مامیش: نیاک دانشجو کامپیوتر هست داره واسه کاردانی میخونه پسرم
من: چه خوب رشته منم کامپیوتر هست ولی یه مقدار توی درس ها مشکل دارم
مامیش: چه خوب ... به نیاک میسپرم اوقات بیکاریش بیاد کمکت کنه
هر کاری کردم خودشو به حرف بکشم اون شب نشد که نشد
انگاری مامیشو وکیل وصیش گرفته بود
یه ماهی‌ گذشت تا رسید به موعد عروسی‌ آجی جونم با نیما
عروسی رو توی یه باغ شیک گرفتیم... خیلی‌ بزرگ و قشنگ بود
رقص نورو ... از این چیزا هم اورده بودن اصلا من یه چی‌ میگم تو یچی میشنوی
همه اومده بودن وسط داشتن میرقصیدن... منم با دختر دائیم
وسط جمع داشتیم میرقصیدم که کم کم نیاک اومد سمتمون شروع کرد به رقصیدن
یه مقدار که رقصیدیم داشت به من نزدیک میشد ... فاصله قانونی رو شکونده بود
من هی‌ عقب میرفتم ولی‌ اون نزدیک تر میشد
گفتم خسته شدم رفتم رو صندلی‌ نشستم.... اومد ۲ سانتی من نشست
همه جمع داشتن مارو نگاه میکردن... آروم دره گوش من گفت







داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


What is the tendon at the back of your ankle?
چهارشنبه 5 مهر 1396 01:39 ق.ظ
Hi! Would you mind if I share your blog with my twitter group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Thank you
feet problems
شنبه 18 شهریور 1396 07:05 ق.ظ
I do believe all of the ideas you have offered on your post.
They are very convincing and can certainly work.
Still, the posts are very short for newbies. Could you please extend them a little from subsequent
time? Thank you for the post.
How do you strengthen your Achilles tendon?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 05:18 ق.ظ
Hi! Do you know if they make any plugins to safeguard
against hackers? I'm kinda paranoid about losing everything I've worked hard on. Any
recommendations?
chaturbatefreetokenshack.com
دوشنبه 13 شهریور 1396 10:14 ق.ظ
What a information of un-ambiguity and preserveness of valuable know-how regarding unexpected
feelings.
Can better posture make you taller?
یکشنبه 15 مرداد 1396 11:35 ق.ظ
If you are going for best contents like myself, just pay a quick visit
this site daily since it provides feature contents, thanks
foot pain and tingling
سه شنبه 6 تیر 1396 06:26 ب.ظ
Hello my family member! I want to say that this post is awesome, nice written and come with approximately all important infos.
I'd like to peer more posts like this.
adriaknauss.blog.fc2.com
دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 01:00 ق.ظ
I am so happy to read this. This is the type of manual that
needs to be given and not the random misinformation that's at the other blogs.
Appreciate your sharing this best doc.
BHW
جمعه 1 اردیبهشت 1396 07:38 ق.ظ
A fascinating discussion is worth comment. There's no doubt
that that you need to publish more on this topic, it might not be
a taboo matter but generally people do not speak about these issues.
To the next! Many thanks!!
salar
پنجشنبه 21 شهریور 1392 02:05 ب.ظ
شبیه داستان هندی شده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر