تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل شش رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:پنجشنبه 24 اسفند 1391-01:36 ب.ظ

فصل شش رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com

نیاک اومد ۲ سانتی من نشست ... در گوشم گفت میای بریم؟؟؟
من گفتم کجا بریم؟؟ دستمو گرفت بلند شد
منم چیزی نگفتم راه افتادم باهاش
از جمع مجلس جدا شدیم.... گفتم صبر من برم لباسمو تو اتاق عوض کنم
و بیام ...
مسیر چراغ نداشت منم از تاریکی‌ میترسم دست نیاک رو فشار میدادم
از باغ خارج شدیم رفتیم سمت یه ۲۰۶ اسپرت گفتم ماشین کیه این
نیاک: قابلتو نداره مال بنده هست
من: جدی ماشین داری تو؟؟؟
نیاک: مگه من چمه؟؟؟ بهم نمیاد؟
من: به گروه خونیت نمیخوره آخه
نیاک: میخوای‌ تا صبح با من کل کل کنی ؟؟؟ سوارشو بریم یه دوری بزنیم‌
من: کجا منو میخوای‌ ببری؟؟ من با تو جایی نمیااااااام
نیاک: لوس نشو سوار شو
سوار شدیم نیاک یه آهنگ آروم گذاشت ...
من یه دل حوره خواستی‌ داشتم...میترسیدم که اتفاقی‌ نیفته
توی ماشین ... نیاک اصلا حرف نمیزد... منم غرور دخترونم اجازه نداد حرفی‌ بزنم
یه ۱۰ مینی تو راه بودیم بیرون رو نگاه میکردم
وایییییییییییییی منو برده بود دریا وقتی‌ موج‌ های دریا رو دیدم ذوق زده شدم
همین جوری داشتم نگاه می‌کردم .... نیاک گفت نمیخوای پیاده بشی‌ تا صبح میخوای‌ اینجا بشینی‌
من: خوب حالا جو احساسی‌ رمانتیک مارو خراب میکنه
نیاک: جو چی‌ چی‌ ساسی؟؟
من: مگه پسرا این چیزارو درک می‌کنن؟؟؟ بی‌ احساسا
نیاک:یه موقع از رو نری دختر ... پیاده شو یه قدمی‌ بزنیم
پیاده که شدم درو محکم بستم نیاک منو چپ نگاه کرد
متوجه شدم روی ماشینش حساس هست ... نقطه ضعف گیر اوردم :دی
دریا تقریبا شلوغ بود ... واسم جای تعجب بود که
این همه آدم این موقع شب اینجا چه کار میکنن
دست هم رو گرفته بودیم تو ساحل قدم میزدیم که
نیاک:ارمیسا راستیتش خیلی‌ وقت یه چیزو میخوام بهت بگم
من: هووم؟؟؟ خوب بگو
نیاک: بیخیال مهم نیست
من: نگی‌ زنده نمیمونی از من گفتن بود
نیاک: تهدید نکن دخترک
من: دخترک عمته من بزرگ شدم
نیاک: خوب حالا ... میخوای‌ بدونی یا نه؟
من: آره بگو
نیاک: راستیتش یه مسئله فکرمو چند روزی مشغول کرده
من: چه مسئله‌ ؟؟؟ هوم؟
نیاک: این که هواپیما بوق داره؟؟؟
من تا دستمو اوردم بالا... نیاک فرار کرد
منو میگی‌ افتادم دنبالش... هی‌ داد میزدم دزد دزدو بگیرید
واییییییی .... یه دفعه ۱۰ نفر افتادن دنبال نیاک
بنده خدا مثل چیز میدوید :دی انگاری سگ دنبالشه
نیاکو گرفتن کتکش زدن :دی اوردن پیش من گفتن چی‌ از خانم دزدیدی
نیاک: ارمیسا میکشمت دختری روااااااااااانیییی
من: ایش.... از کجا میدونستم اینجوری میشه ...آقایون شوخی‌ خانواد‌گی بود
شما چرا جدی گرفتید؟؟؟
بدبخت نیاکو ول کردن افتاد زمین :دی
خوب کتکی خورده بود... این باشه دیگه منو اذیت نکنه
اینم از مزیت خانوم بودن ببین چه خوبه
از بینیش داشت خون میومد.... دستمالمو بردم گذاشتم جلوش خون نیاد
نیاک: میخواستم رمانتیک ‌ترین شب زندگیتو رقم بزنم... چه رمانتیکی شد
من: بد نبود کلی‌ هم خوش گذشت
نیاک: آره بد جوری هم خوش گذشت... برگردیم عروسی‌ نگرانمون میشن
من: کجا به این زودی ... تازه امدیم که
نیاک رفت سمت ماشین منم دنبالش
اه یعنی‌ از دستم ناراحت شده؟؟؟ یه کتک خورده خو چیز زیادی نشده که
تو مسیر برگشت خواستم یه جوری از دلش در بیارم... ازم دلخور نباشه
کلی‌ لوس شدم واسش تا خندید... پرسیدم ازم ناراحتی‌
نیاک: چی‌ فکر میکنی‌ ؟؟؟ باشم یا نباشم ؟؟؟
من: خو نمیدونستم اینطوری میشه
نیاک: اشکال نداره بگذریم
من: یعنی‌ بخشیدی دیگه؟؟
نیاک: تو فکر کن بخشیدم
من: بخشیدی؟ آره یا نه؟
نیاک: آره بخشیدم پوست کلمو کندی
رسیدیم به باغ... یواشکی لباسارو عوض کردم... رفتم وسط مجلس شروع کردم به رقصیدن
دختر دائیم دستمو کشید گفت بیا اینجا ببینم... کجا رفته بودی؟؟؟ تعریف کن ببینم چی‌ شد
منم قضیه کتک خوردن نیاک رو گفتم .... از خنده داشت ....... میخورد
قیافه من در اون لحظه اینطوری بود :|
بگذریم جاتون خالی‌ اون شب خیلی‌ خوش گذشت بهمون
خسته کوفته شده بودم تا صبح تخت خوابیدم
بعد از اون رفت آمد خانوادگی ما بیشتر شد... منو نیاک هم به هم نزدیک تر میشدیم
خیلی‌ بگو مگو میکرد میخندید... پسر شوخی‌ بود... ولی‌ نمیدونم چرا بروز نمیداد
یعنی‌ از من خجالت میکشید؟؟؟؟ هنوز به جواب این سوالام نرسیدم
گذشتو گذشت باز ماه مهر شد ماه بد بختی ‌ها ماه گذشتن از خوشی‌ ها
و شورع یه زندگی‌ خسته کننده
واسم سخت بود وارد یه جمع ای‌ بشم که اصلا نمیشناسم
وارد محیط هنرستان بهشتی‌ شدم چند تا از این بچه پرو‌ها اومدن
واسم قیف میومدن... میخواستن آتو بگیرن... یکیشون خیلی‌ پرو بازی‌ در میاورد
جاتون خالی‌ آخر کلاس... بیرون مدرسه یه کتک از دستشون خوردم :|
وحشی‌ها قریب گیر اورده بودن... منم کوتاه بیا نبودم
چند وقتی‌ تو لاک خودم بودم... اونایی‌ که ازشون کتک خوردم رو آمارشنو
در اوردم به موقع ش حسابشنو برسم
چشتون روز بد نبینه حال تک تکشنو گرفتم
اونی که واسم خیلی‌ پرو بازی‌ در میاورد به ترض فجیح زدم
از فردای کتک کاریم با ندا... بین بچه‌ها یه حساب دیگه روم باز میکردن
یه چند وقتی‌ گذشت... با چند تاشون عجیب شیش شدم یکیش همین ندا بود
یه روز با ندا رفته بودیم بازار ساعت... داشتیم چرخ میزدیم که چشم خورد
به یه ماسک گودزیلا :دی گفتم ندا پایه هستی‌ یه خرده مردم آزاری کنیم؟؟
ندا:پایتم تا صبح... حالا چه غلطی میخوای‌ بکنی‌ ؟؟؟
من: تو کاریت نباشه بیا
رفتیم تو مغز ۲ تا از ماسکا رو خریدیم... خونه ما نزدیک خونه ندا ینا هست
توی کوچه یه خرابه مانند هست... اونجا قایم شده بودیم
هوا تاریک بود تقریبا... گرگ ‌و میش بود
هرکی‌ از اونجا رد میشد میپریدیم جلوش جیغ می‌کشیدیم
طرف سنگ کوب میکردا... اووففففف یه سوژه گیر آوردیم توووپ
یه پسر داشت با دوس دخیش میومد... گفتم ندا برو قایم شو
اینا که رد شدن... از پشت رفتیم زدیم به شونه هاشون
برگشتن پییییخ کردیم
پسرا که دست دختر رو ول کرد... حالا ندو پس کی‌ بدو
دختر هم غش کرد افتاد زمین ...
ندا کوبوند تو سرش گفت بد بخت شدیم ارمیسا حالا چه غلطی کنیم
شانس اوردیم توی کوچه کسی نبود ...
به زور دختر رو بلند کردیم بریدم خونه ندا ینا
یه انبار داشت اونجا بستیمش به صندلی‌ یه چراغ مطالعه رو گرفتیم رو صورتش
یه پارچ آب ریختیم روش...دختر بهوش اومد
گفت اینجا کجاست؟؟؟ شما کی‌ هستید؟؟؟ من اینجا چه کار می‌کنم
من:خانم شما به جرم حمل مواد مخدر بازداشت شدید
من:زود به جرم خود اطراف کنید
دختر:چرا چرت میگید؟؟؟ دستمو واز کنید اه
من:افسر اون کابل برقو بیار متهم نمیخواد اطراف کنه(با جدیت داد زدم )
دختر: کابل برق چیه؟؟ متهم کیه؟؟؟ منو چرا بستید اینجا
من: خانم شما به جرم پخش مواد مخدر بازداشت شدید
اون هم دستتون که فرار کرد هم گیر میاریم ...
ندای عوضی یه سیم زده بود تو برق امد جلو... وقتی سیم رو زد به هم جرقه زد
دختره داد میزدمهدی... مهدی کمک یکی کمکم کنه
مامی ندا داد زد اونجا چه خبر؟؟؟؟
ما هم فرار کردیم بیرون.... دیگه با خبر نشدیم چی‌ شد
شب ندا از ترس مامیش اومد خونه ما موند.... مامیم زنگ زد بهشون
که نگران ندا نباشن
چند روز بعدش از ندا خبری اون شبو گرفتم
زد زیر خنده گفت بگم چی‌ بشی‌ تو... دختر جاشو خیس کرده بود
مامانم یکی‌ از لباسای قشنگ منو داده بود طرف بپوشه
بعد راهیش کرده بود بره... مامانم ممنوع کرده از این به بعد با تو جایی برم
واییییی داشتم میمردم از خنده ....
گذشتو گذشت
نزدیکی امتحانهای ترم اول بود چند هفته ‌ا‌ی مونده بود
یه معلم ریاضی‌ داریم از اون آدمای عقده‌ای هست
هر دفعه میاد یه امتحان سخت میگیره همه کم میشن
یه سری قابل این که بیاد... میز معلما توی کلاس روی سکو هست
کشیدمش لبه لبه.... با یه تلنگر شتک میشد
اومد تو خیلی‌ شیکو مجلسی... نشست ۲ دستی‌ کوبوند رو میز
میز هم ملق شد رو زمین.... کلاس زدن زیر خنده
بلند شد گفت کی‌ بود؟؟؟ ما هم نه بچه مثبت
میگفتیم خانم به خدا ما نبودیم... اومد از سکو بیاد پایین
پاش پیچ خورد افتاد زمین.... بلند شد ... همه خودشونو با یه چیزی مشغول کردن
که قسر در بریم.... یکی‌ از این بچه دست مال به دستا... منو نگاه نگاه میکرد
معلم فهمید کار من بود... تا آخر اون روز جلو دفتر مدیر بودم
ازم تعهد گرفتن که دیگه بچه خوبی‌ باشم... خونمونم زنگ زدن
کلی‌ هم تو خونه سرم قر قر کردن
بار اولش هم نبود راپورت میداد... خیلی‌ زیر آب مارو زده بود
من باید حال این دختریه مزخرفو میگرفتم
یه فکری زد به سرم... ندا رو فرستادم باهاش رفیق بشه
بعد از زیر زبونش کشید بیرون که خانم عاشق پسر مدیر هست
خودش با پای خودش افتاده بود تو تله ما... از اون روز به بعد
هرکی‌ از بغلش رد میشد میگفت
وای سیاوش اینجوریه وای سیاوش اونجوریه
اون بیچاره هم رنگ به رنگ میشد
به دوس دخی قبلی‌ سیاوش گفتم به سیاوش زنگ بزنه
سیاوش وقتی‌ فهمید این دختره دوسش داره
شماره منو از دوس دخی قبلیش گرفت زنگ زد بهم
گفت از این اسگل تر نبود بیاد عشق من بیچاره بشه؟
باز خودت بودی یه چیزی... منم از فرصت استفاده کردم
گفتم اگه منو دوست داری باید یه کاری بکنی‌
گفت چکار؟؟؟ گفتم باهاش قرار بذار بیرون
بعد ما میاییم اونجا یه چند تا عکس یادگاری میگیریم ازتون
بعدش من به پیشنهادت فکر میکنم خبر میدم
اونجوری شد که من میخواستم.... رفتن سر قرار ما هم رفتیم
ولی‌ اونا خبر نداشتن... سیاوشم نه این که خیلی‌ خجالتی
همون جلسه اول حدیثو بغلش کرد
منم دستم خورد به دکمه دوربینم... نمیدونم چی‌ شد
ازشون عکس گرفت.... فرداش عکس رو دادم به دوس دخی سیاوش واسمون چپ کرد
بردیم هنرستان...گذاشتم تو یه پاکت پست کردیم برا مدیرمون
یعنی‌ وقتی‌ عکاسی پسرشو با حدیث دید رنگ خون سیاوش مرحوم شده بود
از اون روز به بعد.... مدیرمون هرجا اینو میدید اینو سگ پاچه میگرفت
هنوزم که هنوزه حدیث دنبال اون کسی‌ میگرده که عکس گرفته
من نبودم که چرا چپ چپ نگاه می‌کنید؟ :دی
گذشتو گذشت امتحان هارو دادیمو نزدیکی عید بود
جاتون خالی‌ کلی‌ خرید کردم.... عید قرار شد بریم قزوین واسه مسافرت
دل تو دلم نبود که اون عوضی‌ هارو دوباره میخوام ببینم
رسیدیم قزوین زنگ زدم بهشون که کجان بیان ببینمشون
خیلی‌ سرد جوابمو دادن.... حالم بد جوری گرفته شد
یه روز قرار شد با هم بریم سینما... انگاری من تو جمعشون غریبم
بد جوری ناراحت شدم از دستشون... ناراحت شدم از کاراشون
گفتم دیگه اگه منو ببینید... عوضی‌‌ها گفتن به سلامت
یعنی‌ چی‌ شده بین ینا؟؟؟ چرا اینطوری شدن باهم
من که رفیق فابشون بودم... همه تو این دنیا باید تو زرد اب دارن
گوه به هرچی‌ دوستی‌ .... تا آخر عید حالم بد بود
برگشتیم ساری سیزده بدر رفتیم یه منطقه... به اسم ۲ دانگه
جنگل بود بد نگذشت جاتون خالی‌
فرداش باید میرفتم هنرستان بازم.. خواستم یه جوری بپیچونم نرم
مامی گفت برو عقب می‌افتی از درسا....
رفتیم ... ولی‌ هیچ کدوم از بچه‌ها نیومده بودن... ۲ ۳ نفر بیشتر نبودیم
که یکیش همین حدیث بود دختری جلف خود شیرین
روزای تکراری هنرستان گذشتو گذشت تا نزدیکی کنکور بود
خیلی‌ استرس داشتم واسه کنکور که جای خوبی‌ قبول بشم
شب قابل کنکور فشارم افتاده بود... غش کردم
منو بردن سرم وصل کردن بهم... وایی‌ چه حس بعدی بود
شبش تا صبح بیدار بودم.... مامی صبح منو رسوند اونجای که
محل برگزاری کنکور بود... این قدر حالم بد بود که چیزی
از امتحان یادم نمیاد که چی‌ کار کردم ....
اومدم خونه ارنیکا اینا اومده بودن
خبر دادن که دارن نی‌ نی دار میشن.... وایی‌ دارم خاله میشم
یعنی‌ کلا قضیه کنکور رو فراموش کردما
کلی‌ خوش حال بودم... وایییییییییی دارم خاله میشم
کلی‌ اسم جمع کردم که بذارم رو نی‌نی
هنوز نمیدونستم دخمله یا پسمل
کلی‌ ذوق مرگ شده بودم یه دفعه گفتم فردا که جمعست
همگی‌ ناهار مهمون من... اونا هم نه برداشتن نه گذاشتن گفتن باشه
خونواده نیاک اینا هم بیان دست پختتو بخورن شاید خبرای شد
اوه چه گندی زده بودما... حالا کی‌ میخواد ناهار درس کنه؟؟؟؟
عجب غلطی کردما... ولی‌ کاری بود که شده بود
واییییی نیاک هم میاد.... چی‌ کار کنم حالا... چی‌ درست کنم؟؟؟؟؟
تو این چند وقتی‌ که با کیان بودم فهمیدم از قرمه سبزی خیلی‌ خوشش میاد
تصمیم گرفتم اونو درست کنم.. حالا من که بلد نیستم
کلی‌ کتاب آشپزیو... فیلم آموزشی‌ اون شب دیدم واسه فردا
ارنیکا که اونجا بود منو میدید میخندید بود از کارام
وایییییییییی صبح خواب مونده بودم ساعت ۱۰ اینا بود مامی بیدارم کرد
گفت نمیخوای نهارو درس کنی‌ ... مهمونا الانا میانا
من: مامی میزاشتی یه دفعه مهمونا امدن بیدارم میکردی
مامی: اونطوری که تو داشتی دیشب مطالعه آشپزی میکردی
فیلم آموزشی‌ میدیدی تا دیر وقت گفتم خسته‌ای بیدارت نکنم
من: ویییییییییییییییییییییی مامی بدبخت شدم حالا چه کار کنم؟؟؟
مامی: اشکال نداره من کمکت میکنم تو غذا درس کردن
من: آخه؟؟؟ قرار بود من درس کنم
مامی: من چیزی نمیگم که کمکت کردم تو هم صداشو در نیار
من: قربون مامی گلم بشم من
غذا رو بار گذاشتیمو نزدیکی ظهر بود که خونواده نیاک اینا هم اومدن
ارنیکا اینا هم اومدن... نیاک نبود.... گفتم آقا نیاک کجان؟؟؟ مامیش گفت
دانشگاه هست الاناست که سرو کلش پیدا بشه... که زنگ خورد
ای عوضی‌ چه حلا‌ل زاده هم هست... گفتم من باز میکنم...
آیفون ما مشکل پیدا کرده بود باید میرفتم خودم باز میکردم درو
درو باز کردم گفتم به به به نیاک خان... صفا آوردی... قدم رنج فرمودی
زود تر میگفتی‌ گاوی... گوسفندی... جوجی... موشی... سوسکی... زیر پات قربونی میکردیم...
نیاک:به به به یعنی‌ این قدر منتظر من بودی خانم خانوما؟؟؟
من:آره که بله... چی‌ فکر کردی در بار ما؟؟؟
نیاک: فکرای بد بد ....
من: نیاک؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیاک: خووو بار آخرم بود اونطوری نکن واسم
من: دفعه اولت نبود ...
نیاک: حالا گریه نکن... بستنی میگیرم واست
من: نامرده هرکی نگیره ... برو بگیر منتظرم
نیاک: الان که ظهره همه جا بستست .... باشه بعدا با هم میریم میخوریم
من:یادت باشه ها یکی طلبم
نیاک: میخوای امضا بزنم رسید بدم بهت؟؟؟
من: قوربون دستت اگه میشه دو تا لدفان
ارنیکا: شما ۲ تا شیطون تا شب میخواید جلو در پچ پچ کنید؟؟؟؟
بیاید تو تا آبرتنو نبرد‌م
من: نیاک بدبخت شدیم رفت... زود بیا بریم ارنیکا الان آبرمو میبره
نیاک: آخ جون چه قدر بخندم من :دی
من: ‌ای عوضی‌ حالتو میگیرم حالا بیا بریم بالا... دارم برات
کلی‌ تعریف میکردن که غذا چه قدر خوش مزه شده
نیاک: خاله واقعا دستت درد نکنه خیلی‌ خوش مزه بود
خیلی‌ وقت بود هچین غذای نخورده بودم واقعاً ممنون
مامی نیاک چپ چپ نگاش کرد
مامی: نوش جون نیاک جان دست پخت ارمیسا خانم هست
ممی: اگه بد شده شرمنده
نیاک: فکر نمیکردم.... ارمیسا دست پخت تو هست؟؟؟
من: پ نه پ رفتیم کارگر افغانی آوردیم واسمون درست کردن
نیاک: آخه از تو بعید نیست ...
من: حالتو میگیرم پسری جلف
پاشدم ظرفارو جمع کردم... گفتم نیاک اگه میشه بیا این کامپیوتر
مشکل پیدا کرده ببین چیش شده ...
نیاک: تو هر وقت منو میبینی‌ یاد این میوفتی کامپیوترت خرابه؟؟؟
من: ایش حالا یه بر واسه ما درستش کرده ها
نیاک: امید ورم بار آخر باشه
من: میای درستش کنی‌ یا ببرم بیرون؟؟
نیاک: باشه الان میام تو برو میام دیگه آاا
من: باشه
تو اتاق نشست بودم در زد... گفتم بیا تو کسی‌ نیست
نیاک: خوب چش شده این کمپیوترت؟
من: چیزیش نیست بگو ببینم کی‌ بستنی منو میدی؟؟
نیاک: بیا تو جیبمه برش دار
من: بده زود باش... منتظرما
نیاک: بیخیال... کامپیوتر چشه؟؟؟
من: چش نیست گوشه... سالمه... بگو بستنی منو کی‌ میدی؟
نیاک: خفم کردی دختر.... فردا میام دنبالت با هم بریم خوبه؟؟
من: نوچ الان میخوام زود باش
نیاک: الان که نمیشه ....
من: بهت میگم الان میخوام زود باش
نیاک: باشه بابا کچلم کردی... چطوری بپیچونیم بریم بیرون؟؟
من: نمیدونم خودت یه کاریش کن زود فقط من بستنی میخوام
نیاک: باشه خوب
رفت بیرون ۱۰ دیقه دیگه اومد گفت لباس بپوش بریم
گفتم کجا؟؟؟؟؟ هوووووم؟
نیاک: تو دیوونه هستی‌ دختر تا ۱۰ مین پیش داشت خفم میکرد بستنی میخوام
الان میگه کجا؟؟؟ خولی تو برو تیمارستان خودتو معرفی‌ کن
‌ای عوضی‌ ... چه طوری پیچوندی؟؟؟ من:
نیاک: تو کاریت نباشه ... حرفه‌ من اینه
آماده شدم ... جلو در بودیم... گفتم نیاک جونی؟؟؟؟
نیاک: باز چه نقشه سوار کردی؟؟
من: نقش چیه؟؟؟ بریم دریا؟؟؟
نیاک: آخه دیر میشه... دفعه قبلی‌ هم که با هم رفتیم خیلی‌ خوش گذشت بهم
من: آخه نداره دیگه.... بریم؟؟؟؟
گفت باشه راه افتادیم.... دم ظهر خلوت بود
بهم گفت قلیون میکشی؟؟؟ گفتم تا حالا نکشیدم
گفت میخوای‌ بکشی؟؟ گفتم آره بد نیست
گفت غلط کردی... بر آخرت باشه ها
گفتم اییییییش مسخره
جاتون خالی‌ رفتیم یه بستنی مشت انداختم تو پاچش
مامی زنگ زد گفت کجایید شما؟؟؟؟ وایییییی بدبخت شدیم
گفتم ماشین پنچر کرده نیاک داره درس میکنه الان میاییم
اون روزم قسر در رفتیم ....
.
.
.
.
هر روز که به اعلام نتایج کنکور نزدیک تر میشد
استرس من زیاد تر میشد.... همون روز علم نتایج ای ‌دی ‌اس ‌ال من قطع شد
ای توف به شانس ما... رفتم کافی‌ اینترنت.... کلی‌ شلوغ بود...

طرف داد زد ارمیسا ..... شما در دانشگاه ..........


بازگشت






نویسنده :爪Ő尺Ť乇乙Д♣73

id yahoo: ehhe1373@yahoo.com








داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


best livejasmin credit generator
جمعه 4 اسفند 1396 05:10 ق.ظ
این پست ارزش همه توجه است. جایی که
می توانم بیشتر بیاموزم؟
Nintendo Switch Giveaway
جمعه 24 آذر 1396 07:09 ب.ظ
من این صفحه وب را از طرف من دریافت کردم که در مورد این صفحه وب به من اطلاع داده و حالا این بار من از این صفحه وب بازدید می کنم و
خواندن مقالات بسیار آموزنده و یا بررسی اینجا.
imvu credits
دوشنبه 13 آذر 1396 05:42 ب.ظ
با این حال، من شگفت انگیز بود اگر شما می توانید نوشتن
کمی بیشتر در مورد این موضوع؟ من بسیار سپاسگزارم
اگر شما می توانید کمی بیشتر توضیح دهید. متشکرم!
how much do std tests cost
شنبه 13 آبان 1396 05:04 ب.ظ
چرا بازدیدکنندگان همچنان از خواندن روزنامه های خبری استفاده می کنند، زمانی که در این جهان تکنولوژی همه چیز در وب موجود است؟
best supplement medicare plans
جمعه 12 آبان 1396 09:03 ب.ظ
من می دانم که این وب سایت مقالات مرتبط با کیفیت یا بررسی ها و داده های اضافی را ارائه می دهد، آیا دیگر وجود دارد
وب سایت که این موارد را در کیفیت ارائه می دهد؟
best psychic medium reading
چهارشنبه 10 آبان 1396 09:17 ب.ظ
من می خواهم از تلاش های شما در نوشتن این وب سایت تشکر کنم.

من امیدوارم محتوای همان درجه بالایی را از شما بگیرد
بعدا نیز. در حقیقت، توانایی های نوشتن خلاقانه من را تحریک کرده است تا وبسایت خود را شخصی سازی کنم؛)
are psychics real
دوشنبه 8 آبان 1396 07:39 ب.ظ
پست بسیار عالی
std testing centers
دوشنبه 8 آبان 1396 03:06 ب.ظ
سلام دوستان، پاراگراف خوب و استدلال خوب اینجا توضیح دادم، من هستم
واقعا لذت بردن از این.
myfreecams token hack
یکشنبه 30 مهر 1396 12:56 ق.ظ
پسر! این محصولات شما اعجاب اور است. من چیزهای شما را درک می کنم
قبل و شما فقط فوق العاده فوق العاده است.
در واقع آنچه را که در اینجا به دست آورده اید، دوست دارم، واقعا دوست دارم آنچه را که می خواهید بگویید
راه که شما آن را می گویند شما آن را لذت بخش و
شما هنوز هم مراقب باشید که آن را عاقل نگه دارید. من نمی توانم صبر کنم تا بیشتر از شما بخوانم.

این در واقع یک سایت فوق العاده است.
real psychic readings
دوشنبه 17 مهر 1396 04:37 ق.ظ
این یک موضوع است که به قلب من نزدیک است... نگاهی اندازید
اهمیت دادن! دقیقا جزئیات دقیق کجاست؟
Can you have an operation to make you taller?
سه شنبه 4 مهر 1396 05:43 ب.ظ
These are genuinely great ideas in about blogging. You have touched some good
points here. Any way keep up wrinting.
Franklin
سه شنبه 10 مرداد 1396 07:45 ب.ظ
This piece of writing is really a nice one it assists new net users, who
are wishing in favor of blogging.
Tim
جمعه 16 تیر 1396 07:26 ب.ظ
I was able to find good advice from your blog articles.
foot pain conditions
دوشنبه 12 تیر 1396 06:16 ب.ظ
Right here is the right webpage for anyone who really wants to understand
this topic. You know a whole lot its almost hard to argue with you (not that I actually will need to?HaHa).
You definitely put a new spin on a topic that has been discussed for many years.
Wonderful stuff, just wonderful!
http://lajubogenyme.mihanblog.com/
شنبه 10 تیر 1396 07:48 ب.ظ
I really like your blog.. very nice colors & theme.
Did you create this website yourself or
did you hire someone to do it for you? Plz answer back as I'm
looking to construct my own blog and would like to know where u got this from.

cheers
http://zenianapierala.blogas.lt/help-for-hammer-toe-pain-9.html
سه شنبه 6 تیر 1396 11:18 ب.ظ
I am in fact grateful to the holder of this website who has shared this wonderful
article at here.
std clinics near me
سه شنبه 26 اردیبهشت 1396 05:02 ق.ظ
بسیار core از خود نوشتن در
حالی که صدایی دلنشین در آغاز آیا نه حل و
فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما موفق به من مؤمن اما
تنها برای while. من این کردم مشکل خود
را با فراز در مفروضات و یک خواهد را خوب به کمک پر همه
کسانی شکاف. اگر شما در واقع که می توانید انجام من را بدون شک
تا پایان مجذوب.
Fawn
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 07:43 ق.ظ
Howdy would you mind sharing which blog platform you're working with?
I'm looking to start my own blog soon but I'm having a tough time
deciding between BlogEngine/Wordpress/B2evolution and Drupal.
The reason I ask is because your design seems different
then most blogs and I'm looking for something unique.
P.S Apologies for getting off-topic but I had to ask!
salar
پنجشنبه 21 شهریور 1392 03:34 ب.ظ
قشنگ بود ولی ارمیسا تو هم هر جا پسر میبینی چه زود عاشق میشی
داستانتون مثل فیلم هندی بود بازم ممنون
farzane
شنبه 26 مرداد 1392 11:49 ب.ظ
قشنگه اما خیلیییییییییییی تخیلیه مخصوصا اون جاهایی که همش با همکلاسیاش دعوا میکنه اما درکل ممنون
ستاره
پنجشنبه 22 فروردین 1392 02:29 ب.ظ
مرتضی جان دلم برات تنگ شده چرا دیگه توی اون پست پیام نمیذاری اگه شد توی همون پست واسم پیام بذار.باشه فدات
爪Ő尺Ť乇乙Д♣73
یکشنبه 27 اسفند 1391 11:25 ق.ظ
dame hame bache hai bahal garm
negin
جمعه 25 اسفند 1391 11:18 ب.ظ
vay alii bood morteza
milad
جمعه 25 اسفند 1391 11:02 ق.ظ
khob bod ama kam ke bacheha goftan
amirali
جمعه 25 اسفند 1391 11:02 ق.ظ
tooooooooooooooooooooooop bod
سام
جمعه 25 اسفند 1391 11:01 ق.ظ
ممد و نیاک خفتون میکنم شما دوتارو منو معتاد این داستان کردید
دمت چیز مرتضی
مهران
جمعه 25 اسفند 1391 11:00 ق.ظ
مرتضی دادا کتلت میشا
چرا انقدر کم؟
فریبا
جمعه 25 اسفند 1391 11:00 ق.ظ
زیبا ولی کوتاه
نسیم
جمعه 25 اسفند 1391 10:59 ق.ظ
قشنگ بود مرتضی جان
مینو
جمعه 25 اسفند 1391 10:59 ق.ظ
این نیاک چه پسریه هههههههه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30