تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل هفتم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:جمعه 25 اسفند 1391-03:46 ب.ظ

فصل هفتم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com

طرف داد زد ارمیسا....در دانشگاه.........قبول شدید
خوشحال بودم زنگ زدم به مامی خبر دادم که تو کنکور قبول شدم و دانشگام هم تو ساری هستش 
مامی هم که کلی ذوق و شوق کرد که نگو  گفت :شب برات مهمونی میگیرم
هم نیما و ارنیکا هم خانواده ی نیاک اینا
جاتون خالی اون شب خیلی خوش گذشت حواسم شد مامی من با مامی نیاک
دارن درباره منو نیاک پچ پچ میکنن رفتم پیششون نشستم فضولی کنم
جلفا بحثو عوض کردن
چند روز بعد واسه ثبت نام باید میرفتم دانشگاه یه دفعه نایک امد جلو سلام داد
کپ موندم اینجا چ کار میکنه
نیاک: سلام ارمیسا جونی چ خبرا؟؟؟ راه گم کردی؟؟ از این ورا؟؟
من: راستشتش با دوس پسرم قرار گذاشته بودم اینجا...
نیاک:دوس پسرت؟؟؟ به سلامتی اسمش چیه؟؟؟
من: اسمش خیلی خوشمله به اسم منم میاد کلی
نیاک:بگو شاید بشناسمش این آقا پسر خوش اقبال رو
من: اره میشناسیش از منم بهتر میشناسیش 
نیاک: خوب بگو دیگه اسمشو کشتی منو
من: نیاک خره گاو منه سوارش میشم راه میبره
یه دختره همراه نیاک بود خندش گرفت... گفت نیاک این دختره کیه؟؟؟؟
نیاک: به تو مربوط نمیشه نازنین این جیگره منه
نازنین: پس من چیتم الاغ؟؟؟
نیاک:یه اهن پرست که هرکاری میکنم دست از سرم بر نمیداری
دختره ناراحت شد قهر کرد رفت
من: دختره کی بود نیاک؟؟؟؟
نیاک: چیز مهمی نبود زیادن از این دخترا... اینجا چ کار میکنی.. چیزی شده؟؟؟
من: اره دانشگاه اینجا قبول شدم الانم امدم واسه ثبت نام
نیاک:جدی میگی؟؟؟ چرا زودتر نگفتی؟؟
من: پ ن پ با تو شوخی دارم... الانم امدم اینجا چاه دستشویی هارو خالی کنم
نیاک: پس زود تر دست به کار بشو که کلی کار داری... بچه ها دارن میترکن
اون روز نیاک کارای ثبت نام منو انجام داد... کلی راحتم کرد... اگه نبود تا شب باید سگدو میزدم
درسای دانشگاه خیلی سخت تر از دبیرستان بود ... بدجوری کم اورده بودم همش از نیاک کمک میگرفتم
گذشتو گذشت تا رسید به موقع امتحانا... منم که هیچی بلد نبودم مونده بودم چ کار کنم
به مامی قضیه رو گفتم... گفت کاری نداره که درستش میکنم من 
یه روز رفته بودم بیرون لباس بگیرم با ندا... مامی زنگ زد 
برگشتنی یه سر برو خونه نیاک اینا خبر بده واسه شام بیان خونمون 
یکم جا خوردم گفتم باشه ولی گفتم من تا برگردم دیر وقت میشه .... تلفن رو قطع کردم 
ساعت نزدیک های 6عصر بود... ندا رو پیچونم فرستادمش پی نخود سیاه
 زنگ زدم به نیاک
من:سلام نیاک جونم 
نیاک:سلام ارمیسا 
من:نیاک میشه بیای دنبالم؟؟بریم بیرون بچرخیم؟
نیاک:ام ام باشه کجایی؟؟بازم باید بیام خونتون بیچونم؟
من:نه بابا خونه نیستم احتیاج هم به پیچوند نیست بیا تو بوتیکم این جا پسراش دارن منو میخورن خوب
نیاک:باش الان میام ادرس بوتیکو رو بگو 
من:بوتیکه .....تو خیابون.... الان میام جلوی در 
نیاک:تا3 بشمور اون جا 
من:تا 3؟؟؟؟
نیاک:پ ن پ تا 300 
من:1....2....3در کمال نا باوری دیدم نیاک جلوی بوتیک ایستاده 
تلفن رو قطع کردم 
خواستم سوار ماشینش شم که یکی از پشت گفت:خانوم خوشگله کجا میری؟
برگشتم با تعجب نگاش کردم 
دیدم نیاک از ماشین پیدا شد  
دوباره پسره گفت خانوم خوشگله بیا خودم میرسونمت 
قیافه ی نیاک دیدنی بود از تو صورتش معلوم بود خیلی عصبی بود 
بهش گفتم نیاک اروم باش  بیا بریم 
دستشو گرفتم که بریم  دستشو از دستم کشید  و بایه مشت محکم کوبوند تو صورت پسره  
 گفت :نبینم دیگه مزاحم نامزدم شی یه بار دیگه مزاحم شی  بدبلای سرت میارم 
پسره پابه فرار گذاشت 
سوار ماشین که شدیم  شروع کردم حرف زدن باهاش
من:نیاک ببخشید  من باز تورو انداختم تو زحمت
نیاک:وظیفس ارمیسا 
من:نیاک جونم بریم لب اب؟
نیاک:باشه بریم 
من:اخ جونم عاشقتم نیاک مرسی
دیدم نیاک با قیافه ی تعجب کرده داره منو نگاه میکنه 
دیگه هیچی نگفتیم 
دست یکیو رو رو شونم احساس کردم 
برگشتم دیدم نیاک گفت رسیدیم 
من:تو عادت داری منو از جو احساسی دراری بیرون؟
نیاک:جو چی چی؟؟احساسی؟؟؟هه باش دیگه نمیکنم
نیاک دستمو گرفت و رفتیم  تو ساحل قدم زدیم 
دست تو دست داشتیم راه میرفتیم که یه پسر هم سن و سال نیاک اومد جلو 
و به نیاک دست داد 
نیاک:سلام عرفان خوبی؟؟کجایی کم پیدایی
فهمیدم اسم پسره عرفانه 
عرفان:سلام نیاک  اره تازه اومدم ساری اخه  مادر بزگم فوت کرده بود و ما مجبور شدیم بریم تا جنوب 
نیاک:خدابیامرزتش 
عرفان:خدارفتگان شمارو هم بیامرزه
عرفان:نیاک نمیخوای خانوم رو معرفی کنی؟
نیاک:هه یادم رفت  ایشون(من) ارمیسا هستش ....
داشت حرف میزد که عرفان پرید تو حرفش 
 گفت:مبارک باشه من کار فوری برام پیش اومده و خدافظی کرد و رفت
ساعت 7 بود که مامی زنگ زد 
مامی:ارمیسا کجایی؟؟؟چرا نمیای پس؟؟؟؟
من:الان میام مامی .
مامی :سر راه هم برو به خانواده ی نیاک بگو برا شب بیان خونمون 
من:باشه مامی پوستمو کندی 
مامی :باشه خدافظ
من:خدافظ دیگه
قطع کردم به نیاک گفتم نیاک زود بیا بریم اول  منو برسون خونه بعدم به مامی و بابیت بگو بیان برای شام خونمون
نیاک:برای چی بیایم؟اتفاقی افتاده  ارمیسا؟؟داری ازدواج میکنی؟؟خوب یه چیزی بگو دیگه 
من:اره دارم ازدواج میکنم 
میخواستم اذیتش کنم دیدم قیافش شود :| این شکلی تو ماشین نشستیم که گفت
نیاک:حالا اسمش چیه؟
من:دیوونه ی روانی شوخی کردم باهات من اگه به خوام زن کسی بشم اون شخص هم 
حرفمو ناتموم گذاشتم 
نیاک:اون شخص هم چی؟
من:مهم نی 
نیاک:زیزی گولو میگم مهمه بگو
من:درمورد چی حرف میزنی؟
نیاک:عجب الان فراموشی گرفتی؟
من:اقا من شمارومیشناسم؟
نیاک: باشه بابا ما تسلیم 
دیگه هیچی نگفتیم که وقتی من خواستم پیاده بشم  نیاک گفت
نیاک:صورتت رو بیار جلو
من:چرا؟
نیاک:بیار جلو میفهمی
صورتمو رو که اوردم جلو از رو لپم بوسم کرد 
با تعجب نگاش کردم 
نیاک:تعجب نکن خوب 
من:نمیخوام الان ازت شکایت میکنم پسره ی عوضی
نیاک:باشه بابا بار اخرم بود 
میخواستم بگم از این کارا بیش تر بکن که  فقط سرمو براش تکون دادم و رفتم بالا و گفتم خدافظ نیاک خان
نیاک:خدافظ ارمیسا 
رفتم تو خونه یه سلام بلندی کردم که مامی گفت مگه این جا چاله میدونه ؟
میخواستم بگم پ ن پ نیست 
سرمو انداختم پایین 
رفتم تو اتاقم یه لباس خوجل گیر اوردم و برای شب اماده کردم 
رفتم یه دوش گرفتم  اومدم بیرون دیدم نیاک تو اتاقم نشسته پای کامپیوترم 
یه جیغی زدم نیاک برگشت نیگام کرد 
گفتم تو این جا چیکار میکنی ؟
نیاک:خوب مامانت زنگ زد به من گفت زودتر از مامان اینا بیام 
منم اومدم بعد گفت برو پیش ارمیسا 
100متر دهنم باز شود 
من:خوب اون وری شو پسره ی چشم چرون  میخوام بیام لباسامو عوض کنم ایش
نیاک:میخوای برم بیرون؟
من:اره برو بهتر کارم تموم شود صدات میکنم بیا  تو اتاق
نیاک:باش 
داشتم به این فکر میکردم که  چرا مثل بقیه پسرا  نبود زودی رفت بیرون 
البته بگما بیشعور عوضی خیلی خوجل بود از نیما خیلی وقت پیش شنیده بودم که بیشتر دخترای دانشگاهشون عاشق نیاکن 
بگذریم لباسمو عوض کردم و نیاک رو صدا زدم اومد تو اتاقم گفت خوجل شودی ارمیسا 
من:باید بگی خوجل بودی خوجل تر شودی 
خلاصه مامی و پاپی نیاک اومدن و خیلی هم خوش گذشت شب که میخواستن برن مامیم به مامی نیاک گفت بذار امشب نیاک پیش ارمیسا بمونه  یکم نیاک با ارمیسا کامپیوتر کار کنه
مامی نیاک هم قبول کرد منو نیاک متعجب به  هم نگاه کردیم 
مامیم گفت برید تو اتاق  نیاک جان یکم با ارمیسای من کامپیوتر کار کن
نیاک گفت چشم و رفتیم اتاق من 
دل حوره داشتم که تا صب اتفاقی بدی نیوفته 
این که بایه پسر توی یه اتاق بخوابم وحشت زدمیشودم 
خلاصه  قرار گذاشتیم با نیاک که جفتمون رو زمین بخوابیم 
ساعت 3 بلندشودم دیدم نمیتونم از جام بلند شم 
برگشتم دیدم نیاک بغلم کرده مث این عروسک نانازی که هست خوابن خوابیده 
میخواستم بوسش کنم که گفتم پرو میشه باز گرفتم خوابیدم 
داشتم با دقت بهش نگاه میکردم که محکم بغلم کرد 
چشمش رو باز کرد و گفت :چیکار میکنی؟
من:هیچی  خوابم نمیبرد تو بخواب
نیاک:خوب بیا بغل من بخواب 
من:نیاک خجالت بکش ایش
نیاک:چرا اون وقت؟
من:برای چی منو بغل کردی؟
نیاک:دوست داشتم 
من:پسره ی عوضی دوست داشتمو کوفت
نیاک:بگیر بخواب الان مامانت میاد فکرای بد بد میکنه ها 
من:باش بخواب تو منم میخوابم 
گرفتیم خوابیدیم من باز ساعت 6 بیدار شودم  فکر کنم نیاک داشت خواب میدید چون هی میگفت عشقم بیا باهم بریم 
من نمیدونم این عشقش کیه برم چشاشو درارم 
بگذریم اون صب نیاک بلند شود و برام یه جزوه گذاشت رو دراور اتاقم یه نامه هم برام نوشته بود که :
سلام ارمیسا دیشب خیلی خوش گذشت این جزوه هارو بخون بعد که خوندی زنگ بزن به من بیام دنبالت بیایم خونه ی ما 
شبم برات سورپرایز دارم موفق باشی بابای
تو دلم به این فکر میکردم که یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته 
برای همین در اتاق رو قفل کردم نشستم جزوه هارو خوندم بعد به نیاک زنگ زدم گفت که برای ساعت 6 حاضر باشم بعد که قطع کردم تلفن خونمون زنگ خورد 
گوشم رو تیز کردم دیدم مامیم میگه :سلام نیاک جان باش برای ساعت 6 بیا  اونم اشکال نداره 
گذشت و گذشت ساعت 5:30بود که حاضر شودم  دقیقا 1دیقه مونده بود به شیش اومدم پایین  
دیدم یه ماشین کوپه جلوی در خونمون پارکه و کسی توش نیست 
زنگ زدم به نیاک  
من:نیاک کجایی پس؟
نیاک:الان میام خونه بغلیه خونتونم ماشینم جلو درتون پارکه الان میام 
نیاک اومد پایین بیشعور عوضی چقدرم خوشتیپ کرده بود 
سویچ رو از جیب کوتش دراورد و اومد سمتم گفت ماشین رو میپسندی؟
بهش نگاه کردم گفتم من که ماشینی نمیبینم
نیاک:مگه کوری ارمیسا این کوپه سفیده رو خریدم به نظرت این خوبه یا همون ماشین قبلیم ؟
باورم نمیشود نیاک کوپه خریده بود 
سری تکن دادم و گفتم نمیدونم 
خیلی شیک اومد درو برام باز کرد 
سوار ماشین که شودیم یکم گشتیم داشت هوا تاریک میشود که منو برد تو ساحل  
خیلی حسودیم میشود که  همه با دوست دختر و دوست پساشون اومدن منم به نیاک زدم و گفتم 
توکه انقدر خوشتیپ کردی بیا ماهم مثل این عاشقا راه بریم چی میشه مگه؟
نیاک :باشه اما شرط داره ها 
من:باشه چه شرطی
نیاک:به عواقبش فکر کن  بعد بگو
بدونه این که  فکر کنم گفتم باشه 
نیاک :مطمئنی؟
من:اره
نیاک :باش رفتیم خونه لباسا و جورابامو بشور فردا هم بچه رو ببر مهد 
من:بچه کجا بود نیاک؟
نیاک:ااا ما مگه بچه نداریم؟؟
من:نیاک حالت خوبه؟؟بچه منو تو؟؟؟
نیاک:اا پس بچه منو صغرا خانوم 
من:کوفت بگیری  صغرا کیه؟
نیاک:صغرا ؟؟صغرا کیه؟؟من گفتم صغرا؟؟
خلاصه کلی مسخره بازی دراوردیم و اون شب کلی رمانتیک گذشت 
داشتیم میرفتیم که به جای این که منو ببره خونمون منو برد خونه ی خودشون و منو برد اتاقش
زدم بهش گفتم :چرا منو اوردی این جامامیم بفهمه میکشتم
نیاک:جدی اخ جون 
من:کوفت مرض 
نیاک:چته بابا؟؟اجازه گرفتم شب این جایی
من:جدی ......


نویسندگان :

『e』『r』『f』『a』『n』

爪Ő尺Ť乇乙Д♣73 

 
id yahoo:

erfan_khan80@yahoo.com

ehhe1373@yahoo.com




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


Do compression socks help with Achilles tendonitis?
چهارشنبه 5 مهر 1396 08:25 ق.ظ
Good info. Lucky me I came across your website by accident (stumbleupon).

I've book marked it for later!
What makes you grow taller during puberty?
شنبه 14 مرداد 1396 01:15 ق.ظ
I am sure this post has touched all the internet users, its
really really pleasant paragraph on building up new webpage.
http://toshikogronosky.hatenablog.com
دوشنبه 9 مرداد 1396 05:44 ق.ظ
I have read a few good stuff here. Definitely worth bookmarking for revisiting.

I wonder how much attempt you place to make one of these excellent informative web site.
std test
جمعه 2 تیر 1396 07:46 ب.ظ
بسیار core از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آغاز آیا واقعا کار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون پاراگراف شما موفق به
من مؤمن متاسفانه فقط برای بسیار
در حالی که کوتاه. من با این حال مشکل
خود را با فراز در منطق و یک ممکن است را
خوب به پر همه کسانی معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من می قطعا تا پایان تحت
تاثیر قرار داد.
salar
پنجشنبه 21 شهریور 1392 04:10 ب.ظ
خوب بود ولی خدایس با این پسره ....
ستاره
پنجشنبه 22 فروردین 1392 02:34 ب.ظ
مرتضی گل کاشتی اکثر دوستام رمانتو دنبال میکنن.تو اون پست ازت خبر نبود خواستم اینجا حالتو بپرسم.چطوری عزیز چیکارا میکنی
mari
چهارشنبه 7 فروردین 1392 05:22 ب.ظ
khili bahale man khili dostesh dashtam shakhsiyate ermisa ali hast
negin
جمعه 25 اسفند 1391 11:32 ب.ظ

melika
جمعه 25 اسفند 1391 03:50 ب.ظ
kheyli khob bod
fasle badio zod vel bede k kheyli hayajani shode :D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر