تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل هشتم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:پنجشنبه 20 تیر 1392-05:35 ب.ظ

فصل هشتم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


یه پلی بک میزنیم به عقب هم یه مروری بشه....
هم اتفاقایی که افتاد که نیاک و ارمیسا این قدر به هم نزدیک بشن رو بفهمیم...
نیاک خیلی‌ کمک کرد تو کاری ثبت نامه دانشگاه من
یعنی‌ نمیدونم اگه اون نبود چند روز باید سگ دو این کاغذ بازی‌ هارو میزدم
روزی اول دانشگاه بود... منم که با جوّ دانشگاه آشنا نبودم
اینو این بچه خر خونا تمام کلاسا رو میرفتم از همون اول....
ولی‌ استادا نمیومدن و کلاس‌ها کنسل میشد ....
منو میگی‌ انگاری سگ گازم گرفته... عمه خاله استاد رو فوش میدادم
دانشگاه ما مختلط هست ... یعنی‌ دختر پسر قاطی‌ هستن تو کلاسا
وایییییی این پسرا چه قدر بیشعورن....
توی کلاس زبان بودیم... قبل از این که استاد بیاد
یه پسر اومد تو رفت بالای صندلی‌ .... داد زد شلوارمو در بیارم؟؟
همه پسرا داد میزدن در بیار در بیار دخترا هم زیر چشمی نگاه میکردن
یه دفعه پسر دست کرد تو ساکش شلوار ورزشیشو در اورد
همه پسرا زده بودن زیر خنده... دخترا هم گفتن ایش
من بلند گفتم خاک تو سر الاغت بریزن پسری بیشعور
پسر سرشو چرخوند سمت من گفت خانم چی‌ گفتن؟؟؟؟
فهمیدم عجیب گافی دادم این میخواد شر بشه واسم
دانشگاهو جهنم کنه واسم
شانس اوردم همون لحظه استاد اومد تو نتونست کاری کنه
کل کلاسو چپ چپ نگام میکرد... کلاس که تموم شد
اومدم تو حیاط داشتم قدم میزدم که
این پسری بیشعور با دوستش جلوم سبز شدن
دورم حلقه زدن ....  این اومد جزو هامو از دستم کشید پخش کرد رو هوا
منم خواستم جیغ بزنم که .... یکی‌ از پشت دست گذاشت رو شونه پسره
تا پسره سرشو چرخوند یه مشت اومد تو صورتش پخش زمین شد
خدایی من .... نیاک بود... دوستای پسر افتادن به جون نیاک داشتن میزدنش
که دوستای نیاک سر رسیدن اونا هم دعوا گرفتن
والا چی‌ بگم چه بزن به زنی‌ شده بودا
نیاک افتاده بود رو سر این پسر که مزاحمم شده بود
حالا نزن پس کی‌ بزن .... صورت پسر قرمز شده بود از بس خون پاچیده بود
حراست ریختن دوستای نیاک با دوستای این پسره همه فرار کردن
ولی‌ نیاک با این پسره رو.... حراست زنگ زدن پلیس اینارو برد پاسگاه
منم درجا زنگ زدم خونه نیاک اینا قضیه رو تعریف کردم
مامان نیاک کپ مونده بود که نیاک به خاطر من همچین کاری کرده باشه
اومدن دنبال من با هم رفتیم پاسگاه
تو اتاق بودیم که افسر گفت آقای نیاک ....... شما به چه دلیلی‌ با آقای صادق درگیر شدید؟
نیاک هم گفت مزاحم ناموس مردم شدن
صادق گفت دروغ میگه جناب سروان من پیش دوستام بودم
این آقا اومد از پشت منو زد
من گفتم جناب سروان دروغ میگه این آقا با دوستش مزاحم من شده بودن
که  آقا نیاک سر رسید و نجاتم داد
بد افسر برگشت به نیاک گفت خانم کی‌ باشن؟؟؟
نیاک هم گفت نامزدم هست این آدم عوضی با دوستاش مزاحم نامزدم شدن
رنگ پسر سفید شد وقتی‌ این جمله رو شنید
منم شوکه شدم از این حرف نیاک
افسر یه نگاه به صادق کرد ..... گفت سرباز جعفری آقایون شب بازداشتگاه میخوابن
گفتم جناب سروان نمی‌شه یه کاری کنید نیاک شب پاسگاه نخوابه؟؟
افسر گفت نه خانم باید کاری اداریش طی‌ بشه
منم دیدم کاری بر نمیاد از دستم هیچی‌ نگفتم
مامان نیاک منو برد خونشون
کلی‌ سین جینم کرد که چی‌ شد که نیاک با اونا در گیر شد
منم سیر تا پیاز قضیه رو براش تعریف کردم
اونم گفت بنازم به هچین پسر غیرتیم......
منم گفتم خوش بحاله خانوم آیندش
که مامان نیاک یه طور معنی‌ داری بم نگاه کرد :|
بگذریم یه هفته‌ا‌ی از اون قضیه میگذشت
تو دانشگاه وقتی‌ نیاک این صادق رو میدید فقط پاچه میگرفت
یه سری صادق امده بود مزاحمت واسم ایجاد کرد
نیاک تا دید این صحنه رو اومد جلو صادق تا نیاکو دید پا به فرار گذشت
فردای اون روز صورت صادق با دوستش زخمو زیلی بود
از ۱۰ کیلو متری منم رد نمیشد
روی صورت نیاک هم جای یه کبودی افتاده بود
یه روز گیرش  اوردم گفتم این چیه رو صورتت؟؟؟
تعریف کن ببینم چی‌ شده؟؟
گفت چیز خاصی‌ نبود یه مشکل کوچیک بود که رفع شد
گفتم نپیچون بت میگم چی‌ شده؟؟؟؟
گفت حالا میگم بت گیر نده
گفتم بگو
گفت اه همش گیر سپیچ میدی
اون روزی که صادق مزاحمت شد شب با دوستام رفتیم پارکی‌ که پاتوقشون بود
یه حال اساسی‌ بهشون دادیم .... حدو حدودشو بدونه پسری لاشی
گفتم به خاطر من این کارو کردی؟؟
گفت آره ارمیسا جون
بی‌ اراده بغلش کردم.... حراست صوت زد دوید سمتمون
گفت آقا خانم چه خبرتونه قباحت داره
نیاک گفت به شما مربوط نمیشه خانم همسرمه
حراست: آقا یه مقدار مرات کنید محیط عمومی هست
نیاک : باشه
اون روز تو کلاس اصلا حواسم به درس نبود همش به نیاک و کاری که بخاطر من کرده بود
فکر میکردم
چند روز بعد اون قضیه نیاک زنگ زد بهم گفت بعدازظهر میام دنبالت
با هم بریم کافی‌ شاپ یکی‌ از دوستاتم بیار...
من: نیاک یکی‌ از دوستام؟؟؟؟ اون وقت واسه چی‌؟
نیاک: کاریت به اون نباشه ... فقط دختر خوبی‌ باشه مخشو بزنم
من: گمشو عوضی‌ قهر میکنما
نیاک: خوب حالا بت میگم .... بی ‌اف هم نداشته باشه
من: میکشمت باز چه نقشه سوار کردی؟؟؟
نیاک : خودت میفهمی دختری لج بازه لوس... دارم سرت هووو میارم
من: تو غلط کردی جفتتونو میکشم
نیاک: داغ نکن شیرت خشک میشه
من: خیلی‌ بیشعوری....
گوشی رو قطع کردم.... اس داد که یادت نره دوستتم بیاری
همش فکرم درگیر بود که چه کار می‌خواد بکنه
زنگ زدم به ساغر یکی‌ از دوستای دانشگاه.... که اونو ببرم
بد از زهر شد.... دوران دانشجوی خیلی‌ زود میگذار
اصلا متوجه گذر زمان نمیشی‌ .... ایشالا خودتون تجربه میکنید
منو ساغر زود تر رسیده بودیم به کافی‌ شاپ
سر میز نشسته بودیم که نیاک با یه پسری  اومد تو
تا دیدم ۲ نفرن سریع نشستم بغل ساغر
اون ۲ تا هم اون طرف میز نشستن.... ۴ تا بستنی سفارش دادیم مشغول بودیم
بعد اینارو به هم معرفی‌ کردیم
من: دوستم ساغر بهترین دوست دانشگاه منه .... خیلی‌ خانومو گله
نیاک : به به به پس هووی خوبی‌ سر تو میشه :دی
من : نیاک خفت میکنم بیشعور
ساغر خندش گرفته بود بعد گفت آقا نیاک نمیخواید دوستتنو معرفی‌ کنید
نیاک: اوه این دیونه رو فراموش کردم معرفی‌ کنم
بعد نمیدونم چی‌ شد نیاک گفت اوخ :| ۱۵ مین ورج ورجه میکرد سرش رو میز بود
بعدم بلند شد رفت دبلیو سی :|
پسر گفت من پارسا هستم دوست صمیمی‌ نیاک
تمام کارامونو از بچگی‌ با هم انجام میدادیم
یه ۱۰ مینی حرف میزدیم با هم ... ساغر هم یخش با پارسا آب شده بود
فقط من موذب بودم ... رفتم جلو دره دستشویی به گوشی نیاک زنگ زدم
گوشی رو ورداشت گفتم معلومه اون تو داری چه کار میکنی‌؟؟؟
گفت دارم یه قول دوقول بازی‌ میکنم :|
گفتم اه بیا بیرون دیگه مردم از تنهایی .... اومد بیرون رفتیم سر میز
گفت پارسا یکی‌ طلبت دارم برات ... پارسا یه نیش خندی زد‌‌و
نشستیم سر میز .... ۱۰ مینی میگذشت .... یه دفعه نیاک بلند شد گفت ساغر خانم
من بی ‌اف ارمیسا هستم چرا این قدر با پات میزنی‌ به پای من؟؟؟
ساغر بد بختم قرمز شده بود یه نگاش کردم
گفتم پاشو بیا بیرون ببینم کارت دارم
نیاکو پارسا زده بودن زیر خنده... بردمش اون ور گفتم هووی
با بی‌اف من چه کار داری تو؟؟؟
ساغر: زهر مار عوضی‌ ... فکر کردم پای تو هست ۲ ساعت دستشویی دارم دارم میترکم
به تو هم هی‌ علامت میدم هوش نداری که همه حواست پیش نیاک جونت
من : خوب که چی‌؟؟
ساغر: کفتو خوب که چی‌ .... دستشویی اینجا کدوم گوریه ؟؟؟؟
من خندم گرفته بود بردمش دستشویی رو نشونش دادم... خودمم جلو در واستادم
یه موقع کار خرابی‌ نکنه :دی
اون روز ۴ تای خیلی‌ خوش گذشت ... دیگه داشت دیر وقت میشد
پارسا گفت من جای کار دارم از ما جدا شد
نیاک هم اومد مارو برسونه .... اول رفتیم خونه ساغر اینا که اونو برسونیم
وقتی‌ سرخر رفع شد :دی به نیاک گفتم قضیه چی‌ بود ... شد یه دفعه
چرا اون قدر دنگول بازی‌ در آوردی اونجا؟؟؟؟؟
نیاک: بیخیال چیز مهمی‌ نبود عادی شده واسمون
من : باید بدونم مگه من عزیزت نیستم؟؟؟
نیاک : باز گیر دادی ها
من: تا نگی‌ ول کن نیستم
نیاک: لج نکن دیگه اه
من : باشه نگو هر طور میلته
نیاک: معلومه که نمیگم
من : نیاک اذیت نکن دیگه بگو
نیاک : اه چه قدر فضولی تو
سر میز که اونطوری دربارش گفتم محکم زد به تخ..م  منم دبه شدم آب روغن قاطی‌ کردم
منو میگی‌ زده بودم زیر خنده.... بعد گفتم چیزیت که نشد نمیخوام بچه آیندمون
ناقص به دنیا بیاد .... نیاک یه طوری منو نگاه کرد هیچی‌ نگفت
تا رسیدیم جلو خونمون
شب تمام اتفاقایی که امروز واسم افتاد جلوی‌ چشم بود
چشمو بسته بودم داشتم فکر میکردم
که یه دفعه گوشیم زنگ خورد نیاک بود
گفت عزیزم کجای عشقم؟؟؟ بیا جلو دره خونتون منتظرتم
یه لباس راحتی‌ پوشیده بودم رفتم پایین جلو در خدایی من چی‌ میدیدم
نیاک سوار یه پورشه سفید جلوی‌ درمون بود
گفت بیا سوار شو عزیزم ... گفتم نیاک؟؟؟؟ ماشین کیه؟؟؟
گفت واسه خودمه بیا بریم شیرنیشو میخوام بهت بدم
گفتم واسا لباس بپوشم بیام... یه لباس شیک پوشیدم اومدم پاین
چه تیپی‌ هم زده بود عوضی‌ ..... جیگری شده بود واسه خودش
سوار ماشین شدم گفتم کجا میخوایم بریم
گفت هیچی‌ نگو یه سورپرایز بزرگ
من: نیاک؟؟؟ باز شروع کردی؟؟ لج نکن بگو دیگه
نیاک : هیس... دارم آهنگ گوش میدم
من: خیلی‌ عوضی‌ هستی‌
نیاک: قابل شمارو نداریم ۵ تومن میشه
من: بزن به حساب صدر خلیفه دوم عباسی
نیاک: اون حسابش زیاد شده جنس نمیدیم بهش... بسته دیگه داریم آهنگ گوش میدیم
تو راه که داشتیم میرفتیم اصلا مسیر واسم آشنا نبود
مطمئن شده بودم که این دفعه دریا نمیریم
کم کم داشت درختا تو مسیر زیاد میشد
یه دفعه پیچید تو یه جاده خاکی... یه دلهری عجیبی‌ داشتم
یه ۱۰ مینی تو راه بودیم هوا تاریک بود .... خیلی‌ ترسیده بودم
جلوی‌ یه دره بزرگ نگه داشت... از ماشین پیاده شد دره باغ رو باز کرد
رفتیم تو باغ ... چی‌ میدیدم یه ویلای بزرگ بود با رقص نورو صدای آهنگو جیغو هورا
گفتم نیاک من اینجا نمیام گفت باشم... گفت هیچی‌ نگو عزیزم
این مهمونی رو واسه تو گرفتم .... تمام دوستام منتظر تو هستن
دیدم نمیشه هیچ رقمه بپیچونم ... مجبوری رفتم تو
وقتی‌ وارد شدیم کل جمعیت به ما نگاه میکردن
دخترا که مرده بودن از حسودی ....
اون شب خیلی‌ خوش گذشت بهمون ....
بهم گفت پاسپورت داری؟؟؟ گفتم واسه چی‌ میخوای‌؟؟؟
نیاک: کاریت نباشه داری یا نه؟؟
من: آره دارم چطور؟
نیاک: گفتم که به اونش کاریت نباشه
فرداش اومد جلو در خونمون گفت حاضر شو چمدونتو جمع کن
گفتم واسه کجا؟؟؟ گفت داریم میریم سفر خارجه
من: مامانینا بفهمن کشتنم
نیاک: تو کاریت به اون نباشه
:‌ای مرضو تو کاریت به اون نباشه... بفهمن زندم نمیذارن من :
نیاک:با مامانتینا هماهنگ کردم
منم چمدونو جمع کردم رفتیم با هم فرودگاه
سوار هواپیما که شدیم از خستگی‌ دیشب خوابم برد
یه دفعه نیاک زد رو شونم گفت رسیدیم... یه ماشین شیک اومد دنبالمون رفتیم هتل
یه مقدار که استراحت کردیم گفت میای بریم تو ساحل قدم بزنیم؟؟
ساحل اینجا خیلی‌ قشنگ....
من : چرا که نه خیلی‌ هم دوست میدارم
نیاک: پس حاضر شو بریم
خیلی‌ جای شیکو قشنگی‌ بود... نشست بودم لبه ساحل زیر مهتابه نور چراغ
نیاک هم رفت یه چیزی بگیره بخوریم... چند تا از پسرای لشه لوش
اومدن که منو اذیت کنن... نیاک سر رسید... باهاشون درگیر شد
من هی‌ داد میزدم کمک کمک ولی‌ زبونمو کسی‌ نمیفهمید
نیاک رو گرفته بودن داشتن میزدن به حد کشت
آدمایی اونجا این قدر عوضی‌ بودن که جلو نمیومدن
فقط نگاه میکردن... چند تاشونم با گوشی داشتن فیلم میگرفتن
منم فقط جیغ میکشیدم
یه دفعه یه صدای آشنای اومد ارمیسا ارمیسا پاشو
مامان بود بالا سرم ... گفت داشتی خواب میدیدی چیزی نشده من اینجام عزیزم
من که خیسه عرق شده بودم.... همین طوری تو شوک بودم تمام طول اون روزو
چند روزی از اون قضیه گذشت...
سر کلاس فیزیک بودیم نیاک هم تو کلاس ما بود... نیاک فیزیکش ضعیفه
افتاده بود این درسو ... خوب بگذریم
استاد داشت درس میداد... قانون فارادی رو که یکی‌ خیلی‌ شیکو مجلسی در زد
استاد: بفرمایید
پارسا اومد تو... من سریع برگشتم نیاک رو نگاه کردم رنگش اینو گچه دیوار شده بود
استاد: بفرمایید؟؟؟؟
پارسا: استاد با آقای نیاک ...... کار داشتیم
استاد: امرتونو بگید
پارسا: استاد مامانش لقمه درست کرده واسش
اوردم بهش بدم زنگ تفریح بخور
کل کلاس ترکیده بودن از خنده نیاک هم از اون کلاس اخراج شد دوباره
منم پشت نیاک بلند شدم رفتم بیرون
از کلاس که در امدیم بیرون دستشو گرفتم...
برگشت یه طوری بهم نگاه کرد که ترسیدم
گفتم نیاک جونی ناراحت نباش... من به پارسا گفت بودم بیاد دنبالمون
نمیدونستم این بیشعور اینطوری میخواد بکنه
نیاک: اون وقت تو به چه دلیلی‌ گفتی‌ بیاد؟؟؟ اصلا واسه چی‌ با اون حرف میزنی‌؟؟
من: غیرتی نشو هوش....
نیاک: بی‌ ادب
من: تولد ساغر هست به پارسا گفت بودم بیاد دنبالمون که بریم یه کادو بگیریم
نیاک: حالا این پارسای عوضی‌ کجا رفته قایم شده
من: فکر کنم تو دستشویی قایم شده باشه
نیاک زنگ زد به پارسا گفت بیا جلو در دانشگاه کارت دارم
پارسا: غلط کردی تو میخوای‌ منو بزنی‌
نیاک: اون که بجاش یه کتک حسابی‌ داری ... باعث شدی دوباره فیزیک پاس نشه
پارسا: غمت نباشه داداشم با استاد فیزیک تو رفیق هست
میگم واست درست کنه
نیاک: این فیزیک لعنتی پاس نشه این ترم من تورو پاس میکنم
تو راه داشت حرف میزد که رسیدیم جلوی‌ در
بغل هم واستاده بودن باز داشتن با گوشی با هم حرف میزدن
ای قربون آی‌ کیو این پسرا بشم :|
با هم رفتیم تو یه پاساژ بزرگ جلوی‌ یه طلا فروشی بودیم داشتیم ویترینو نگاه میکردیم
نیاک: ارمیسا اون پلاک طلا چطوره؟؟ روش اسم ساغرو هک کنیم
من: هوش واسه من از این چیزا نمیگیری واسه اون میخوای‌ بگیری؟؟؟
نیاک: به اسم جفتمون دارم میگیرم داغ نکن
هیچی‌ دیگه خیلی‌ ازش ناراحت شدم
پلاکو گرفتیم روش اسم ساغرو هک کردیم
قیافه پارسا یه طوری شده بود ... هیچی‌ نمیگفت فقط صورتش یه طوری میشد
گفت شما تا این پلاکو حساب کنید من برم تا جایو برگردم
رفت ۱۰ مین دیگه اومد یه جعبه تو دستش بود.... اومد تو گفت
خانم اون دستبند طلا توی ویترین سومی‌ از سمت چپو میخوام
گرفت داشت حساب میکرد.... فروشنده خواست کادو کنه گفت نمیخواد خودم انجام میدم
نیاک گفت تا شب بشه بریم ۳ تای دور بزنیم...
پارسا: همه که مثل شما بیکار نیستن کلی‌ کار دارم باید انجام بدم.. بای
شب شد زنگ زد بهمون هماهنگ کردیم با هم رفتیم جشن
یه مهمونی مختلت بود ... کلی‌ ادم اونجا جمع شده بودن
قیافه پارسا هم دیدنی‌ شده بود ... یه دفعه کپ موند به یه دختر خیره شد
بش گفتم پارسا دختر کیه؟؟ گفت دختر خالمه اینجا چه کار میکنه
من: میشناسمش دوست منو ساغر هست
پارسا: خاک بر سرم شد ابروم رفت
من: چیزی نیست که یه مهمونی ساده هست
پارسا: نه بحث یه چیز دیگست
هیچی‌ دیگه حرفا ناگفته موند آهنگ گذاشتن داشتیم میرقصیدیم
که کیکو اوردن .... ساغر چاقو رو  کرد تو کیک انگاری داره ادم میکشه
بد گفتن کادو هارو بیارید... دونه دونه کادو هارو باز میکردن ساغر
وای چی‌ میدیدم اینا چه قدر دستو دل بازن
یکی‌ لباس مجلسی شیک قرمز، ساعت طلا مامانش داد ... باباش یه ۲۰۶ کادو داد بهش، دونه دونه کادو هارو اوردن تا رسید به ما
نیاک دستمو گرفت رفتیم جلو که کادو بدیم
گفت اینم از طرف منو ارمیسا جونم به خانم ساغر
وقتی‌ ساغر جعبه رو باز کرد گفت ممنون عزیزم خیلی‌ قشنگه
اومد بوسم کرد یه عکس یادگاری با هم گرفتیم
پشت ساغر واستاده بودم.... که فقط پارسا کادو نداده بود
دختر خاله پارسا یه طوری نگاش میکرد انگاری داره میترکه از حسودی
پارسا اومد جلو کادو دستش بود... ساغر با اشتیاق کادو رو از دستش قاپید
کاغذ کادو هارو پاره کرد.... همین که در جعبه رو باز کرد
 مین فقط داشتیم توی جعبه رو نگاه میکردیم 2
وسط دست بند یه سوسک زنده بود که شاخکش تکون میخورد
من جیغ کشیدم ساغرم جعبه رو پرت کرد هوا افتاد وسط کیک
سوسکه در اومد بیرون روی کیک ... کل دخترای جشن جیغ کشیدن
واییییییییی خدایا چی‌ شد......
پارسا که کلا غیبش زد یه دفعه.... تا چند روز آینده ازش خبری نبود
ساغر بهم سپرد که فقط این پسر احمقو واسم گیر بیار
خیلی‌ ناراحت بود از دست پارسا... چند روزی تو خودش بود
منم دیدم اینطوری نمیشه رفتم بهش شخصیت پارسا رو گفتم
که چه کاری و چه بالا‌های که سر نیاک نیاورده
اون خوبه بود که سر تو اورد...
ساغر : تعریف کن ببینم این مارمولک دیگه چه کاری کرده
منم کل شیطنتایی که کرده و خبر داشتمو واسش تعریف کردم
ساغر: عاشق این دیونه شدم... یه جوری بهش برسون که بیاد منت کشی‌
‌من: ای به چشب ردیف می‌کنم وسعت اونو
من راستی دستبندی ک برات گرفت خوشت امد؟
ساغر: اره خیلی نازه هیچ وقت از دستم در نمیارم
نزدیکی امتحانا بود که یه شب مامانم از نیاک خواهش کرد که
شب بمونه باهم درسا رو تمرین کنه
اون شب بهترین شبی‌ بود که داشتم .... نیاک تا صبح بغلم کرده بود
صبح که پاشدم روی در یه نامه گذاشته بود که جزو‌های که گذاشتم واست رو بخون
شبم برات یه سورپرایز دارم
تو دلم به این فکر میکردم که یعنی قراره چه اتفاقی بیوفته
برای همین در اتاق رو قفل کردم نشستم جزوه هارو خوندم بعد به نیاک زنگ زدم گفت که برای ساعت 6 حاضر باشم بعد که قطع کردم تلفن خونمون زنگ خورد
گوشم رو تیز کردم دیدم مامیم میگه :سلام نیاک جان باش برای ساعت 6 بیا  اونم اشکال نداره
گذشتو گذشت ساعت 5:30بود که حاضر شدم  دقیقا 1دیقه مونده بود به شیش اومدم پایین  
دیدم یه ماشین کوپه جلوی در خونمون پارکه و کسی توش نیست
زنگ زدم به نیاک  
من:نیاک کجایی پس؟
نیاک:الان میام خونه بغلیه خونتونم ماشینم جلو درتون پارکه الان میام
نیاک اومد پایین بیشعور عوضی چقدرم خوشتیپ کرده بود
سویچ رو از جیب کوتش دراورد و اومد سمتم گفت ماشین رو میپسندی؟
بهش نگاه کردم گفتم من که ماشینی نمیبینم
نیاک:مگه کوری ارمیسا این کوپه سفیده رو خریدم به نظرت این خوبه یا همون ماشین قبلیم ؟
باورم نمیشود نیاک کوپه خریده بود
سری تکن دادم و گفتم نمیدونم
خیلی شیک اومد درو برام باز کرد
سوار ماشین که شودیم یکم گشتیم داشت هوا تاریک میشود که منو برد تو ساحل  
خیلی حسودیم میشود که  همه با دوست دختر و دوست پساشون اومدن منم به نیاک زدم و گفتم
توکه انقدر خوشتیپ کردی بیا ماهم مثل این عاشقا راه بریم چی میشه مگه؟
نیاک :باشه اما شرط داره ها
من:باشه چه شرطی
نیاک:به عواقبش فکر کن  بعد بگو
بدونه این که  فکر کنم گفتم باشه
نیاک :مطمئنی؟
من:اره
نیاک :باش رفتیم خونه لباسا و جورابامو بشور فردا هم بچه رو ببر مهد
من:بچه کجا بود نیاک؟
نیاک:ااا ما مگه بچه نداریم؟؟
من:نیاک حالت خوبه؟؟بچه منو تو؟؟؟
نیاک:اا پس بچه منو صغرا خانوم
من:کوفت بگیری  صغرا کیه؟
نیاک:صغرا ؟؟صغرا کیه؟؟من گفتم صغرا؟؟
خلاصه کلی مسخره بازی دراوردیم و اون شب کلی رمانتیک گذشت
داشتیم میرفتیم که به جای این که منو ببره خونمون منو برد خونه ی خودشون و منو برد اتاقش
زدم بهش گفتم :چرا منو اوردی این جامامیم بفهمه میکشتم
نیاک:جدی اخ جون
من:کوفت مرض
نیاک:چته بابا؟؟اجازه گرفتم شب این جایی
من:جدی ......




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


hack clash royale
دوشنبه 16 بهمن 1396 05:55 ب.ظ
وبلاگ بزرگ! تم شما سفارشی ساخته شده است یا شما دانلود کردید
آن را از جایی؟ یک تم مانند شما با چندین adjustement ساده واقعا پرش وبلاگ من
بیرون لطفا به من اطلاع دهید که در آن موضوع خود را دریافت کرده اید. به سلامتی
knights puzzelot cheats
پنجشنبه 28 دی 1396 05:59 ق.ظ
وای! من واقعا از الگو / موضوع این موضوع لذت بردم
سایت اینترنتی. این ساده است، اما موثر است. چند بار آن را "تعادل کامل" بین کاربرگ دوستانه بسیار دشوار است
و ظاهر بصری. باید بگویم که انجام داده اید
یک کار بسیار خوب با این. علاوه بر این، وبلاگ بسیار سریع برای آن بارگذاری می شود
من در فایرفاکس وبلاگ برجسته
Roberto
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:27 ب.ظ
Superb blog! Do you have any helpful hints
for aspiring writers? I'm planning to start my own site
soon but I'm a little lost on everything. Would you propose starting with a free platform like Wordpress or go for a paid option? There are so
many choices out there that I'm completely confused .. Any suggestions?
Appreciate it!
is psychic real
سه شنبه 30 آبان 1396 07:41 ب.ظ
پست بسیار خوبی است من فقط بر وبلاگ شما تکان دادم و می خواستم بگویم
که من واقعا از مطالب وبلاگ شما گشت و گذار لذت بردم.

در هر صورت من به فید RSS شما اشتراک می کنم
و امیدوارم که خیلی زود نوشتید
std testing cost
پنجشنبه 18 آبان 1396 03:08 ق.ظ
پست بسیار خوبی است من به سادگی بر وبلاگ شما خیره شدم و خواستم
به ذکر است که من واقعا لذت بردن از گشت و گذار در اطراف پست های وبلاگ شما.
پس از همه من به اشتراک RSS شما و من امیدوارم
شما یک بار زودتر نوشتید
std testing
شنبه 13 آبان 1396 05:35 ب.ظ
من به طور دائم این صفحه پست صفحه وب را به تمام همکاران من ایمیل فرستادم
از آنجایی که اگر بخواهید آن را بخوانید پس از آن دوستانم نیز خواهند بود.
ask psychic question
چهارشنبه 10 آبان 1396 10:03 ب.ظ
Thanks for finally writing about >رمان تکه ای از
خاطرات ارمیسا - فصل هشتم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا <Liked it!
Foot Issues
شنبه 14 مرداد 1396 11:23 ب.ظ
I am sure this paragraph has touched all the internet users,
its really really fastidious post on building up new weblog.
hyomazey.hatenablog.com
جمعه 13 مرداد 1396 01:21 ب.ظ
Unquestionably imagine that that you stated.

Your favorite reason appeared to be at the web the easiest thing to remember of.
I say to you, I certainly get annoyed at the same time as people think about
issues that they just do not recognise about. You managed to hit the nail
upon the top and outlined out the whole thing without having side effect , other folks can take a signal.

Will probably be again to get more. Thank you
Marshall
سه شنبه 10 مرداد 1396 06:58 ب.ظ
Have you ever thought about creating an e-book or guest authoring on other websites?
I have a blog based upon on the same topics you discuss and would love to
have you share some stories/information. I know my visitors would appreciate your work.
If you're even remotely interested, feel free to shoot me an e mail.
std screening
یکشنبه 4 تیر 1396 08:31 ب.ظ
قلب از خود نوشتن در حالی که صدایی مناسب در آیا نه حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از
زمان. جایی در سراسر جملات شما در واقع قادر به من مؤمن متاسفانه تنها برای
while. من این کردم مشکل خود را با فراز در مفروضات و
یک ممکن است را خوب به پر کسانی که معافیت.

در این رویداد شما که می توانید انجام من می قطعا بود تحت تاثیر قرار داد.
Collin
یکشنبه 24 اردیبهشت 1396 10:11 ب.ظ
Magnificent items from you, man. I've remember your stuff prior to
and you're just too wonderful. I really like what you have
obtained right here, certainly like what you're saying and the way in which in which you assert it.
You make it enjoyable and you continue to take care of to keep it smart.
I cant wait to read far more from you. This is really a terrific site.
ترنم دهه هفتادی
جمعه 8 شهریور 1392 01:56 ب.ظ
منم با میگ میگ مواغقم
ARSHAM
پنجشنبه 17 مرداد 1392 01:42 ق.ظ
مرتضی این فصلایی که ارمیسا به ساغر میگه از دسبند خوشت امد به بعد تکراری هس ادامش ناقصه
ghazaleh
شنبه 29 تیر 1392 04:54 ق.ظ
سلام ارمیسا جان تشكربابت خاطراته قشنگه یه سوال داشتم خانمی یعنی پدرمادراتون اجازه میدادندكه اینقدرباهم راحت باشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
Niak
دوشنبه 24 تیر 1392 01:51 ق.ظ
Nafas khub bayad az ye ja malon mishod in2ta chera beham nazdik shodan dg
پاسخ 爪Ő尺Ť乇乙Д♣73   : ;)
نفس
شنبه 22 تیر 1392 02:48 ب.ظ
هشتتو چچرا برگردوندی به هفت . ای بابا زودتر برن ببینیم چیکا میکنند
پاسخ 爪Ő尺Ť乇乙Д♣73   : :D
kho ye chizai ro yadam rafte bod begam
:D
Nial
جمعه 21 تیر 1392 07:31 ب.ظ
Merci negar :D
پاسخ 爪Ő尺Ť乇乙Д♣73   : negar kie nefle
???
Niak
جمعه 21 تیر 1392 07:31 ب.ظ
Ey val dadash morteza khili toooop bod
negin
پنجشنبه 20 تیر 1392 06:00 ب.ظ
ن اسمش قشنه .جدیده
میگ میگ
پنجشنبه 20 تیر 1392 05:50 ب.ظ
اسم پسره رو ی چی دیگه میزاشتی بهتر بود خو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر