تبلیغات
رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا - فصل نهم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


Admin Logo
themebox Logo
تاریخ:دوشنبه 24 تیر 1392-03:29 ب.ظ

فصل نهم رمان تکه ای از خاطرات ارمیسا


نویسنده : ⚜ƁԼƛƇƘ Şຖ໐ຟ⚜
 
id yahoo: 
ehhe1373@yahoo.com


نیاک: آره بابا .... قراره امشب دستشویی رو تمیز کنی‌ فردا هم خونه رو تمیز کنی‌
من: گمشو ... بگو قضیه چیه؟؟؟
نیاک: میفهمی خودت
صورتمو بردم جلو که لبشو بوس کنم .... نذاشت خیلی‌ جای تعجب داشت واسم
نیاک: میخوای‌ عابرومنو ببری؟؟؟
من: قضیه چیه؟؟؟؟
یه دفعه یه گردان آدم ریختن تو اتاق میگفتن تولد تولدت مبارک
خشکم زده بود .... واییییییییییییی خدایی من
برگشتم به نیاک گفتم دیوونتم عوضـــــــــــــــــی
باورم نمیشد واسم جشن تولد گرفته
پارسا بیشعور... ساغرو همگی‌ بودن خدایی من
کادو هارو اوردن واسم کلی‌ ول خرجی کرده بودن واسم :دی
من: نیاک تو واسم چی‌ گرفتی‌ ؟؟؟؟
نیاک: اونو آخر شب  بهت میدم بیا فعلا گوشیتو وردار داره زنگ میخوره
یه شماره ناشناس بود
برداشتم طرف گفت خانوم ارمیسا امیری؟؟؟
من: بله بفرمایید شما؟؟؟
طرف: بنده پرستار بیمارستان..... صادقی هستم ...
صادقی: خواهر شما تصادف کردن همراه با یه آقای که همراهش بود
گوشی شون شکسته فقط شماره شما تو کیف خواهرتون بود
فوری خودتونو به بیمارستان امام برسونید
دست پام شل شد گوشی از دستم افتاد..... خودمم غش کردم وسط اتاق
همه دوره حلقه زده بودن .... نیاک دستشو گذاشت زیر سرم بلند کرد
آب قند دادن بهم... یه مقدار حالم سر جا اومد گفتم ارنیکا ارنیکا
نیاک: ارنیکا چی‌ ؟؟ بگو دیگه جون مرگمون کردی
من: ارنیکا با نیما تصادف کردن الانم بیمارستان امام هستن
نیاک: سریع جمع کنید راه بیفتیم
نمیخواستن منو ببرن ولی‌ با اصرار زیاد من باهاشون رفتم
لعنتی‌ها جواب آدمو که درسته حسابی‌ نمیدادن
جلوی‌ دره اتاق عمل بودیم که ارنیکا توش بود
یه دکتری اومد بیرون ازش پرسیدیم چی‌ شده؟؟؟؟ ارنیکا که چیزیش نشده
دکتره: متأسفانه چون وضعیت مادر بچه بد بود ما تونستیم فقط بچه رو نجات بدیم
من: یعنی‌ چی‌ دکتر؟؟ نمیفهمم منظورتنو
دکتر: متاسفانه مادر بچه به دلیل ضربه‌ ای که به سرش خورده نتونستیم نجاتش بدیم
همین که دکتر خبر مرگ ارنیکا رو داد چشم سیاهی رفت بیهوش شدم
دیگه نفهمیدم چی‌ شد
وقتی‌ که بهوش اومدم نیاک بالا سرم بود
لباس سیاه پوشیده بود... چشاش خون افتاده بود
گریم گرفت دوباره
نیاک: ارمیسا پاشو لباسهاتو عوض کن بریم خونه
من: نمیخوام میخوام بمیرم
نیاک : بس کن دیگه
من: اه
گریم قطع نمیشد
لباسامو عوض کردم لباس مشکی‌ عزای خواهرمو پوشیدم
وقتی‌ که رسیدیم خونه کنار عکس ارنیکا عکس نیما هم بود
من: نیاک؟؟؟ نیما هم ....
نیاک: بغضش گرفته بود ... گفت هیچی‌ نگو
وارد خونه که شدیم کلی‌ آدم دورم گرفتن
همه تسلیت میگفتن ... غمه آخرت باشه
بغضم گرفته بود هیچی‌ نگفتم فقط اشک میریختم
کنار مامی با مامی نیما نشستم گریه میکردیم
به مامی گفتم ارنیکا ارنیکا میخوام ببینمش برای آخرین بار
مامی جواب نمیداد اصلا هوش نبود
من: با حالت جیغو داد... مامی میخوام خواهرمو ببینم واسه آخرین بار
مامی جواب نمیداد
صدای جیغو دادم رفت بالا
آب قند واسم اوردن ریختن تو حلقم
یکی‌ اومد گفت ارمیسا جان خواهرتو دیروز دفن کردن
من:مگه کی‌ بود تصادف کردن ..... که شما دیروز دفن کردید
دایی نیما: ۳ روز پیش تصادف کردن ... شما ۲ روز توی بیمارستان بیهوش بودید
حس جنون بهم دست داده بود .... فقط میزدم تو سرو کله خودم
لیوان آب قندو پرت کردم تو دیوار
اومدن دستمو گرفتن.....دست پام میلرزید... مغزم قفل کرده برد
رفته بودم رو ویبره ... از دهنم کف در میومد
تشنج کرده بودم .....
دیگه چیزی یادم نمیاد ....
وقتی‌ چشمو باز کردم نیاک بالا سرم بود
لبخند میزد بهم.... یه لباس سفید تنش بود
من: نیاک کابوس میدیدم من... دیدم که ارنیکا و نیما توی تصادف مردن
نیاک اشک تو چشاش حلقه زد .... اومد سمتم بغلم کرد فقط گریه میکرد
هیچی‌ نگفت لباس اورده بود واسم پوشیدم ....
منو رسوند خونمون ....
رفتم بالا پیش مامی .....
من: مامی دیشب کابوس میدیدم که نیما و ارنیکا تصادف کردن مردن
مامی هیچی‌ نمیگفت خودشو مشغول آشپزی کرده بود
رفتم پیشش
من: مامی گوشیتو بده یه زنگ به ارنیکا بزنم
مامی اشکش در امده بود داشت گریه میکرد
من: مامی چی‌ شده چرا گریه میکنی‌
هرچی‌ گفتم هیچی‌ جواب نمیداد
داشتم دیوونه میشدم
رفتم تو اتاق که لباس راحتی‌ بپوشم
دیدم عکس عروسیشون که یه نوار مشکی‌ روش هست رو دیواره
و یه گهواری بچه ... که یه دختر ناز توش بود
وقتی‌ عکسو دیدم گریم گرفته بود
لباس عوض کردم رفتم پیش مامی
من: مامی این بچه کیه تو اتاق من؟
مامی: با بغض گفت خواهرته ارنیکا
من: مامان شوخی‌ نکن اصلا حوصله ندارم
مامی: بهت میگم خواهرته ارنیکا
من: مسخره بازی‌ در نیار مامان
مامی یکی‌ زد تو گوشم گفت چه طرز حرف زدنه
اشکم که داشت میریخت تبدیل به گریه کردن شد
مامی: وقتی‌ که خواهرتو از دست دادم
بچشو ما نگه میداریم واسه زنده کردن یادش اسم خواهرتو گذاشتیم روی بچه اش
من: یعنی‌ اون کابوس لعنتی واقعی بود؟؟؟پس چرا من هیچی‌ یادم نمیاد
مامی: تو مجلس ختم آبجیت .... وقتی‌ تشنج کردی
بردنت تو بیمارستان ۲ ماه تو کما بودی... تازه امروز به هوش امدی
من: چی‌ ؟؟؟ بگو که داری شوخی‌ میکنی‌
مامی: قیافه من به کسایی‌ میخوره که شوخی‌ میکنن
دویدم سمت اتاق خودم
درو قفل کردم .... گلدونی که توش گلای رز بود پرت کردم تو آینه
مامی که صدا رو شنید میکوبید به در که درو باز کن
من: مامی حالم خوبه میخوام تنها باشم
مامی: یه وقت غلط اضافی نکنی‌ تورو هم از دست بدم
من: نترس فقط میخوام تنها باشم
گوشی رو ورداشتم زنگ زدم به نیاک
من: الو
نیاک: سلام
من: سلام.... چرا نگفتی بهم؟
نیاک: چی‌ رو نگفتم؟
من: همین که ارنیکا و نیما تصادف کردن
نیاک: آماده شو میام دنبالت میریم بیرون
من: حوصله ندارم ... جواب سوالمو بده
نیاک: آماده شو میام دنبالت میریم بیرون
من: من هیچ جهنمی نمیام میخوام تنها باشم
نیاک: آماده شو میام دنبالت میریم بیرون
گوشی رو قطع کرد
داشتم با ارنیکا کوچولو بازی میکردم.... مامی در زد گفت
نیاک امده دنبالت ببین چه کارت داره
من: بهش بگو نمیخوام .... نمیام
مامی: دختر زشته برو ببین چی‌ کارت داره
تو این چند وقتی‌ که تو کما بودی نیاک فقط بالا سرت بود
برو دختر
با اصرار مامان لباس عوض کردم رفتم پایین
نیاک تو ماشین نشسته بود... مثل همیشه نیومد درو واسم باز کنه
رفتم تو ماشین نشستم سلام دادم
صداش گرفته بود
داشت با گوشی حرف میزد فهمیدم مامیم هست .... گفت شاید دیر بیایم نگران نشید بای
 گفت سلام
دیگه هیچی‌ نگفت راه افتادیم
وسط راه بودیم که گفت ارمیسا
من: جونم
نیاک: دوست دارم حرف بزنم تو گوش بدی... بگو چشم
من: باشه
نیاک:یادته که اولین باری که باهم میرفتیم دریا؟
من: اهوم
نیاک: شب قشنگی‌ بود... جشن عروسی‌ ارنیکا و نیما بود
بغض گلومو گرفت گفتم نیاک هیچی‌ نگو
نیاک: حرف نزن فقط گوش بده
یادش بخیر قدم میزدیم .... اذیتت کردم ... بعد گفتی‌ دزد دزد یه کتک حسابی‌ خوردم
یادش بخیر تو رستوران با پارسا و ساغر چه قدر اون شب خوش گذشت
یادش بخیر شب تولد ساغر چه قدر خندیدیم
نیاک همینطوری از خاطرات خوشمون میگفت
کم کم داشتم آروم میشدم ... حس عجیبی‌ داشتم.... نمیدونستم خوش حال باشم یا ناراحت
همین طوری که داشت از گذشته میگفت رسیدیم دریا
نیاک: پیاده شو تو ساحل قدم بزنیم... امروز میخوام یه حرفی‌ بهت بزنم
تهش بهم یا میگی‌ آره یا نه ... تموم
من: خوب الان بگو
نیاک: پیاده شو میفهمی خودت
روز سه شنبه بود ساحل خلوتی بود
تو ساحل ۱۰ دقیقه ای قدم میزدیم... نیاک هیچی‌ نمیگفت
من: فکر کنم  میخواستی یه چیزی بهم بگی‌
نیاک: گفتن بعضی‌ حرفا خیلی‌ سخته
من: سخت تر از مرگ خواهرم؟
نیاک: از اون موضوع حرف نزن... فقط گوش بده باشه میگم... هیچی‌ نگو
شروع کرد به حرف زدن
نیاک: یادته تو دانشگاه با صادق درگیر شدم
من: اهوم... آخرم نفهمیدم دلیل اون کارتو
نیاک: راستشو بخوای ....
حرفشو قورت داد
من: بگو حرف دلتو .... رو راست باش باهم
نیاک: آخه گفتنش خیلی‌ سخته .....
من: بگو بهت میگم.... آمادگی هر خبر بدی رو دارم
نیاک: دوست دارم
من: اونو که میدونم
نیاک: بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی‌ .... حاضرم جونمو واست بدم
هیچی‌ نگو فقط گوش بده
؟ منظورت چیه من نمیفهمم‌ من: یعنی‌ چی‌
حرفمو قطع کرد گفت هیچی‌ نگو
ارمیسا من خیلی‌ وقت میخوام بهت بگم عاشقتم
ولی‌ ترسم از این بود که منو پسم بزنی‌ ... حستو نسبت به خودم نمیدونستم
ارمیسا من عاشقت شدم از همون روز اولی‌ که تو خواستگاری دیدمت
خیلی‌ وقت به مادرم اصرار میکردم که بیاد خواستگاری
ولی‌ نشد ... حیف..... ولی‌ امروز
حرفشو قطع کردم ....
من: نیاک
نیاک: هیچی‌ نگو فقط گوش بده
همیشه از دور مواظبت بودم که مشکلی‌ واست پیش نیاد
کسی‌ مزاحمت نشه... یه وقتی‌ تو زندگی‌ غم نداشته باشی‌
یه لحظه نمیتونستم غمتو ببینم
تو این ۲ ماهی‌ که تو بیمارستان تو کما بودی
هر روزو هر شبش با خاطراتی که باهات داشتم زنده موندم
تو خاطراته خوشمون زندگی‌ میکردم
دیگه امیدمو از دست داده بودم که تورو هم از دست میدم
دوست دارم ارمیسا
نمیخوام جز تو با کسی‌ باشم
دوست دارم خندت مال من باشه اشکات مال من باشه اخمات مال من باشه
دوست دارم منو تو ما بشیم.... با هم باشیم ... حتی تو سخت‌ترین لحظات عمرمون
ارمیسا یه درخواستی ازت دارم
منو لایق میدونی‌ شریک زندگیت باشم
هیچی‌ نگفتم ....
فقط قدم میزدیم تو ساحل ....
رسیدیم به یه کافی‌ شاپ ..... نیاک ۲ تا قهوه سفارش داد
قهوه رو که خوردیم
نیاک: جواب سوالمو ندادی
من: فکر میکنی‌ جوابت چی‌ باشه؟
نیاک: یعنی‌ لایق ندونستی منو
من: کجا میتونم بهتر از تو پیدا کنم
نیاک: یعنی‌ جوابت مثبت ... میتونیم با هم باشیم
من: اونش دیگه بستگی به نظر خانواده هامون داره
نیاک ذوق کرد دستمو گرفت داشتیم میرفتیم بیرون از کافی‌ شاپ
که یکی‌ داد زد آقا کجاا؟؟؟ صورت حسابتون
نیاک با خنده برگشت طرفش... گفت شرمنده آقا چه قدر میشه
طرف گفت ۱۵ تومن نیاک ۳۰ تومن داد بهش گفت اینم شیرینی عروسیمون
طرف: مبارک باشه آقا ... به پای هم پیر بشید
نیاک: ممنون عزیزم
نیاک اومد سمتم
من: نیاک از کی‌ تا حالا عزیزت شده اون آقا؟؟
نیاک: خوب حالا دیگه اذیت نکن
تو ساحل بودیم که گفتم نیاک میشه یه حرفی‌ رو بهت بزنم؟؟؟
نیاک: چرا که نه عزیزم بگو
من: راستشو بخوای... از همون اولم دوست داشتم منو تو با هم باشیم
خندت فقط مال من باشه... چشات فقط منو ببینه .... توی دلت فقط جای من باشه
صد دفه خواستم بهت بگم دوست دارم ..... ولی‌ هی‌ میترسیدم
که تو بهم بی‌ احساس باشی‌
تو منو نخوای ..... من آویزونت باشم
نیاک: یعنی‌ میگی ؟؟؟‌
من: آره عزیزم ..... یه علاقه‌ا‌ی خاصی‌ از اول بهت داشتم
بعد اون درگیریت توی دانشگاه عاشقت شدم
هر دفعه که خواستم حرف دلمو بهت بزنم .... نتونستم
آرزو میکردم که این لحظه فرا برسه که ما با هم باشیم
نیاک: دوست دارم عزیزم
همین جوری که داشتیم قدم میزدیم ..... هوا تاریک شده بود
اصلا متوجه گذر زمان نشدم ۶ ساعتی‌ میشد قدم میزدیم
منو رسوند خونمون.... حس خوبی‌ داشتم .... دیگه اون ناراحتی‌ لعنتی ازم دور بود
دیگه اشکم نمیومد .... انگار تازه متولد شده بودم
رفتم بالا مامی پاپی داشتن ماهواره نگاه میکردن
پاپی: تا این وقت شب کجا بودی دختر؟؟؟ با حالت عصبانی‌
مامی: ارمیسا برو لباستو عوض کن بیا بشین فیلم داره نشون میده
رفتم تو اتاق ارنیکا خوابیده بود ... برگشتم که به پاپی جواب بدم
دیدم دیگه هیچی‌ نمیگه .... فیلمو دیدیم ... اومدم تو اتاقم
زنگ زدم به نیاک ....
گوشی رو برداشت گفت جونم عشقم
من: نیاک.... این قضیه رو چطوری بگیم؟؟
نیاک: کدوم قضیه؟؟؟
من: به همین زودی فراموش کردی؟؟
نیاک: ها؟؟
من: کفتو ها
نیاک: باشه بابا .... یه فکری میکنم خبر میدم بهت فردا
اون شب اصلا خوابم نمیبرد ۲ تا قرص خواب خوردم .... داشتم دیونه میشدم
با زنگ گوشیم بیدار شدم
ورداشتم گفتم پدرسگ مگه مرض داری اول صبحی‌ مزاحم میشی‌ ؟؟
نیاک: ادبت تو حلقم .... بی‌ ادب
من: اوه ببخشید عشقم خو چرا این موقع صبح زنگ میزنی‌ ؟
نیاک: خجالت نمیکشی ‌خرس گنده یه نگاه به ساعت بنداز
من: اوه ساعت ۱۱ ظهره؟؟ چرا تا الان خواب  بودم من؟؟؟
نیاک: از من میپرسی‌ تنبل
من: خو بگو دیگه کارتو دارم میمیرم از فضولی
نیاک: امشب خونه ما دعوتید با خانواده بیاید
بلند گفتم وایــــــــــــــــــــــــــــی عاشقتم دیونه
عوضی‌ گوشی رو قطع کرد
بعدش گفتم توله خر
مامی اومد تو اتاق گفت دیونه شدی دختر؟؟؟؟ با کی‌ حرف میزدی؟؟؟
من: مامی نیاک زنگ زده بود گفت شب خونشون دعوتیم
مامی: امشب که نمیشه کلی‌ کار داریم باید انجام بشه .... زنگ بزن بگو یه روز دیگه میایم
من: مامی اذیت نکن دیگه اه
ممی : ببینم انگاری خبرای هست؟؟
من: دیگه دیگه
مامی یه چشم قره رفت بهم گفت پاشو کمک کن ناهار درست کنیم
جاتون خالی‌ یه قرمه سبزی دبش زدیم تو رگ
بعداز ظهر شده بود که پاپی هم اومد
رفتم یه دوش گرفتم آماده شدم
راهی‌ شدیم سمت خونه نیاک اینا
ارنیکا همش گریه میکرد ..... گرفتم بغلم بردمش تو اتاق نیاک
نیاک هم پشت سر من اومد به هوای این که ارنیکا رو ناز بده
من: پس کی‌ میخوای‌ بهشون بگی‌
نیاک: صبر کن به موقع اش بهشون میگم
من: پس کی‌ آخه دارم از استرس میمیرم
مامی نیاک داد زد شام حاضره بیاید
نشست بودیم داشتیم شامو میخوردیم... که نیاک گفت
آقای امیری.... بابا ... منو ارمیسا یه تصمیمی گرفتیم .....  



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


What is a heel lift?
سه شنبه 4 مهر 1396 07:20 ب.ظ
I love reading through an article that will make people think.
Also, thank you for permitting me to comment!
How do you get rid of Achilles tendonitis?
جمعه 13 مرداد 1396 04:10 ب.ظ
When some one searches for his vital thing, therefore he/she
desires to be available that in detail, thus that thing is
maintained over here.
http://eilenedonnally.jimdo.com/2015/03/26/flat-feet-in-adults-adult-aquired-flat-foot
دوشنبه 9 مرداد 1396 07:08 ق.ظ
When some one searches for his essential thing,
therefore he/she desires to be available that in detail, therefore that thing is maintained over here.
فاطمه زهرا
شنبه 3 خرداد 1393 03:23 ب.ظ
ارمیسا جون وبت خیی خوشگله.
ولی اگه برای رمانات عکس بزاری یا عکی بذاری در باره اون عکس رمان بنویسی واقعا خوشگل تر میشه.ممنون به خاط وبلاگ قشنگت!!
فاطمه
جمعه 22 فروردین 1393 03:44 ب.ظ
اجی ادامه داستانه تو بنویس بخدا دیگه خستم شده
haniye
یکشنبه 6 بهمن 1392 05:17 ب.ظ
زندگی باحالی داری....ولی زودتر بقیشو بذار تا نمردم از خماری دیگ...منتظرم
Mamad
پنجشنبه 21 آذر 1392 05:24 ب.ظ
Like dare pa ko baghiash???
eli
یکشنبه 21 مهر 1392 04:21 ب.ظ
محشــــــــــــر بود ادامشو بذار خــــــــــو ایش آدمو دق میدی
Heliya
سه شنبه 16 مهر 1392 11:18 ب.ظ
داستانت خیلی قشنگه ... دیوونه اتم ...
سالار
جمعه 22 شهریور 1392 11:51 ب.ظ
خوب بود ولی مرگ خواهرت خیلی غمناک بود .....
niak
دوشنبه 24 تیر 1392 09:15 ب.ظ
eyyyyyyyyyyyyyyyyyy val dare morteza damet jiz biz daq
پارمیدا
دوشنبه 24 تیر 1392 05:19 ب.ظ
آپم بیا بهم سر بزن!!
مطالبت رو دوست داشتم!!
خوشحال میشم وبلاگت رو توی لیست دوستانم لینک کنم!!
اگه مایل بودی بیا بهم بگو!!


$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$_____________________________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$___________$$$$$$____________$$
$$_________$$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$______$$$$$_______$$$$$______$$
$$____$$$$$$$$$___$$$$$$$$$____$$
$$___$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$___$$
$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$___$$
$$____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$
$$______$$$$$$$$$$$$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$___________$$$$$$$___________$$
$$____________$$$$$____________$$
$$_____________$$$_____________$$
$$______________$______________$$
$$_____________________________$$
$$_____________________________$$
$$___$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$___$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$_________$$$$$_____$$
$$_____$$$$$$_______$$$$$$_____$$
$$______$$$$$$_____$$$$$$______$$
$$________$$$$$$$$$$$$$________$$
$$__________$$$$$$$$$__________$$
$$_____________________________$$
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر